What do you think?


آداب بیقراری
داستان سرکشی و عصیان علیه نظم و انظباط تحمیل شده از طرف اجتماع است. آداب بی قراری به بخشی از زندگی مهندس کامران خسروی میپردازد. او در جایی دورافتاده و پرت مشغول به کار است و با همسرش نیز اختلافاتی دارد؛ مشکلاتی از جنس دعواهای زن و شوهری ... از چاپلوسی برای روسایش خسته شده است و به جز همسرش معشوقهای نیز دارد. همه اینها در او میل به پشت پازدن به همه چیز را به وجود آورده است.
- GenresNovelsFictionLiterature
172 pages, Paperback
First published April 1, 2004
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 122 reviews
December 11, 2024
کتاب بد نوشته شده
ایده ای که وله
هیچ شخصیت پردازی نداره
صحنه های اروتیک مصنوعی، زور چپون ، برای برانگیختن حساسیت
آخرین و بدترین کتاب همخوانی کتاب های بد در سال ۲۰۲۴
مرسی از بروبچ♡♡
ایده ای که وله
هیچ شخصیت پردازی نداره
صحنه های اروتیک مصنوعی، زور چپون ، برای برانگیختن حساسیت
آخرین و بدترین کتاب همخوانی کتاب های بد در سال ۲۰۲۴
مرسی از بروبچ♡♡
December 12, 2024
شخصیت اصلی کتاب آداب بیقراری، مهندس کامران خسروی، سعی میکنه برای طغیان و فرار از یک ازدواج یا شاید فرار از خودش دست به یه کاری بزنه. این تلاش با در هم آمیختن واقعیت، فکر و خیال، توهم و خاطرات همراه با بازی کردن با زمان ایدهی این کتاب و شاید تنها نکتهی مثبت و قابل قبول این کتابه. در ادامه این ایده هرگز به یک روایت و داستان قابل قبول تبدیل نشده، شخصیت پردازی تمام کاراکترهای کتاب ضعیف و هر چیز مربوط به اونها مصنوعیه، روابط، رفتارها، دیالوگها و ... صحنههای اروتیک داخل کتاب کاملاً بی ربط به داستان و فقط در جهت ایجاد هیجان و جذابیت کاذب آورده شده و فکر نمیکنم حتی در این هدف هم موفق بوده باشه. این کتاب از نظر من کتاب ضعیفی هست و اگه بخوام با ارفاق امتیاز بدم، بیشتر از ۱.۵ حق این کتاب نیست
June 23, 2019
اين متن داستان را لوميدهد
اداب بي قراري اسم خوبي براي كتاب است.چه كسي تا بحال پيش خودش فكر كرده كه بيقراري هم ميتواند اداب داشته باشد؟
بخش اول (هست و نيست)؛رمان خوب شروع ميشود:
"خيلي ساده،مهندس كامران خسروي در يك سانحه رانندگي كشته ميشد."
پر تعليق و تنش زا و كمي هم گنگ
كتاب بصورت راوي سوم شخص"محدود به ذهن كامران خسروي" روايت ميشود.
كامران خسروي مهندس ٣٣ ساله و سرپرست كمپ ابخيزداري ست.او پس از ازدواج،همسرش فريبا را از اصفهان با خود به (احتمالا ياسوج) شهري كه در ان مشغول بكار است ميبرد.اما زمانيكه رنگ و لعابها و اسرار زدوده ميشوند حس مورمور كننده اي باعث ميشود از زندگي اش به ويژه زندگي زناشويي و كاري اش راضي نباشد.پس از ٣ سال و بعد از يك دعواي مفصل زن وشوهري فريبا رهايش ميكند و به خانه پدر و مادرش در اصفهان ميرود.كامران كمي بعد و براي بدست اوردن دل فريبا كه از زندگي در ان شهر ناراضي ست قول فروش خانه و انتقال اسباب و اثاثيه به اصفهان را ميدهد ولي..
ولي پشت اين قول و قرارش نقشه اي شوم دارد تا بتواند از همه چيز و همه كس فرار كند.او قصد دارد با خوراندن قرص خواب و پوشاندن لباس هاي خودش به كارگري افغان و ريختن بنزين روي او و ماشين اش و اتش زدنشان انها را به قعر دره بفرستد تا مرگ خودش را شبيه سازي كند و بتواند بقيه عمرش را براي خودش زندگي كند..
سوال اينجاست كه كامران خسروي از چه فرار ميكند و چرا براي فرار از ان چنين نقشه اي طراحي ميكند؟چرا راحت فريبا را طلاق نميدهد؟چرا از كارش استعفا نميدهد؟
دليلش اين است كه روابط انساني هزارتويي ست از احساسات و عذاب وجدان و مسئوليت پذيري و..كه نميتوان مثل گاو نه من شير ده لگدي به ان زد
او نميتواند فريبا را به راحتي طلاق دهد زيرا دليل قانع كننده اي براي ان ندارد.فريبا گناهي ندارد كه هيچ زني در زندگي مشتركش مرتكب ان نشده باشد..گناه او توقع داشتن است (از لحاظ معنوي)و كامران خسروي خوب ميداند كه چاره اينكار در اين بوده كه ازدواج نكند نه اينكه از همسرش بخواهد توقعي از او نداشته باشد..
نميتواند استعفا بدهد و از بوي گند محيط چاپلوس مابانه اداره راحت شود زيرا دليل قانع كننده اي براي ان ندارد و در واقع جوابي براي فريبا،خانواده اش و خانواده خودش ندارد..
مشكل اينجاست كه او بُريده است..او دلزده و بيش از همه از خودش خسته است..او گرفتار در يك زندگي برزخي ست كه حاصل ذهن پر تشويشش است..
او مايوس است.از درسي كه با هزار اميد و ارزو خوانده است و اخر و عاقبتش شده كار كردن در جايي كه خودش به ان ميگويد بيغوله..از اينكه بدون كمك خانواده همسرش نه توان خانه خريدن داشت و نه ماشين..از اينكه زير دِين انهاست..او خسته است از ازدواجي كه كرده است،تصميمي كه در دلخوشي گرفته و به بهاي ان ديگر نميتواند تنها مال خودش باشد.دلزده از كتابهايي كه زماني خوانده است و اكنون باورش نميشود زماني انها را ميخوانده..از محيط كارش و موس موس هاي رييس-مرئوسي..
يادعلي شخصيت كامران را با قوت طراحي كرده بصورتيكه تمام حالات او كه به ان اشاره كردم بصورت مستقيم در رمان به ان اشاره نشده ولي خواننده بخوبي درك ميكند قهرمان اثر در چه شرايط روحي رواني قرار دارد..
