یه شلف گودریدز دارم به اسم "آن نوجوانی که بودم". کتابهایی که اون دوران خونده بودم، یا گهگاهی که الان هم ادبیات نوجوان میخونم بهش اضافه میکنم.
اگر قرار بود "نوجوانی که بودم" عنوانی باشه که فقط روی یه کتاب بذارم، کتابی که اولین جرقههای نوشتن و جدی خوندن رو توی زندگیم شروع کرد، که نحوهی فکر کردم، احساس کردنم و حتی حرف زدنم رو تا حدی شکل داد، فکر کنم این اون کتاب باشه. نوشتههای ۱۵-۱۴ سالگیم رو که نگاه میکنم و بعد با لحن این کتاب مقایسه میکنم، به وضوح تاثیر و حتی تقلید رو میتونم توش ببینم. دیشب که داشتم دوباره بعد از شاید ده سال میخوندمش، هنوزم بعضی جاهاش رو حفظ بودم. نمیدونم با اون گوشی کوربی سامسونگ، با فونتی که نمیشد بزرگ ترش کرد، توی تابستون داغ کانون پرورشی چند بار خوندمش. چقدر عجیبه اون تاثیر پذیری شدید سالهای سیزده تا هیفده سالگی.
این ریویوی چند سال پیشم هم میذارم بمونه همینجا:
وقتی که پونزده ساله بودم این کتاب رو خوندم ، همسنِ راوی داستان بودم و خوندن افکار و حالت هاش برام بینهایت جالب بود. فضا سازی عالی داره این کتاب و نثر نویسنده زنده ، خودمونی و گیرا ست.
دلم میخواهد با یک نوجوان شانزده ساله که این کتاب را خوانده حرف بزنم و بپرسم نظرش چیست. یه نظرم کلام و بیان کتاب تا یک جایی نزدیک آخرها همخوانی مناسبی با این گروه سنی دارد، اما آن آخرها یک دفعه یک کلماتی سر و کله اش پیدا میشود که از زبان آدمهای بزرگتر هم بیرون نمیآید چه برسد یک نوجوان. در کل داستان برایم دلنشین و باورپذیر بود.
خیلییی خوب شروع شد، خیلی کشش موبی داشت اما موند تو بی اتفاقی. بین دنیای بیرون و درون نتونست ارتباط کاملی برقرار کنه بنابراین در نیمه اخر کتاب دیگه خوندن و دونست از ذهن نویسنده خسته کننده بود.