رضا قاسمی در ۱۰ دی ماه ۱۳۲۸ در اصفهان به دنیا آمد اما اصلیت جنوبی دارد. اولین اثر او نمایشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال ۱۳۵۵ جایزه اول «تلویزیون ملی ایران» برای بهترین نمایشنامه به اثر او، «چو ضحاک شد بر جهان شهریار»، تعلق گرفت. پس از انقلاب به کارگردانی نمایشنامههایش پرداخت. نویسندگی و کارگردانی سه نمایشنامه «اتاق تمشیت»، «ماهان کوشیار» و «معمای ماهیار معمار» حاصل فعالیت او در دوره پس از انقلاب بود. اما شرایط کار برایش سخت شد و در سال ۱۳۶۵ ترک وطن گفت و از آن زمان در فرانسه زندگی میکند.
وقتی داشتم ریویوهای "هفت پیکر" رو میخوندم، اسم این نمایشنامه رو میون یکی از اونا دیدم و از اونجایی که شیفتهی داستانِ پر رمز و رازِ ماهان شده بودم، خیلی دلم خواست بخونمش، یکم از این و اون پرس و جو کردم و بالاخره دیشب تونستم نسخهی pdfاش رو پیدا کنم و یه ضرب خوندمش. دوستش داشتم؛ داستان ماهان، از جنس اون قصههاییه که مامانبزرگا از جن و پریها تعریف میکنن و خب شاید بخش عظیمی از علاقهی من به این داستان، از همین حس نوستالژیک و مفاهیم مشترک، نشات گرفته باشه. باید اعتراف کنم که تو روایت نظامی، انقدر محو شیوایی کلامِ شاعر و سحر داستان شده بودم که حقیقتا توجهی به فلسفهی پشت این اتفاقات نداشتم، اما روایت رضا قاسمی متفاوت بود، انگار که دست منو گرفت، برد توی اون باغ و گفت حالا دوباره از اینجا شروع کن، از اینجا نگاه کن! زاویه دید قاسمی رو پسندیدم، نوع نگاهش به یاس و ناامیدی، شک و یقین...اما بیشتر از همه شخصیتپردازی شخص ماهان کوشیار منو تحتتاثیر قرار داد، یه جایی همون اوایل داستان، ماهان تصنیفی رو میخونه که به "خضر مبارک پی" اشاره داره، جلوتر دوستای ماهان راجع به چشم به راهی و وابستگی ماهان به "مراد و استاد" میگن، اینکه ماهان همیشه به دنبال خضری میگرده و خب تازه اینجاست که همهی اون اتفاقاتی که براش رخ میده، معنا پیدا میکنند؛ ماهان عمر و زندگی خودش رو به پای یافتن یک راهنما میریزه و تازه آخر کاره که میفهمه، خودش ناجی خودش بوده. "بعضی گویند خضر شخصی است در بیرون. بعضی گویند خضر هر کس، کسی است در خود او. از اینها که بگذریم، خضر امید نجات است در بن بست. جا که هیچ چاره نیست، خضر آخرین چاره است." در آخر، یه ستاره کم کردم به خاطر توضیحی که نویسنده اول نمایشنامه آورده بود به این مضمون که جز پردهی اول و آخر، باقی پردهها ناشی از اوهام ماهانه، تو روایت نظامی، شاهد همچین تعیین تکلیفی نبودیم و ذهن مخاطب آزاد بود که برداشت خودش رو داشته باشه. البته میتونم درک کنم که ممکنه به خاطر اجراییتر شدن کار، همچین تذکری داده جناب قاسمی، اما همچنان برام ناخوشاینده. ضمن اینکه چقدرررر دلم خواست اجرایی که سال ۶۳ از این نمایش رفتن رو، ببینم...نمیدونم اصلا فیلمی ازش موجود هست یا نه؟
ماهان برخلاف شخصیت قصههایی که مضمونشان کشف و شهود است، آدمی دغدغهمند و مسئلهدار نیست. در باغی نشسته و به شادخواری مشغول است. در گذشته مرادی داشته و حتی میشود گفت اشاره به آن مراد (ابواسحاق) برای این است که سرآغاز رفتن به توهم و خیال، شکلی منطقی داشته باشد. ابواسحاق فقط هست که دست ماهان را بگیرد و راحتتر او را به کابوس ببرد. ماهان مست میکند و به چاه توهمات و کابوسهای پیدرپی میافتد. او در جستجوی خضر نیست. برای یافتن مراد و مقصودی بار سفر نبسته است. انگار ماهان کوشیار در یک توفیق اجباری به آنچیزی میرسد که خیلیها برایش سفرها میروند و سالها زائر و مسافر میشوند. تمام حرف نمایشنامه نشان دادن شک و یقین است. شک کردن به هر چیزی. این من را یاد شکگرایی فلسفی انداخت، البته نه در حقایقی که مورد شک قرار میگیرند که در شکل مواجهه. عدم قطعیتی پیوسته، فروپاشی هر واقعیت و از دست رفتن پیشفرضها، بر باد رفتن تصویر معصومانهی دختری باکره که عفریتی بدشکل بود و ماهان در برخورد با اینهاست که از مرز میان شک و یقین میگذرد و آنگاه به ملاقات خضر میرسد.
