رساله پیش رو رساله «فی حقیقة العشق یا مونس العشاق» اثر حکیم و عارف بزرگ قرن ششم شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی ابن حبش ابن امیرک سهروردی (549 - 587 ق) است.
رساله حاضر از روی نسخه ای در مجموعه ای کهنسال متعلق به کتابخانه ملی تحت شماره 2412 که تاریخ تحریر آن 659 و به خط محمد ابن علی ابن علی دامغانی جاجرمی میباشد پیاده شده است. این نسخه که با مرگ مؤلف تنها هفتاد و دو سال فاصله دارد صفحه به صفحه مطابق نسخه مذکور حروف چینی شده است. به این ترتیب که صفحه اول رساله پیش رو مطابق با صفحه اول نسخه خطی و به همین ترتیب تمام رساله صفحه به صفحه مطابق صفحات نسخه خطی میباشد.
"Shahāb ad-Dīn" Yahya ibn Habash Suhrawardī (Persian: شهاب الدین سهروردی, also known as Sohrevardi) was a Persian philosopher and founder of the Iranian school of Illuminationism, an important school in Islamic philosophy and mysticism that drew upon Zoroastrian and Platonic ideas. He is referred to by the honorific title "Shaikh al-ʿIshraq" (Master of Illumination) and "Shaikh al-Maqtul" (the Murdered Master) in reference to his execution for heresy.
دوستانِ گرانقدر، از دیدگاهِ سهروردی که صدالبته از آیینِ مهرپرستی ریشه گرفته است، عقل و خرد مهمترین آفریده و بخششِ جهان به انسان میباشد.. آنگونه که سهروردی در این رساله آورده است، خِرَد سه صفت دارد: نکویی یا همان حُسن- مِهر یا همان عشق – اندوه یا همان حُزن سهروردی در رسالۀ عشق، داستانی از خویش میسازد و در این داستان که شاخه هایش از موهوماتِ ادیانِ سامی ریشه گرفته است، حُسن را به سراغِ آدم میفرستد.. حُزن را به کنعان و به سراغِ یعقوب میفرستد و در نهایت، عشق را به مصر و به سراغِ زلیخا میفرستد.. و در نهایت مهر و اندوه یا همان عشق و حُزن، از مسیرِ یعقوب و زلیخا و یوسف به یکدیگر متصل میشوند و در نهایت بدنِ انسان را به شهر تشبیه میکند، که اعضایِ بدن همچون کوچه و خیابان است و رگ ها همچون جویِ آب و حواسِ انسان نیز همچون پیشه ورانی میباشند که مشغولِ کارند.. و سرانجام برای کوبیدنِ نَفسِ انسان، آن را به گاو تشبیه میکند که در این شهر پرسه میزند و همه جا خرابی به بار می آورد درکل سبکِ سهروردی در بیانِ سخنانش همچون دیگر رساله هایش، با آفرینشِ داستان همراه شده است... در زیر به انتخاب بخش هایی از این رساله را برایِ شما مهرورزانِ گرامی مینویسم --------------------------------------------- بدان که از جمله نامهایِ حُسن، یکی جمال است و یکی کمال.. و هرچه موجودند - از روحانی و جسمانی- طالبِ کمالند و هیچکس نبینی که او را به جمال، میلی نباشد.. پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالبِ حُسن اند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند.. و به حُسن که مطلوبِ همه است، دشوار میتوان رسیدن، زیرا که وصول به حُسن ممکن نباشد، مگر به واسطۀ عشق.. و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید .. و اگر وقتی نشانِ کسی یابد که مستحقِ آن سعادت بُوَد، حُزن را بفرستد، تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد و در آمدنِ عشق خبرکند تا ظاهر و باطن، هر یک جایِ خود قرار گیرند و از صدمۀ لشکرِ عشق به سلامت بمانند ********************** محبت چون به نهایتِ مطلوب رسد، آن را عشق میخوانند.. و عشق خاصتر از محبت است، زیرا که همه عشقی، محبت باشد، اما همه محبتی، عشق نباشد.. و محبت خاص تر از معرفت است.. زیرا که همه محبتی، معرفت باشد، اما همه معرفتی، محبت نباشد ********************** اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سوم پایه عشق.. به عالمِ عشق که بالایِ همه است نتوان رسید مگر آنکه از معرفت و محبت، دو پایۀ نردبان ساخت ********************** گر عشق نبودی و غمِ عشق نبودی چندین سخنِ نغز که گفتی، که شنودی؟ ور باد نبودی که سرِ زلف ربودی رخسارۀ معشوق به عاشق که نمودی؟ --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برای شما دوستان گرامی، مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