درماندگي و عجز او از درك اجتماع و قواعد اجتماعي نشئت ميگيرد.از چرايي رفتار و سلوك مردم..او مطمئنا درس نخوانده كه مجبور باشد ٤ سال در جايي زندگي كند كه دوست ندارد،در كنار ادمهايي كه فقط تحملشان ميكند..از ازدواجش تصور يك زندگي معمولي نداشته و شايد تصور ميكرده كه ميتواند خيالات ايروتيك مجردي اش را جامه عمل بپوشاند..براي همين اولين رابطه جنسي با همسرش را پس از ٣ روز به حالتي بدوي در كوه انجام ميدهد و سنگي را كه نشانه برداشتن بكارت همسرش است را يادگاري نگه ميدارد..او از انكه زندگي معناي ديگري جز انچه او فكر ميكرده پيدا كرده خسته است.و شايد به همين دليل است كه به دامن زني متاهل و ايلياتي پناه ميبرد..و ضربه ي نهايي را جايي ميخورد كه فريبا خندان به او مژده بچه دار شدن ميدهد..
كامران خسروي نمونه انسانيست كه درد خودش را نميفهمد..در بخش دوم و پس از رهايي خودش نميداند حالاكه ازاد است از انجام ندادن خورده فرمايشات همسرش لذت ميبرد يا از لج كردن با او لذت ميبرد..يعني صرف انجام ندادن ان كار است كه لذت بخش است يا صرف لج كردن با همسرش؟
پس مشكل اينجاست كه مشكل خودش است..همه تا حدودي مقصر هستند ولي گناهكار اصلي خودش است كه دچار پوچي شده..
بخش اول از جذابيت لازم برخوردار است و با تركيب با نثر غير خطي رمان باعث ميشود اشتياق خواننده به ادامه دادن بيشتر شود.
لازم به ذكر است كه روايت در مرز بين وهم و خيال و واقعيت قرار دارد.افكار كامران مدام پس و پيش ميشوند.گوينده ديالوگها مشخص نشده اند و گاه بايد چندين بار جمله اي را بخوانيد تا متوجه موقعيت شويد.
بخش دوم (تكبال)؛مايوس كننده ادامه مي يابد
كامران نقشه اش را عملي كرده و حالا تنها و بي كس،بدون كمترين دغدغه اي،با اندكي تغيير چهره و با پول فروش خانه اش،خانه اي در شهر ديگري كرايه ميكند و به زندگي الواطي كه مي پسندد ميپردازد.او هيچ برنامه خاصي ندارد جز اينكه مختصر ورزشي كند،خوراكي اماده كند،به مورچه ها غذا بدهد و بي خود و بي جهت در خيابانها راه برود و از سر ول معطلي عابران را دنبال كند.اين دنبال كردن بي هدف مردم در اين بخش نشان از ذهن مغشوش او دارد.در واقع به نظر ميرسد كه مشكل او خودش نيست مشكلش چيستي هستي ست،وگرنه چه دليلي دارد كسي بخواهد بداند فلان غريبه ي كت و شلوار پوشيده اي در چه خانه اي زندگي ميكند و كارش چيست و چند بچه دارد..
او در اين بخش با زني خياباني همبستر ميشود و سپس با تمام تلاشش براي بي محلي به دختر دانشجويي بنام ناهيد درگير او ميشود.ناهيد دختري ست امروزي و در واقع لوليتايي ست براي خودش يا بقول كامران "پتياره اسماني"
راهش را به هر نحوي به خانه كامران باز ميكند،در حضور او كاملا برهنه ميشود ولي اصراري به ايجاد رابطه ندارد،صبح قبل از بيدار شدن كامران خانه اش را ترك ميكند و در ادامه چند اتفاق باعث ميشود كه او را زاييده ذهن كامران بدانيم..ناهيد را ميتوان زن ايده ال ذهن كامران به حساب اورد..از منظر ديگري ميتوان چنين تفسير كرد كه كامران با وجود تلاشهايش براي رها بودن و در صورت وجود واقعي ناهيد باز هم و به راحتي خودش را در مخاطره يا تسليم شدن در مقابل زن ديگري قرار ميداد.
در اين بخش كامران با وجود دستيابي به زندگي دلخواه باز هم احساس انزجار و پوچي و خستگي ميكند و همه چيز اني نيست كه انتظارش را داشته..در واقع همين پوچي زندگي جديد است كه باعث ميشود براي فرار از ان به سمت ناهيد كشيده شود.ميتوان چنين برداشت كرد كه زندگي به همين اندازه مستبد و جبار است،هيچگاه از شرايطي كه در ان قرار داري راضي نيستي و هميشه هم همان چرخه تكراري را طي ميكني.مهم نيست كه چرا و با چه كسي از واج ميكني؟مهم نيست كه چرا،براي كه و كجا كارميكني..مهم اين است كه راه ديگري وجود ندارد.ان غذا دادن به مورچه ها هم در راستاي همين است.در اخر اين بخش كامران خسروي يكبال يك مگس را ميكند و روي مربا رهايش ميكند كه تمثيلي ست از زندگي خودش كه نه قادر به خلاص كردن خودش است و نه قادر به پرواز كردن..هر چقدر هم كه زندگي شيرين باشد با يك بال نميتوان از ان لذت برد
اين بخش بر خلاف بخش اول جذابيت لازم را ندارد،سرعت روايت كند است و خبري از بازي هاي فرمي بخش اول نيست يا كم هست
بخش سوم (پا به پا)؛ سلام زندگي
همه چيز به اول برميگردد و هر تصوري كه داشته ايد به هم ميريزد.همانطور كه از اسم بخش پيداست كامران احتمالا انقدر پا به پا كرده كه از تصميمش منصرف ميشود.در ابتداي اين بخش (در واقع اواخر بخش قبل)
كامران با بخشيدن ٤١ ميليون تومان پولش به گلشاه (كارگر افغان) از او ميخواهد تا با همان نقشه خودش كار او را تمام كند ولي گلشاه نميپذيرد.چه نيازي به اين كار است؟خودش جراتش را ندارد يا اين هم زايده خيالش است؟بله خيالاتش است چون در ابتداي بخش بعدي كامران به گلشاه ميگويد امروز مصالح جور نيست و كار تعطيل است،پولش را ميدهد و از گلشاه ميخواهد به شهر برگردد تا فردا پس فردا..
