وقتی داشتم ریویوهای "هفت پیکر" رو میخوندم، اسم این نمایشنامه رو میون یکی از اونا دیدم و از اونجایی که شیفتهی داستانِ پر رمز و رازِ ماهان شده بودم، خیلی دلم خواست بخونمش، یکم از این و اون پرس و جو کردم و بالاخره دیشب تونستم نسخهی pdfاش رو پیدا کنم و یه ضرب خوندمش.
دوستش داشتم؛
داستان ماهان، از جنس اون قصههاییه که مامانبزرگا از جن و پریها تعریف میکنن و خب شاید بخش عظیمی از علاقهی من به این داستان، از همین حس نوستالژیک و مفاهیم مشترک، نشات گرفته باشه.
باید اعتراف کنم که تو روایت نظامی، انقدر محو شیوایی کلامِ شاعر و سحر داستان شده بودم که حقیقتا توجهی به فلسفهی پشت این اتفاقات نداشتم، اما روایت رضا قاسمی متفاوت بود، انگار که دست منو گرفت، برد توی اون باغ و گفت حالا دوباره از اینجا شروع کن، از اینجا نگاه کن!
زاویه دید قاسمی رو پسندیدم، نوع نگاهش به یاس و ناامیدی، شک و یقین...اما بیشتر از همه شخصیتپردازی شخص ماهان کوشیار منو تحتتاثیر قرار داد، یه جایی همون اوایل داستان، ماهان تصنیفی رو میخونه که به "خضر مبارک پی" اشاره داره، جلوتر دوستای ماهان راجع به چشم به راهی و وابستگی ماهان به "مراد و استاد" میگن، اینکه ماهان همیشه به دنبال خضری میگرده و خب تازه اینجاست که همهی اون اتفاقاتی که براش رخ میده، معنا پیدا میکنند؛
ماهان عمر و زندگی خودش رو به پای یافتن یک راهنما میریزه و تازه آخر کاره که میفهمه، خودش ناجی خودش بوده.
"بعضی گویند خضر شخصی است در بیرون. بعضی گویند خضر هر کس، کسی است در خود او. از اینها که بگذریم، خضر امید نجات است در بن بست. جا که هیچ چاره نیست، خضر آخرین چاره است."
در آخر، یه ستاره کم کردم به خاطر توضیحی که نویسنده اول نمایشنامه آورده بود به این مضمون که جز پردهی اول و آخر، باقی پردهها ناشی از اوهام ماهانه، تو روایت نظامی، شاهد همچین تعیین تکلیفی نبودیم و ذهن مخاطب آزاد بود که برداشت خودش رو داشته باشه.
البته میتونم درک کنم که ممکنه به خاطر اجراییتر شدن کار، همچین تذکری داده جناب قاسمی، اما همچنان برام ناخوشاینده.
ضمن اینکه چقدرررر دلم خواست اجرایی که سال ۶۳ از این نمایش رفتن رو، ببینم...نمیدونم اصلا فیلمی ازش موجود هست یا نه؟