عشق را از "عَشَقه" گرفته اند و آن گیاهی است که در بن درخت بروید. پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند، تا آنگاه که درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانیت، درختی است که از حَبَّة القلب، در زمین ملکوت روید. و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را در او پیچد، تا به جایی رسد که هیچ نم بشریت در او نگذارد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد. پس عشق اگر جان را به عالم بقا می رساند، تن را به عالم فنا می برد، زیرا که در عالم کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت.
بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید، گوهری بود تابناک، او را عقْل نام کرد و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناختِ حقّ و یکی شناختِ خود و یکی شناختِ آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناختِ حق تعالی تعلق داشت، «حُسن» پدید آمد که آن را «نیکویی» خوانند. از آن صفت که به شناختِ خود تعلق داشت، «عشق» پدید آمد که آن را «مِهر» خواندند. از آن صفت که نبود، پس به بودْ تعلق داشت، «حُزن» پدید آمد که آن را «اندوه» خوانند. و این هر سه از یک چشمه سار پدید آمده اند و برادرانِ یکدیگرند. ...
عقل سه فرزند (؟) داشت حسن، حزن و عشق وقتی هر سه از خلقت ادم ع با خبر شدند به سوی او شتافتند ... وقتی خبر یوسف در اسمان ها پیچید حسن به نزد یوسف رفت حزن و عشق به دنبال حسن بر امدند پس یکی حزن به نزد یعقوب شتافت و دیگری سراغ زلیخا رفت. این شروع یکی از تمثیل های شیرین این کتاب برای شرح عشق هست. یکی دو حکایت و نوشته ی دیگر هم هست ک زیبا بودند
زبان کتاب تمثیلی است متوجه بسیاری معانی نشدم اما انچه بدست اوردم شیرین بود :)
بسیار جذاب و دلنشین. نثر سنگین نیست و از کلمات ناآشنا استفاده نشده است. واژگان را میشناسی و معنیشان را میدانی اما فهم جملات و تفسیر آنان به شدت غامض و پیچیده و نیازمند مطالعات قبلی است
«عشق را از «عَشَقه» گرفته اند و آن گیاهی است که در بن درخت بروید. پس سر بر آرد و خود را در درخت میپیچد و همچنان میرود تا جمله درخت را »فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند، تا آنگاه که درخت خشک شود.
خواندن این رساله برایم شیرین و گوارا بود. نمیتوان این تجربه را وصف کرد. باید خودتان برای خواندنش پا پیش بگذارید. موضوع رساله عشق است و بنابراین باید دلی به سراغ خواندنش بروید. البته آشنایی اندک با زمینه فکری سهروردی هم لازم است. با این حال گاه شیخ اشراق خود نمادها و رازهای موجود در سخنش را برای خواننده توضیح میدهد و این همان اندک نیاز به شناسایی کلیدواژه های متن او را هم برطرف میکند. نمادهایی که آنقدر دقیق و باورپذیر شده اند که مرا بیش از هزار استدلال منطقی و برهان فلسفی قانع کردند. این رساله بسیار کوتاه است و زبان ساده ای دارد. بنابراین وقت زیادی از خواننده (حتی از نوع بی حوصله اش) نمیگیرد تا به دنبال یافتن معنای واژگان و ارتباط کلمات باشد. اما یکبار خواندن فی حقیقه العشق بی شک کافی نیست. و خواننده تا به خود بیاید برای دوباره و سه باره خوانی اش پای کلام دلنشین شیخ خواهد نشست.
عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید و اگر وقتی نشان کسی یابد که «مستحق آن سعادت» بود، «حزن» را که وکیل در است بفرستد تا خانه «پاک» کند ...
زيباترين كتابي كه تا كنون خوانده ام شايد تا كنون بيش از سي بار و هر بار بيش از پيش لذت برده ام در عرفان سهروردي نابغه بوده فكر ميكنم چنانچه موزارت در موسيقي ،،،،،،ي
رساله ای در باب عشق و سهروردی هربار من رو با خودش میبره به ناکجا اباد... انقد�� تخیل بالایی داره این بشر.... هیچ کس دیگه نمیتونه اینجوری براتون از عشق بگه.... خیلی دوسش دارم....
شخصیتهای داستان: آفرینش عشق (زلیخا) و دو برادرش، حُسن (یوسف) و حُزن (یعقوب)
و «عشق» صوفيِ قلندرِ نظربازِ راهداني است که در عجم به او «مهر» ميگويند و در بازار روزگار، زليخا را ميجويد و چون زليخـا را مـي يابـد ، زليخـا چـادر عافيـت بـر خويش ميدرد و اهل مصر در پوستينش ميافتند.
حزن» مسافري است که در صومعه با يعقوب همنشـين مـي گـردد و سـواد ديـده اش را از او مـي گيـرد.
حسن (نيكويي) برادر اول است كـه ا ز آن صـفت، عقـل اول پديـد آمـد كـه كـار آن شناخت حق است.
عشق جوابش داد که من از بیت المقدسم از محله روح آباد از درب حسن. خانه ای در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحت است، صوفی مجردم، هروقتی روی بطرفی آوردم، هر روز به منزلی باشم و هر شب جائی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند، و چون در عجم آیم مهرم خوانند. در آسمان به محرک مشهورم و در زمین به مسکِّن معروفم، اگرچه دیرینهام هنوز جوانم و اگرچه بی برگم از خاندان بزرگم. قصه من دراز است.» فی قصتی طول و انت ملول«
و لولاکم ما عرفنا الهوی و لولا الهوی ما عرفناکم (اگر شما نبودید ما عشق را نمیشناختیم و اگر عشق نبود ما شما را نمیشناختیم). گر عشق نبودی و غم عشق نبودی / چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟ ور باد نبودی که سر زلف ربودی / رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟
راه پیشنهادی سهروردی برای رسیدن به شهرستانِ جان:
«و هرکه خواهد که بدان شهرستان رسد ازین چهار طاق شش طناب بگسلد و کمندی از عشق سازد و زین ذوق بر مرکب شوق نهد، و به میل گرسنگی سرمه بیداری در چشم کشد، و تیغ دانش به دست گیرد، و راه جهان کوچک پرسد، و از جانب شمال درآید و ربع مسکون طلب کند.» تفسیر کدیور از این بخش: چهارطاق عالم ناسوت مرکب از چهار عنصر (زمین، آب، آتش و هوا) است، از شش طناب جهات ششگانه اراده شده است. گسستن از آنها یعنی ترک عالم ناسوت و تعلقات مادی از طریق ریاضت و دانایی. جهان کوچک بوجود آدمی. جهان بزرگ عالم خارج از آدمی شامل ملکوت با کروبیان ساکن آن.
عشق هرکسی را به خود راه ندهد و به همه جائی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید، و اگر وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، حزن را بفرستد که وکیل در است تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد.
هر گاوی لایق این قربان نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هرکسی را آن دل نباشد که این گاو قربان تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کس روی ننماید.