در بخش قبل و در صحنه اي كه زاييده خيال كامران است او در حال تعقيب ناهيد تصادف ميكند و در بيمارستان بستري ميشود.در بخش سوم در حاليكه متوجه ميشويم كل بخش دوم اوهام كامران بوده اند او را ميبينيم كه با دست گچ گرفته در حال راندن به سوي اصفهان است.كمي بعد ناهيد با شماره اي كه روي موبايل كامران نمي افتد با او تماس ميگيرد كه نشان ميدهد كامران هنوز هم درگير خيالات در واقعيت زندگي اش است.كمي قبل ترش با گله اي گوسفند تصادف ميكند و چوپان يكي از گوسفندها را كه نيمه جان است حلال ميكند و در واقع به پاي كامران قرباني ميكند.ناهيد به او ميگويد:
از من ميشنوي اون ميشي كه حلال شد نذرش كن..ميگن برا قضا بلا خوبه
كامران ميش را در صندوق عقب ماشين ميگذارد.كمي جلوتر دل و جگرش را كباب ميكند و ميخورد و در حين ان حواسش به خانواده اي ست كه درگير بچه كوچكشان هستند.به نظر ميرسد كه كامران بچه دار شدن را پذيرفته ولي از مسئوليت و مشكلات ان مي هراسد.فريبا زنگ ميزند تا ببيند براي نهار به خانه ميرسد يا نه..كمي شوخي ميكنند و هر دو با صميميت و عاشقانه با يكديگر صحبت ميكنند.با وجود صحبتهاي فريبا مبني بر خريدن خانه اي دو طبقه بصورت شريكي با خانواده اش به نظر ميرسد كامران راهش را خوب يا بد پيدا كرده و قصد دارد به زندگي با فريبا ادامه دهد..
اما كمي بعد و در ترافيك اول گردنه از ازدحام مردم و پليس متوجه ميشود كه؛
"يه پرايد افتاده ته دره،اتيش گرفته..
و كمي بعدتر لاشه ميش را كه غرق بنزين توي دبه شده از ماشين پايين مي اندازد..
پايان كتاب بصورتي ست كه شما ميتوانيد انچه كه دوست داريد را تصور كنيد و با كليت اثر در تضاد نباشد.
اداب بي قراري چند نقطه قوت ديگر مانند در اوردن خوبِ لحن و لهجه شخصيتهاي مختلف در ديالوگ گويي دارد..از گلشاه كارگر افغان گرفته تا تاجماه و سرباز لر،از راننده كاميون اصفهاني تا حسن پور بنگاهي دغل باز..
كتاب اما برخي مواقع بسيار پيچيده يا حتي ميشود گفت بي سر و ته ميشود.فكر ميكنم اگر فردي كتاب را چند بار بخواند حتي بتواند شخص يعقوب يادعلي را با سوالاتش آچمز كند..مثلا شخصا برايم سوال است چرا در جايي كه به نظر ميرسد در تخيل كامران است خطاب به گلشاه ميگويد پولها را كه ٤١ ميليون تومان است بردارد ولي كمي بعد در جواب سوال فريبا كه ميپرسد خانه رو چند فروختي ميگويد ٣٥ ميلو تومان..
اداب بي قراري اثر ارزشمندي ست و مشخص است كه يادعلي روي ان وقت گذاشته است.
كتاب و نويسنده درگير حواشي زيادي هم شد كه چيزي درباره ان نگفتم و نخواهم گفت تا اثر خودش را نشان دهد.برخي معتقدند دليل مشهور شدن اثر همين است ولي شخصا معتقدم اتفاقا همين حواشي باعث شد كه اثر زير سايه ان گم شود يا اينكه توقعات را بالا ببرد..
اداب بي قراري اسم خوبي براي كتاب است.چه كسي تا بحال پيش خودش فكر كرده كه بيقراري هم ميتواند اداب داشته باشد؟
بخش اول (هست و نيست)؛رمان خوب شروع ميشود:
"خيلي ساده،مهندس كامران خسروي در يك سانحه رانندگي كشته ميشد."
پر تعليق و تنش زا و كمي هم گنگ
كتاب بصورت راوي سوم شخص"محدود به ذهن كامران خسروي" روايت ميشود.
كامران خسروي مهندس ٣٣ ساله و سرپرست كمپ ابخيزداري ست.او پس از ازدواج،همسرش فريبا را از اصفهان با خود به (احتمالا ياسوج) شهري كه در ان مشغول بكار است ميبرد.اما زمانيكه رنگ و لعابها و اسرار زدوده ميشوند حس مورمور كننده اي باعث ميشود از زندگي اش به ويژه زندگي زناشويي و كاري اش راضي نباشد.پس از ٣ سال و بعد از يك دعواي مفصل زن وشوهري فريبا رهايش ميكند و به خانه پدر و مادرش در اصفهان ميرود.كامران كمي بعد و براي بدست اوردن دل فريبا كه از زندگي در ان شهر ناراضي ست قول فروش خانه و انتقال اسباب و اثاثيه به اصفهان را ميدهد ولي..
ولي پشت اين قول و قرارش نقشه اي شوم دارد تا بتواند از همه چيز و همه كس فرار كند.او قصد دارد با خوراندن قرص خواب و پوشاندن لباس هاي خودش به كارگري افغان و ريختن بنزين روي او و ماشين اش و اتش زدنشان انها را به قعر دره بفرستد تا مرگ خودش را شبيه سازي كند و بتواند بقيه عمرش را براي خودش زندگي كند..
سوال اينجاست كه كامران خسروي از چه فرار ميكند و چرا براي فرار از ان چنين نقشه اي طراحي ميكند؟چرا راحت فريبا را طلاق نميدهد؟چرا از كارش استعفا نميدهد؟
دليلش اين است كه روابط انساني هزارتويي ست از احساسات و عذاب وجدان و مسئوليت پذيري و..كه نميتوان مثل گاو نه من شير ده لگدي به ان زد
او نميتواند فريبا را به راحتي طلاق دهد زيرا دليل قانع كننده اي براي ان ندارد.فريبا گناهي ندارد كه هيچ زني در زندگي مشتركش مرتكب ان نشده باشد..گناه او توقع داشتن است (از لحاظ معنوي)و كامران خسروي خوب ميداند كه چاره اينكار در اين بوده كه ازدواج نكند نه اينكه از همسرش بخواهد توقعي از او نداشته باشد..
نميتواند استعفا بدهد و از بوي گند محيط چاپلوس مابانه اداره راحت شود زيرا دليل قانع كننده اي براي ان ندارد و در واقع جوابي براي فريبا،خانواده اش و خانواده خودش ندارد..
مشكل اينجاست كه او بُريده است..او دلزده و بيش از همه از خودش خسته است..او گرفتار در يك زندگي برزخي ست كه حاصل ذهن پر تشويشش است..
او مايوس است.از درسي كه با هزار اميد و ارزو خوانده است و اخر و عاقبتش شده كار كردن در جايي كه خودش به ان ميگويد بيغوله..از اينكه بدون كمك خانواده همسرش نه توان خانه خريدن داشت و نه ماشين..از اينكه زير دِين انهاست..او خسته است از ازدواجي كه كرده است،تصميمي كه در دلخوشي گرفته و به بهاي ان ديگر نميتواند تنها مال خودش باشد.دلزده از كتابهايي كه زماني خوانده است و اكنون باورش نميشود زماني انها را ميخوانده..از محيط كارش و موس موس هاي رييس-مرئوسي..
يادعلي شخصيت كامران را با قوت طراحي كرده بصورتيكه تمام حالات او كه به ان اشاره كردم بصورت مستقيم در رمان به ان اشاره نشده ولي خواننده بخوبي درك ميكند قهرمان اثر در چه شرايط روحي رواني قرار دارد..
