کتاب حاضر شامل دو داستان از محمود دولت آبادی است. ماجراهای داستان بیابانی در یک روستای اطراف ورامین اتفاق میافتد. ذوالفقار قهرمان داستان مردی است که بیشتر زندگیاش در بیابانهای اطراف ورامین میگذرد. او نزد اربابی کار میکند؛ اما ارباب حق او را نمیدهد. ذوالفقار، پیش ملای ده میرود؛ اما ملا، او را دعوت به سکوت میکند. ذوالفقار طبق سند دستی به دادگاه مراجعه میکند؛ اما چون ارباب امضاهایش را عوض میکرده، سند ذوالفقار، سند جعلی شناخته میشود و ذوالفقار محکوم میگردد. داستان هجرت یک داستان روستایی است. ماجرا از یکی از روستاهای مشهد آغاز میگردد و در آن سلیمان به همسرش معصومه بدبین شده، و با او درگیر میشود. در روستا سه دزدی اتفاق میافتد و مردم، به سلیمان اتهاماتی میزنند. پس از آن سلیمان ناگزیر و برای همیشه از آن روستا مهاجرت میکند.
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.
برنده لوح زرین بیست سال داستاننویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶ دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲ برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰ Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009 Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011 Nominated for Man Booker International prize 2011 برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲ English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013 Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013 Knight of the Art and Literature of France 2014
چقدر قلم این مرد گرمه. داستانها رو دولتآبادی در دهه ی چهل نوشته و فضاها هم مربوط به همان دوران است. چیزی که داستانهای دولت آبادی بیشتر به چشم میاد زبانه. دایره لغاتش فوق العاده است و کمتر کلمات تکراری میخوانید. قصهها اما تکراری بودند. . در داستان «هجرت سلیمان» رعیتی وامانده از روزگار سر به بیابان میگذارد. همسر سلیمان به کنیزی به خانهی ارباب -به شهر- رفته و در نبودش سلیمان از شدن غیرت فرو خورده رو به شیره میگذارد و از حال آدمیزاد خارج میشود.... داستان دوم «بیابانی» داستان مردی بنام ذوالفقار است که در پیِ نقد کردن طلبش بعد از چهارسال پیگیری از اربابش است. احیای غرورش و اثبات خودش. شخصیت پردازی داستان دوم فوقالعاده بود.
داستان بیابانی خیلی خوب بود... و چقدر جالب که این داستانها، داستان هروز زندگی ماست....با همون تلخی... ظلم رئیس و بیچارگی و بی پناهی مرئوس... یادم اومد چند سال قبل برای مشکلی به اداره کار رفتم.دوتا کارمند جزء پشت میز نشین که لم داده بودند و با غرور چای میخوردن بعد از شنیدن حرفهام گفتن:خانم بهتر سکوت کنی و چیزی نگی. تو این اوضاع مملکت قانون طرف کارفرماست حتی اگر بالاترین قانون شکنی هارو بکنه. نمیاد که اونو محکوم کنه و طرف کارکنانش رو بگیره.
پ.ن: با صبر و صحبت با همون رئیس، خداروشکر مشکل حل شد...ولی همیشه یادم موند که چرخ صنعت ما به چه شکل میگرده....
این دومین کتابی ئه که از دولت آبادی می خونم. قبلی ش جای خالی ِ سلوچ بود. به نظرم این دو کتاب خیلی شباهت داشتن. فضای داستان ها، شخصیت ها، دغدغه ها حتی احساس می کنم نثر نویسنده های اون سالها شبیه همدیگه بوده. مثل بزرگ علوی در گیله مرد. داستان راجع به طبفه رعیت وپایین تر از متوسط جامعه ی اون سال ها (1340-1350) ِ ایران ئه. مردمی که با اینکه دغدغه ی نان دارند ولی چیزهای دیگه ای در زندگی شونه که خط اصلی زندگی رو تغییر میده. چیزهایی مثل غیرت، شرافت، ناموس، یا حتی مفهوم اصلی زندگی. مثل سلوچ که نمی فهمی "چرا" گذاشت و رفت. و در طول کل داستان همه ش از خودت می پرسی راستی سلوچ چرا رفت؟ بیابانی و هجرت هم دو داستان هستند راجع به دو مرد که هر دو شبیه سلوچ اند. فاکتورهای شخصیتی شون مشترک ئه