ماهان: تو را باور نمیکنم ای آب، پلیدی و کثافت همه جای مرا آغشته، مرا به تو نیاز است ای چشمه ی خوشگوار. تو آب باش و مرا از پلیدی برهان. تو آب باش، ای آب! نکند که چرک و خونابه باشی، چون آبی که دوش نوشیدم. نکند که مردارِ هزار ساله باشی، چون میوه هایی که دوش میخوردم. ای آب، تو آب باش و مرا از خودم برهان. پاک کن مرا ای آب. بشوی همه ی اندامم. بشوی همه ی استخوان هایم. تو آب باش، ای آب. مباش چون خارستانی که به چشمم باغی آمد. مباش چون خار بُنی که به چشمم کاخی آمد. مباش چون کوسالِ دیو که به چشمم چگل ماه آمد. ای آب تو آب باش که من از دوزخ می آیم. پاکیزه کن مرا که به پاکی نیازم هست. دریغا آن ماه، که چون به چاهسار فرو شدیم، عفریته ای شد، اژدهایی، اهرمنی گوژپشت، گراز دندان، خرچنگ رو! مرا از عفن برهان ای آب! مرا از عفن برهان ای آب! صص 73 و 74
ماهان: آیا حقیقت دارد که گمشدگانی را دست گرفته ای اما به نیمه راه رهاشان کرده ای؟ خضر: آری حقیقت دارد. ماهان: آه که بیم و امید مرا آخِر نیست. چرا ای خضر؟ خضر: آنان بر اعتقاد خود استوار نبودند. شک کردند. ماهان: اگر من نیز شک کنم، به نیمه راه رهایم خواهی کرد؟ خضر: آری، رهایت خواهم کرد. ماهان: آه ای ماهان شوربخت، همه ی امیدهای تو بر باد میرود. خون ببار ای ماهان که تو را رهائی نیست. شک، که تا دمی پیش تو را رستگار میکرد، اینک در بلایت میفکند. تو جن زده ای ماهان. تو کیستی ماهان؟ تو کیستی که سزاوار این همه مکافاتی؟ خضر: شک نکن ماهان. ماهان: مرا آنهمه بلا از آن بر سر آمد که شک نمیکردم. خضر: تو شک را آموختی. اینک نوبت یقین است. ماهان: اینک دست من که از سر یقین در دست تو مینهم. اما سزاست که به لمحه ای شک کردن، مرا به نیمه راه رها سازی؟ خضر: بیاموز جای شک کجاست و جای یقین کجا. ماهان: مرا از بلا برهان. خضر: دستت را به من بده. صص 76 و 77
ماهان: خون ببار ای ماهان که تو را رهایی نیست.شک، که تا دمی پیش تو را رستگار می کرد،اینک در بلایت می فکند. خضر: شک نکن ماهان ماهان: مرا آن همه بلا از آن به سرآمد که شک نمی کردم خضر: تو شک را آموختی، اینک نوبت به یقین است ماهان:اینک دست من که از سر یقین در دست تو می نهم.اما سزاست که به لمحه ای شک کردن، مرا به نیمه راه رها سازی؟ خضر:بیاموز جای شک کجاست و جای یقین کجا. قسمتی از "مجلس دهم"
خیلی خوب بود، خیلی وقت بود دنبال همچین نمایشنامه ای بودم.
ماهان: تو را باور نمیکنم ای آب، تو را باور نمیکنم. اینک که از درون و از بیرون، پلیدی و کثافت همه جای مرا آغشته، مرا به تو نیاز است ای چشمهی خوشگوار. تو آب باش و مرا از پلیدی برهان. تو آب باش، ای آب! نکند که چرک و خونابه باشی، چون آبی که دوش نوشیدم. آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد.