درماندگي و عجز او از درك اجتماع و قواعد اجتماعي نشئت ميگيرد.از چرايي رفتار و سلوك مردم..او مطمئنا درس نخوانده كه مجبور باشد ٤ سال در جايي زندگي كند كه دوست ندارد،در كنار ادمهايي كه فقط تحملشان ميكند..از ازدواجش تصور يك زندگي معمولي نداشته و شايد تصور ميكرده كه ميتواند خيالات ايروتيك مجردي اش را جامه عمل بپوشاند..براي همين اولين رابطه جنسي با همسرش را پس از ٣ روز به حالتي بدوي در كوه انجام ميدهد و سنگي را كه نشانه برداشتن بكارت همسرش است را يادگاري نگه ميدارد..او از انكه زندگي معناي ديگري جز انچه او فكر ميكرده پيدا كرده خسته است.و شايد به همين دليل است كه به دامن زني متاهل و ايلياتي پناه ميبرد..و ضربه ي نهايي را جايي ميخورد كه فريبا خندان به او مژده بچه دار شدن ميدهد..
كامران خسروي نمونه انسانيست كه درد خودش را نميفهمد..در بخش دوم و پس از رهايي خودش نميداند حالاكه ازاد است از انجام ندادن خورده فرمايشات همسرش لذت ميبرد يا از لج كردن با او لذت ميبرد..يعني صرف انجام ندادن ان كار است كه لذت بخش است يا صرف لج كردن با همسرش؟
پس مشكل اينجاست كه مشكل خودش است..همه تا حدودي مقصر هستند ولي گناهكار اصلي خودش است كه دچار پوچي شده..
بخش اول از جذابيت لازم برخوردار است و با تركيب با نثر غير خطي رمان باعث ميشود اشتياق خواننده به ادامه دادن بيشتر شود.
لازم به ذكر است كه روايت در مرز بين وهم و خيال و واقعيت قرار دارد.افكار كامران مدام پس و پيش ميشوند.گوينده ديالوگها مشخص نشده اند و گاه بايد چندين بار جمله اي را بخوانيد تا متوجه موقعيت شويد.
بخش دوم (تكبال)؛مايوس كننده ادامه مي يابد
كامران نقشه اش را عملي كرده و حالا تنها و بي كس،بدون كمترين دغدغه اي،با اندكي تغيير چهره و با پول فروش خانه اش،خانه اي در شهر ديگري كرايه ميكند و به زندگي الواطي كه مي پسندد ميپردازد.او هيچ برنامه خاصي ندارد جز اينكه مختصر ورزشي كند،خوراكي اماده كند،به مورچه ها غذا بدهد و بي خود و بي جهت در خيابانها راه برود و از سر ول معطلي عابران را دنبال كند.اين دنبال كردن بي هدف مردم در اين بخش نشان از ذهن مغشوش او دارد.در واقع به نظر ميرسد كه مشكل او خودش نيست مشكلش چيستي هستي ست،وگرنه چه دليلي دارد كسي بخواهد بداند فلان غريبه ي كت و شلوار پوشيده اي در چه خانه اي زندگي ميكند و كارش چيست و چند بچه دارد..
او در اين بخش با زني خياباني همبستر ميشود و سپس با تمام تلاشش براي بي محلي به دختر دانشجويي بنام ناهيد درگير او ميشود.ناهيد دختري ست امروزي و در واقع لوليتايي ست براي خودش يا بقول كامران "پتياره اسماني"
راهش را به هر نحوي به خانه كامران باز ميكند،در حضور او كاملا برهنه ميشود ولي اصراري به ايجاد رابطه ندارد،صبح قبل از بيدار شدن كامران خانه اش را ترك ميكند و در ادامه چند اتفاق باعث ميشود كه او را زاييده ذهن كامران بدانيم..ناهيد را ميتوان زن ايده ال ذهن كامران به حساب اورد..از منظر ديگري ميتوان چنين تفسير كرد كه كامران با وجود تلاشهايش براي رها بودن و در صورت وجود واقعي ناهيد باز هم و به راحتي خودش را در مخاطره يا تسليم شدن در مقابل زن ديگري قرار ميداد.
در اين بخش كامران با وجود دستيابي به زندگي دلخواه باز هم احساس انزجار و پوچي و خستگي ميكند و همه چيز اني نيست كه انتظارش را داشته..در واقع همين پوچي زندگي جديد است كه باعث ميشود براي فرار از ان به سمت ناهيد كشيده شود.ميتوان چنين برداشت كرد كه زندگي به همين اندازه مستبد و جبار است،هيچگاه از شرايطي كه در ان قرار داري راضي نيستي و هميشه هم همان چرخه تكراري را طي ميكني.مهم نيست كه چرا و با چه كسي از واج ميكني؟مهم نيست كه چرا،براي كه و كجا كارميكني..مهم اين است كه راه ديگري وجود ندارد.ان غذا دادن به مورچه ها هم در راستاي همين است.در اخر اين بخش كامران خسروي يكبال يك مگس را ميكند و روي مربا رهايش ميكند كه تمثيلي ست از زندگي خودش كه نه قادر به خلاص كردن خودش است و نه قادر به پرواز كردن..هر چقدر هم كه زندگي شيرين باشد با يك بال نميتوان از ان لذت برد
اين بخش بر خلاف بخش اول جذابيت لازم را ندارد،سرعت روايت كند است و خبري از بازي هاي فرمي بخش اول نيست يا كم هست
بخش سوم (پا به پا)؛ سلام زندگي
همه چيز به اول برميگردد و هر تصوري كه داشته ايد به هم ميريزد.همانطور كه از اسم بخش پيداست كامران احتمالا انقدر پا به پا كرده كه از تصميمش منصرف ميشود.در ابتداي اين بخش (در واقع اواخر بخش قبل)
كامران با بخشيدن ٤١ ميليون تومان پولش به گلشاه (كارگر افغان) از او ميخواهد تا با همان نقشه خودش كار او را تمام كند ولي گلشاه نميپذيرد.چه نيازي به اين كار است؟خودش جراتش را ندارد يا اين هم زايده خيالش است؟بله خيالاتش است چون در ابتداي بخش بعدي كامران به گلشاه ميگويد امروز مصالح جور نيست و كار تعطيل است،پولش را ميدهد و از گلشاه ميخواهد به شهر برگردد تا فردا پس فردا..