و اشتراک اصلی ِ این سه داستان اینه که درد ِ شخصیت ها رو با استخونات حس می کنی ولی انگار تو اون سیستم پیچیده ی اجتماعی هیچ راه حلی برای این درد وجود نداره...همینه که سلوچ میذاره میره یا ذوالفقار آخر داستان با بیابون و شب تو سیاهی محو میشه
یه نقطه مشترک دیگه ی هر سه داستان حضور زن هاست. که انگار هرجا مردی نقش اصلی در داستان های دولت آبادی داره زنی هم نقش پر رنگی داره. در واقع در داستان جای خالی سلوچ کل داستان نقش اصلی زن سلوچ ئه که در نبود شوهرش چی جوری تو اون ده و جامعه گرگ (که حتی یه گرگ بچه تو خونه ش داره که پسرش ئه) زندگی رو جلو می بره و چطور دخترش رو برای نجات از دست گرگ ها به یه گرگ می سپاره و خودش چطور زیر دست و پاهای این گرگ ها تاب می آره زن ِ داستان هجرت یا هجرت ِ سلیمان هم باز قربانی ِ همان جامعه مردسالار ِ گرگ سالار ئه. که به اجبار ِ ارباب به شهر و خونه ی ارباب میره و به شوهرش انگ بی غیرتی می زنن و در تمام داستان هم از مردم می خوره هم از شوهرش و ته ش شوهرش دو تا بچه ها رو برمیداره و زن رو می ذاره و میره در داستان ِ بیابانی ولی هاجر که زن ِ ذوالفقار ئه هیچ جای داستان نیست ولی حضورش هست و ذوالفقار مدام تو فکر اینه که اگه حقش رو نگیره و برگرده خونه جواب زنش رو چی بده. هاجر این داستان خوب به دل میشینه که هم پای شوهرش ئه و رابطه ی زناشوهری شون انگار زنده ست در حالی که زن سلوچ و سلوچ مدت هاست که دیگه همدیگر رو انگار نمیدیدن (خیلی قبل تر از اونکه سلوچ بره) و سلیمان هم زنش رو از خودش میرونه
"بیابانی و هجرت" شامل 2 داستان است: هجرت داستان سلیمان، مردی است که به زنش که به شهر رفته و برگشته بدبین شده، او را دیگر نمیخواهد. خودش هم شیره ای شده. در این حال در ده دزدی میشود. سلیمان را به گناه ناکرده میگیرند و زندانی میکنند. بیابانی داستان ذوالفقار، مردی است که مدتی نزد اربابی کار کرده، ارباب مزدش را نداده و او با سند دستی شکایت میکند. اما ارباب امضایش را عوض کرده و حرف ذوالفقار به کرسی نمینشیند.
کتابی با توصیفات بسیار ریز و زیبا که برای من روند داستان مثل نمایشنامه ای پیش می رفت. من این کتاب را بعد از کتاب دیدار بلوچ شروع کردم. به نوعی روایت مشابهی را احساس کردم. روایت مظلومیت و محرومیت مردمان بیابان و کویر در عین درستی، سختی و مقاومت آنان. با داستان ذوالفقار به نوعی حس همدردی داشتم. حس میکردم در رویدادهای مختلفی بیدادگری حاصل از رانت و خیانت و چپاول را در این سرزمین چشیده ام. انگار حقوق ما دادنی نیست. البته نظرم این است که شاید در دورانی که کتاب چاپ شده، نقدی و تلنگری بر امپریالیسم و کاپیتالیسم (سرمایه داری) بوده و به نوعی در بخش هایی از کتاب به خصوص جایی که اشاره به« یک دست صدا ندارد و...» ندارد میشود، دفاع از سوسیالیسم میکند. فی الحال برای یک خیال پردازی و بازسازی یک داستان در ذهن و اندیشه، نثری فوق العاده بر آن حکم فرماست.
این کتاب دو داستان دارد و موضوع و فضای داستانها تا حدودی شبیه موضوعات و فضای دیگر آثار دولت آبادی مثل کلیدر، جای خالی سلوچ و... است. لازم به ذکر از نظر من کلیدر نقطه تکامل آثار دولت آبادی است.
شامل دو داستان کوتاه به نام های هجرت سلیمان و بیابانی داستان اول در مورد تاثیرگذاری حرف مردم مخصوصا در جامعه ای کوچک مانند روستا و داستان دوم در مورد تاثیر مقام و پول و مظلومیت قشر ندار جامعه هر دو داستان حکایت از اوضاع بد روستاییان دارد نثر زیبای دولت آبادی به داستان ها قوام بخشیده است
چشمانش مثل فلان، گونههایش مشبه به فلان، لبهایش چونان فلان، ابروانش بهسان فلان، موهایش فلانسار و گردنش مثل فلان. بمیر دیگه. فقط میخواد شاعرانه کنه بیشتر گند میزنه.