با خواندن هفت پیکر با این نمایشنامه هم آشنا شدم که اقتباسی بود از آن شب که دختر پادشاه اقلیم پنجم (گنبد پیروزهرنگ) میزبان بهرام گور میشود و چون شهرزاد برای بهرام داستانی شیرین میگوید بی هیچ بیمی از مرگ به دست پادشاه.
در مورد این کتاب، یک بار نظرم را در این بخش نوشته ام. گویا دوستان هم وطنی که به عنوان "کتابدار" در گودریدز، با یک کلیک، عناوین مشابه را کنار هم می گذارند، بدون این که توجه کنند که در این عمل، با یک خطای سهو، ممکن است بسیاری از نظرهای شخصی خود به خود پاک شود، اقدام می کنند. شاید بهتر باشد در برآورد دانش کتاب شناسی خود، پیش از عمل، کمی تامل کنیم. بهرحال، در همان ایام، در مورد جاه بابل و رضا قاسمی مطلبی اینجا نوشته ام. https://www.goodreads.com/author_blog...
ماهان، قهرمان نمايشنامه، نه در برابر فرد يا گروه به كشمكش و چالش برمیخيزد و نه در مقابل تقدير، جامعه، يا طبيعت. او ميان شك و يقين، دروغ و راست، خوبی و بدی، واقعيت و خيال گرفتار آمده است و ما را نيز با خ��د به عالم جادويی خيال، به كهكشان سيال ذهن، سفر میدهد. نويسنده داستان خود را نه بوسيله صحنه سازیها و امور عجيب و غريب و شگفتانگيز بلكه به شكلی ساده و با بيانی شاعرانه و به غايت زيبا، كه مناسب و برازنده صحنه است، ضمن چند صحنه گوناگون اما گسسته، به تدريج برملا میسازد و دوگانگی جهان انسان، ذهنيت و عينيت او را يه نمايش میگذارد.
ماهان كوشيار از ردهی نمايشهايی است كه تماشاگر در آن موضوعی واحد را جستجو نمیكند. بر حسب كيفيت تجربيات و دانش هر فرد ، تماشاگر با اثر هنری میآميزد و از طريق پيوند، به دانشی نو و زندهتر ارتقاع میيابد.
تماشاچی در عين حالی كه خود را در فضای يك افسانه قديمی حس میكند، و سجع زبان نمايشنامه به اين امر كمك میكند، اما هرگز در درك و فهم روال ديناميك افسانه عاجز نمیماند زيرا كه رضا قاسمی توانايی آن را داشته است كه در تدوين نمايشنامه خود بين يك زبان شعری كلاسيك نهصد ساله و زبان تآتری امروز پلی برقرار كند كه هيچ چيز فدای هيچ چيز نشود.
-تو را باور نمیکنم ای آب، تو را باور نمیکنم. اینک که از درون و از بیرون پلیدی و کثافت همه جای مرا آغشته مرا به تو نیاز است چشمهی خوشگوار. آب باش و مرا از پلیدی برهان. تو آب باش، ای آب! نکند که چرک و خونابه چون آبی که دوش نوشیدم. نکند که مردار هزار ساله ، باشی چون میوه هایی که دوش میخوردم. ای آب تو آب باش و مرا از خودم برهان. پاک کن مرا ای آب. بشوی همه ی اندامم. بشوی همه ی رگهایم. بشوی همه ی استخوانهایم. تو آب باش، ای آب. ___
ماهانِ نظامی به دنبال مال از پی دیو میرود و ماهانِ قاسمی از پی دانشی که ابواسحاق وعدهاش را میدهد. در انتها هردو با دست کوتاه مانده از مال و علمِ نغمه و ساز، گرفتار «وهم» میشوند. در انتهای روایت نظامی این نکته را متوجه میشویم که تمام اوج قصه در خیالات کوشیار گذشته و دیوان به بازیش گرفته اند. روایت قاسمی اما با وجود آن تذکر اولش(جدای از مجلس اول و مجلس آخر که در واقعیت اتفاق می افتند، بقیهی نمایش میتواند و همی باشد که عناصرش - اگر آدم است یا جز آن- از واقعیت های پیرامون ماهان فراهم آمده است.) برای من جور دیگری تمام شد. به آخر که رسیدم به همان دو پردهی حقیقت هم شک کردم، از کجا معلوم؟