در بخش قبل و در صحنه اي كه زاييده خيال كامران است او در حال تعقيب ناهيد تصادف ميكند و در بيمارستان بستري ميشود.در بخش سوم در حاليكه متوجه ميشويم كل بخش دوم اوهام كامران بوده اند او را ميبينيم كه با دست گچ گرفته در حال راندن به سوي اصفهان است.كمي بعد ناهيد با شماره اي كه روي موبايل كامران نمي افتد با او تماس ميگيرد كه نشان ميدهد كامران هنوز هم درگير خيالات در واقعيت زندگي اش است.كمي قبل ترش با گله اي گوسفند تصادف ميكند و چوپان يكي از گوسفندها را كه نيمه جان است حلال ميكند و در واقع به پاي كامران قرباني ميكند.ناهيد به او ميگويد:
از من ميشنوي اون ميشي كه حلال شد نذرش كن..ميگن برا قضا بلا خوبه
كامران ميش را در صندوق عقب ماشين ميگذارد.كمي جلوتر دل و جگرش را كباب ميكند و ميخورد و در حين ان حواسش به خانواده اي ست كه درگير بچه كوچكشان هستند.به نظر ميرسد كه كامران بچه دار شدن را پذيرفته ولي از مسئوليت و مشكلات ان مي هراسد.فريبا زنگ ميزند تا ببيند براي نهار به خانه ميرسد يا نه..كمي شوخي ميكنند و هر دو با صميميت و عاشقانه با يكديگر صحبت ميكنند.با وجود صحبتهاي فريبا مبني بر خريدن خانه اي دو طبقه بصورت شريكي با خانواده اش به نظر ميرسد كامران راهش را خوب يا بد پيدا كرده و قصد دارد به زندگي با فريبا ادامه دهد..
اما كمي بعد و در ترافيك اول گردنه از ازدحام مردم و پليس متوجه ميشود كه؛
"يه پرايد افتاده ته دره،اتيش گرفته..
و كمي بعدتر لاشه ميش را كه غرق بنزين توي دبه شده از ماشين پايين مي اندازد..
پايان كتاب بصورتي ست كه شما ميتوانيد انچه كه دوست داريد را تصور كنيد و با كليت اثر در تضاد نباشد.
اداب بي قراري چند نقطه قوت ديگر مانند در اوردن خوبِ لحن و لهجه شخصيتهاي مختلف در ديالوگ گويي دارد..از گلشاه كارگر افغان گرفته تا تاجماه و سرباز لر،از راننده كاميون اصفهاني تا حسن پور بنگاهي دغل باز..
كتاب اما برخي مواقع بسيار پيچيده يا حتي ميشود گفت بي سر و ته ميشود.فكر ميكنم اگر فردي كتاب را چند بار بخواند حتي بتواند شخص يعقوب يادعلي را با سوالاتش آچمز كند..مثلا شخصا برايم سوال است چرا در جايي كه به نظر ميرسد در تخيل كامران است خطاب به گلشاه ميگويد پولها را كه ٤١ ميليون تومان است بردارد ولي كمي بعد در جواب سوال فريبا كه ميپرسد خانه رو چند فروختي ميگويد ٣٥ ميلو تومان..
اداب بي قراري اثر ارزشمندي ست و مشخص است كه يادعلي روي ان وقت گذاشته است.
كتاب و نويسنده درگير حواشي زيادي هم شد كه چيزي درباره ان نگفتم و نخواهم گفت تا اثر خودش را نشان دهد.برخي معتقدند دليل مشهور شدن اثر همين است ولي شخصا معتقدم اتفاقا همين حواشي باعث شد كه اثر زير سايه ان گم شود يا اينكه توقعات را بالا ببرد..
December 11, 2024
حقیقتش من درک نمیکنم چرا چنین مزخرفی باید نوشته بشه
که چی؟
چی رو قراره برسونی آخه؟
هدفت چی بوده از نوشتن این اراجیف؟
والا ما از همون روز اولی که کتاب دست گرفتیم همه بهمون گفتن کتاب و ادبیات باید یه هدفی داشته باشه. اینم اگه نباشه اون به اصطلاح کتاب و داستان با عر عر الاغ چه فرقی داره.
حیف وقت حیف درخت حیف کاغذ حیف یک ثانیه که پای این کتاب تلف بشه.
ولی خب بگذارید مثبت نگاه کنم
کتاب دو تا چیز رو واسم یادآوری کرد:
اولی اینکه به اسم ناشر اعتماد نکنم. بهترین ناشرها هم میتونن مزخرف چاپ کنن.
دومی هم اینکه این استدلال که "نظر هر کسی قابل احترامه" مزخرفترین حرف دنیاست.
آخرین همخوانی امسال با گروه همخوانی کتابهای بد که انصافا بدترین کتاب تاریخو انتخاب کردن. تجربه مزخرف و باحالی بود😂
که چی؟
چی رو قراره برسونی آخه؟
هدفت چی بوده از نوشتن این اراجیف؟
والا ما از همون روز اولی که کتاب دست گرفتیم همه بهمون گفتن کتاب و ادبیات باید یه هدفی داشته باشه. اینم اگه نباشه اون به اصطلاح کتاب و داستان با عر عر الاغ چه فرقی داره.
حیف وقت حیف درخت حیف کاغذ حیف یک ثانیه که پای این کتاب تلف بشه.
ولی خب بگذارید مثبت نگاه کنم
کتاب دو تا چیز رو واسم یادآوری کرد:
اولی اینکه به اسم ناشر اعتماد نکنم. بهترین ناشرها هم میتونن مزخرف چاپ کنن.
دومی هم اینکه این استدلال که "نظر هر کسی قابل احترامه" مزخرفترین حرف دنیاست.
آخرین همخوانی امسال با گروه همخوانی کتابهای بد که انصافا بدترین کتاب تاریخو انتخاب کردن. تجربه مزخرف و باحالی بود😂
December 9, 2024
چقدر دلش میخواست یک گوشه دنج پیدا میکرد سر میگذاشت میخوابید. آنقدر میخوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار میشد. بعد به علت ابتلا به سرطان ریه بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی که اگر بیدار بود حتما مصرف میکرد دوباره سرش را میگذاشت و این بار میمرد.
کتاب آداب بیقراری رو با گروه همخوانی کتابهای بد خوندیم.
کتاب بیانگیزگی و سردرگمی در زندگی در پی پوچی و روزمرگی رو در ترکیبی از وهم و واقعیت به تصویر میکشه.
شاید وهم و واقعیت نبود، کلا نشسته بود چندتا احتمال از اتفاقات رو پیش میبرد.
ترتیب وقایع به هم ریخته بود ولی وقتی جایشان هم میفهمیدی مدل متفاوتی پیش برده بود و در یک راستا قرار نمیگرفتند.
نمیتونم فعلا نظر بیشتری راجع بهش بدم، ولی باید حتما نظر بقیهای که میشناسم راجع بهش رو بخونم چون به نظرم واقعا خیلی قر و قاطی بود. اگه بعد از خوندن نظراتشون چیزی عوض شد میام در ادامه همینجا مینویسم.
آذر ۱۴۰۳
آپدیت: یه مقاله خوندم که این داستان رو با بررسی فیزیک کوانتوم و جهانهای موازی و اثر پروانهای پیش برده بود.
ولی باز نظرم نسبت به خود داستان عوض نشد.
July 6, 2016
نمیتونستم وقتی تموم شد نظرمو بنویسم. شاید از شدت ناراحتی نظرم غیرمنصفانه میشد. ولی الان با خیال راحت میتونم بنویسم. قبلش باید بگم من یعقوب یادعلی رو قبل این کتاب اصلا و ابدا نمیشناختم و برا همین در جریان حواشی و اتفاقات اطراف کتاب نبودم. پس نظرم صرفا برداشتم ازین کتابه.
افرادی مثل کامو و سارتر و غیره و غیره که از ملال و پوچی و خسته کنندگی زندگی نوشتن، از شدت فهمیدن و درک کردن دنیا (با طرز فکر خودشون) به این پوچی رسیدن. یعنی با خوندن، فکر کردن، دیدن و شنیدن و... به این دید دچار شدن. اما!
اما نویسنده ی این کتاب صرفا و صرفا به دلیل ملالی که توی زندگی روزمره دچارش شده بوده دست به نوشتن این کتاب زده. نوعی روزمرگی که اکثر مردم اون رو تجربه میکنن و آدما ذاتا بهش میرسن. نه فکر میخواد، نه فهم میخواد و نه هیچ پروسه ی پیچیده ای نیاز داره که درکش کنیم.
نظر شخصی من اینه که تمام بازی های زمانی و زبانی که نویسنده توی این رمان به کار برده براش مثل سرگرمی هاییه که وقت های بی حوصلگی سراغش میریم. نه از توانایی های نویسنده سرچشمه میگیره و نه از جهان بینیش.
فرق بزرگیه بین کسیکه از فکر کردن و فهمیدن و درد داشتن، پوچی دنیا رو نتیجه گرفته با کسی که از سر بی دردی و روزمرگی به این دید رسیده.
پینوشت:
وظیفه ی خودم میدونم که به شاکی پرونده ی این کتاب، به قاضی پرونده، به یعقوب یادعلی، به موکلش و به نشر نیلوفر تبریک بگم که تونستن با ایجاد یک فضای به غایت مضحک (به غایت مضحک!!) این کتاب رو به فروش برسونن. پرونده ای که به این شکله: شکایت از یادعلی بخاطر توهین به قوم لر. قوم لر کیست؟ یک زن ساده در داستان. حکم؟ یک سال زندان!
تبریک!
افرادی مثل کامو و سارتر و غیره و غیره که از ملال و پوچی و خسته کنندگی زندگی نوشتن، از شدت فهمیدن و درک کردن دنیا (با طرز فکر خودشون) به این پوچی رسیدن. یعنی با خوندن، فکر کردن، دیدن و شنیدن و... به این دید دچار شدن. اما!
اما نویسنده ی این کتاب صرفا و صرفا به دلیل ملالی که توی زندگی روزمره دچارش شده بوده دست به نوشتن این کتاب زده. نوعی روزمرگی که اکثر مردم اون رو تجربه میکنن و آدما ذاتا بهش میرسن. نه فکر میخواد، نه فهم میخواد و نه هیچ پروسه ی پیچیده ای نیاز داره که درکش کنیم.
نظر شخصی من اینه که تمام بازی های زمانی و زبانی که نویسنده توی این رمان به کار برده براش مثل سرگرمی هاییه که وقت های بی حوصلگی سراغش میریم. نه از توانایی های نویسنده سرچشمه میگیره و نه از جهان بینیش.
فرق بزرگیه بین کسیکه از فکر کردن و فهمیدن و درد داشتن، پوچی دنیا رو نتیجه گرفته با کسی که از سر بی دردی و روزمرگی به این دید رسیده.
پینوشت:
وظیفه ی خودم میدونم که به شاکی پرونده ی این کتاب، به قاضی پرونده، به یعقوب یادعلی، به موکلش و به نشر نیلوفر تبریک بگم که تونستن با ایجاد یک فضای به غایت مضحک (به غایت مضحک!!) این کتاب رو به فروش برسونن. پرونده ای که به این شکله: شکایت از یادعلی بخاطر توهین به قوم لر. قوم لر کیست؟ یک زن ساده در داستان. حکم؟ یک سال زندان!
تبریک!
April 5, 2014
این کتاب رو بیشتر به خاطر جنجالی که بپا کرده بود خریدم ولی چندان مطمئن نبودم خوب از اب دربیاید
در صفحه بی بی سی خوانده بودم در اسفند 84 یعقوب یادعلی نویسنده کتاب به خاطر توهین به یکی از اقوام ایرانی (کهگیلویه و بویراحمد) محکوم به یکسال زندان شده و در صورت نوشت چهارمقاله در باره شخصیت های سرشناس این استان و معرفی انها بعنوان چهره های سرشناس و انساندوست نه ماه از حکمش بخشوده میشود
برایم جالب بود بدانم در کتاب چه چیزی امده که چنین حکمی برای نویسنده کتابی که برنده جایزه هم شده بریده اند
این بخشی بود که نویسنده را به چنین ماجراهایی کشاند :
تا میتوانست غلغلکش داد، از غش و ریسه رفتنهاش حظ کرد و اهمیت نداد به جیغی که یکی از بچهها کشید. تاجماه خندهاش را برید، گفت:«نه یهوخ بچهها...» و نگاه کرد به در.
بلند شد چفت در را انداخت، برگشت نشست کنارش و بوی دوده و شیر تازه را حس کرد. گفت: «لباسهاتو کی خریدی؟»
تاجماه لباسش را جمع کرد و خواست سینهاش را بپوشاند. دستش را گرفت: «دلت میخواد برات لباس بخرم، با یه سینهریز طلا؟»
سرش را بالا گرفت، با شرم خندید: «علیسینا ایگو گرانه.»
پشت دستش را بوسید: «میخرم برات.»
نفهمید چرا یاد سینهبند فریبا افتاد که همیشه با بازکردنش مشکل داشت.
سینی چای دستنخورده ماند روی جاجیم
صفحه 36
یعقوب یادعلی سال 91 از اتهامی که به او وارد شده بود تبرئه شد
داستان خوبی بود...برای من که چندماهی بود برگشته بودم سر این حرفم که منطقم با منطق قلم نویسنده های ایرانی جور نیست
داستان خوبی بود
حسابی سردرگمت میکند میان دو تصمیم
توهم و خیال
داستان با جمله ای از ذهن کامران خسروی میگذرد شروع میشود
مردی که به دنبال راه فراری از روزمرگی های زندگیست
فصل سومش برای من گنگ بود
در صفحه بی بی سی خوانده بودم در اسفند 84 یعقوب یادعلی نویسنده کتاب به خاطر توهین به یکی از اقوام ایرانی (کهگیلویه و بویراحمد) محکوم به یکسال زندان شده و در صورت نوشت چهارمقاله در باره شخصیت های سرشناس این استان و معرفی انها بعنوان چهره های سرشناس و انساندوست نه ماه از حکمش بخشوده میشود
برایم جالب بود بدانم در کتاب چه چیزی امده که چنین حکمی برای نویسنده کتابی که برنده جایزه هم شده بریده اند
این بخشی بود که نویسنده را به چنین ماجراهایی کشاند :
تا میتوانست غلغلکش داد، از غش و ریسه رفتنهاش حظ کرد و اهمیت نداد به جیغی که یکی از بچهها کشید. تاجماه خندهاش را برید، گفت:«نه یهوخ بچهها...» و نگاه کرد به در.
بلند شد چفت در را انداخت، برگشت نشست کنارش و بوی دوده و شیر تازه را حس کرد. گفت: «لباسهاتو کی خریدی؟»
تاجماه لباسش را جمع کرد و خواست سینهاش را بپوشاند. دستش را گرفت: «دلت میخواد برات لباس بخرم، با یه سینهریز طلا؟»
سرش را بالا گرفت، با شرم خندید: «علیسینا ایگو گرانه.»
پشت دستش را بوسید: «میخرم برات.»
نفهمید چرا یاد سینهبند فریبا افتاد که همیشه با بازکردنش مشکل داشت.
سینی چای دستنخورده ماند روی جاجیم
صفحه 36
یعقوب یادعلی سال 91 از اتهامی که به او وارد شده بود تبرئه شد
داستان خوبی بود...برای من که چندماهی بود برگشته بودم سر این حرفم که منطقم با منطق قلم نویسنده های ایرانی جور نیست
داستان خوبی بود
حسابی سردرگمت میکند میان دو تصمیم
توهم و خیال
داستان با جمله ای از ذهن کامران خسروی میگذرد شروع میشود
مردی که به دنبال راه فراری از روزمرگی های زندگیست
فصل سومش برای من گنگ بود
December 11, 2024
سکوت میکنم.
April 24, 2022
یکم گیجم کرد رفت و آمد داستان، ولی سبک نگارششو دوست داشتم.
September 30, 2026
«آداب بیقراری» یعقوب یادعلی از رمانهای مهم دهه هشتاد شمسی است. کتابی جنجالبرانگیز که از دست سانسورچیان جان به در برد تا بعد از انتشارش نویسنده شریف آن دستگیر و زندانی شود. داستان ملال مردی متأهل که از روزمرگی و قراردادهای اجتماعی به تنگ آمده و دنبال راه فراری در مرز خیال و واقعیت است. داستانی سخت «انسانی» و «واقعی». پس از آن، یعقوب یادعلی مثل خیلی از هنرمندانی که در سرزمین خود خیر و قدری ندیدند روانه غربت و تبعید میشود و یک روز برفی برای کشیدن سیگار از خانه بیرون میرود و دیگر بازنمیگردد. همسرش او را افتاده روی برفها پیدا میکند. حسین سناپور، برای او مینویسد: «چنین مرگی حق او نیست، چنان که برای خیلیهای دیگر هم؛ مرگهای تلخی که شاید بیش از همه دلیلشان تنهایی است و زخم خوردن از همه طرف».
Read
August 29, 2007اين كتاب هم اگر دچار حاشيههايي كه برايش ساخته شد نميشد، اين چنين معروف و نويسندهاش دچار دردسر نميشد. يادم ميآيد بعد از انتشار خبر دستگيري (يعقوب ياد علي) به خاطر نوشتن همين كتابي كه وزارت ارشاد مجوز چاپش را داده بود و سه سالي از چاپ آن ميگذشت، (انتشارات نيلوفر) هنوز از چاپ اول آنقدر در انبار خود داشت كه جوابگوي مشتريان و كنجكاوان هميشگي اين تيپ اخبار به اين كتاب باشد. جالب است: سه سال از چاپ اول ميگذشت و استقبالي از اين كتاب در بين كتابخوانان و منتقدين نشده بود. من پيش از اين خبر، حتي يك نقد هم در هيچ جايي (چه روزنامه، چه مجله و چه سايت و وبلاگ) نديده بودم. بعد آن جنجال، اين كتاب را اكثر منتقدين و سايتها و وبلاگها به عنوان يك " شاهكار " در بين رمانهاي چند سال اخير تعبير كردند! حاصل، هنوز دردسرها و حاشيههاي چاپ اين كتاب براي نويسندهي ساكت و بيحاشيهاش ادامه دارد و انشالله هر چه زودتر (يعقوب يادعلي) و خانوادهاش به آرامش پيشين باز گردند
July 14, 2015
افتضاح
حيف از درختا و حيف از پول
حيف از درختا و حيف از پول
July 9, 2020
آداب بیقراری داستان مردی معمولی و کارمند است که چند سال از ازدواجش سپری شده و رابطه دیگر برایش جذابیت ابتدایی خود را از دست داده است. معمولاً آدمها وقتی در چنین وضعیتی قرار میگیرند، یعنی در رابطهای مانند ازدواج که خروج از آن دشوار است و ارادهای آهنین میطلبد، اول از همه به خیالپردازی روی میآوردند. در رویاشان مرگ طرف مقابل و رهایی خودشان را تصور میکنند، یا میانبرهای خیالی و سادهای را در فکر زیر و رو میکنند که بتواند به طرزی معجزهوار منجر به رهایی آنها شود. اما همهی اینها فقط از این نشأت میگیرد که ما حاضر نیستیم برای رهاییمان بهای لازمه را پرداخت کنیم و همچنان امید داریم که معجزهای ما را از وضع بدمان نجات بدهد. داستان کامران خسروی، قهرمان کتاب، حول همین محور ساخته و پرداخته شده و الحق که سردرگمی و آشفتگی این مرد به خوبی به تصویر کشیده شده. بلاتکلیفی او با خودش، اینکه نمیداند از زندگی چه میخواهد، اینکه حتی نمیداند مشکلش با ازدواجش دقیقاً در چه چیز است، و اینکه راه نجات از دغدغهها را با فرار از زندگی ممکن میداند، همه و همه جنبههایی از شخصیت بلاتکلیف و نپختهی او را برای خواننده روشن میکنند. با شناخت از این ویژگیهای شخصیتی قهرمان اصلی، میتوان حقیقت تلخ داستان را بهتر درک کرد و آن را پذیرفت.
«شوت کرد زیر قوطی خالی نوشابهای که شاید مثل خودش بیدلیل، شاید هم با دلیل، آنجا بود. تصور فرار از قید و بندها، رسیدن به نوعی رهایی در زمینهی کم فراز و نشیبی از پیشامدهای ساده، دمدست و به ظاهر پیشپا افتاده، و ترجیح دادن همه اینها به دغدغههای به زعم خودش دست و پا گیر، بیاهمیت و ابلهانه، حالا دیگر داشت جذابیتش را از دست میداد و آرام آرام کرختی لذت بخش اوایل ماجرا جای خود را به روزمرگی کسالتبار و فجیعی میداد که ازش فرار کرده بود.» صفحه ۱۲۲
با این همه، آداب بیقراری نواقص خاص خود را نیز دارد. شخصیتهایِ دیگر داستان به شدت ناپخته و سطحیاند و این ضعف در مورد دو شخصیت زن داستان که کم و بیش حائز اهمیت هستند بیشتر به چشم میآید. تاجماه و فریبا، دو زن خنگ که هر دو بیهیچ ویژگی مشخصی در داستان حضور دارند، و صرفاً از آنها استفاده ابزاری میشود (هم از جانب نویسنده برای نشان دادن شخصیت کامران، و هم از جانب کامران برای ارضا امیال جنسیاش). در کنار این، بیش از اندازه به توصیف مسائل جنسیای پرداخته شده که حضورشان در داستان با چنان آب و تابی چندان موجه و مورد نیاز به نظر نمیآید و به من این احساس را داد که فقط برای جذب خوانندگان بیشتر از آن استفاده شده است.
«شوت کرد زیر قوطی خالی نوشابهای که شاید مثل خودش بیدلیل، شاید هم با دلیل، آنجا بود. تصور فرار از قید و بندها، رسیدن به نوعی رهایی در زمینهی کم فراز و نشیبی از پیشامدهای ساده، دمدست و به ظاهر پیشپا افتاده، و ترجیح دادن همه اینها به دغدغههای به زعم خودش دست و پا گیر، بیاهمیت و ابلهانه، حالا دیگر داشت جذابیتش را از دست میداد و آرام آرام کرختی لذت بخش اوایل ماجرا جای خود را به روزمرگی کسالتبار و فجیعی میداد که ازش فرار کرده بود.» صفحه ۱۲۲
با این همه، آداب بیقراری نواقص خاص خود را نیز دارد. شخصیتهایِ دیگر داستان به شدت ناپخته و سطحیاند و این ضعف در مورد دو شخصیت زن داستان که کم و بیش حائز اهمیت هستند بیشتر به چشم میآید. تاجماه و فریبا، دو زن خنگ که هر دو بیهیچ ویژگی مشخصی در داستان حضور دارند، و صرفاً از آنها استفاده ابزاری میشود (هم از جانب نویسنده برای نشان دادن شخصیت کامران، و هم از جانب کامران برای ارضا امیال جنسیاش). در کنار این، بیش از اندازه به توصیف مسائل جنسیای پرداخته شده که حضورشان در داستان با چنان آب و تابی چندان موجه و مورد نیاز به نظر نمیآید و به من این احساس را داد که فقط برای جذب خوانندگان بیشتر از آن استفاده شده است.
November 15, 2018
خب فکر میکنم معروف شدن این کتاب، اندکی به سبب حوادثیه که برای نویسنده و کتاب پیش اومده.
قلم نویسنده جذابیت چندانی نداشت، معمولی بود. اما سبک نگارش رمان و بازی زمان بود که دیوونهم کرد.
داستان کلی و سوژه هم نسبتا جذاب بود.
قلم نویسنده جذابیت چندانی نداشت، معمولی بود. اما سبک نگارش رمان و بازی زمان بود که دیوونهم کرد.
داستان کلی و سوژه هم نسبتا جذاب بود.
June 22, 2022
راستش دلم نمیاد کمتر از سه ستاره بدم. بیشتر هم دلم نمیاد. نه خوب بود و نه بد. شخصیت پردازی ها خوب بودن اما کلیشه و تکرار هم به وضوح دیده میشد و خواننده رو خسته میکرد. مجموعا بخش اول کتاب از دو بخش بعدی قوی تر بود.
August 14, 2013
بخش اول رمان خیلی خوب بود. فصل دوم از فضای اول کاملا رها شد و در فصل سوم تلاش نویسنده برای اتصال بین فضاها و گره گشایی بحران ها کمی مصنوعی و غیرقابل باور بود.وقتی فصل اول را تمام کردم انتظارم از کار خیلی بالا رفت و در ادامه،اثر نتوانست خودش را برایم توجیه کند.
July 10, 2017
گرسنگی جنسی، دلیل ناکافی برای نویسندگی
April 28, 2024
کتاب دائما داشت با ذهنم بازی میکرد. نمیدونستم کدوم یک از صحنهها و سناریوها اتفاق افتاده و کدوم یک صرفا زاییده ذهن “کامران” و تخیلاتش بوده. لهجه ها و گویشهای محلی، پرشهای زمانی، جزئیات و صحنه سازیها، حتی توصیفات اروتیکی که درباره اندامهای زنانه شخصیتهای زن به کار برده شده همگی بینقص بودن. برای اولین بار بود که نماد محصولات فرهنگی ایرانی، یعنی پایان باز، اذیتم نکرد. هر فصل یا بهتره بگم بخش، بخش قبلی رو نقض میکرد و پارادوکسیکال بودنش نه تنها آزاردهنده نبود بلکه به شدت مشتاقم میکرد برای ادامه دادن.
.
راستش این کتاب رفت جزو دستهی مورد علاقههام توی رمانهای ایرانی. ولی مهمه که بفهمین ( و برای تاکید دوباره میگم بفهمین !!!! ) چی دارین میخونین. وقتی که متوجه بشین فضای رمان و نحوهی پیش رفتن داستان و زبان راوی چجوریه، میتونین غرق بشین توی زندگی کامران و لذت ببرین از سطر به سطر نوشتههای یعقوب یادعلی
.
راستش این کتاب رفت جزو دستهی مورد علاقههام توی رمانهای ایرانی. ولی مهمه که بفهمین ( و برای تاکید دوباره میگم بفهمین !!!! ) چی دارین میخونین. وقتی که متوجه بشین فضای رمان و نحوهی پیش رفتن داستان و زبان راوی چجوریه، میتونین غرق بشین توی زندگی کامران و لذت ببرین از سطر به سطر نوشتههای یعقوب یادعلی
August 28, 2013
به نظرم یک فیلم ساده بود،توصیفات اصلا در حد و اندازه ی داستان و رمان نبود،ساده بود و خوش خوان،یکدست،اما به نظرم شخصیت پردازی در آن زیر صفر بود حتا کامران که قهرمان داستان بود. در باب هیاهوهای ایجاد شده اش هم به نظرم ایجاب دورانی که چاپ شده یعنی دروان اصلاحات بوده است.توصیفات اروتیک آن هم قدرت چندانی نداشت، به نظرم کتابی مثل دل دلدادگی مندنی پور به مراتب در این زمینه قوی تر است. بهرروی برزخی بودن انسان معاصر را می خواست بنمایاند که توانست.
December 17, 2024
من از پوچ بودنش و هر طرف رو نگاه کردن سفیدی خالی و زننده دیوارای یه زندان رو دیدنش خوشم اومد اما تنها تعریفی هم که از زندان داده بود فقط یه روزمرگی تموم نشدنی بود به نظرم میتونست داستان خوبی بشه یا دست کم انقدر بد نباشه اگه روایت بدی نداشت و شخصیتهای فرعی فقط اسم نبودن و تعریف میشدن شاید به پیشبرد اتفاقات و درک کردنشون هم بیشتر کمک میکرد.
از طرفی شخصیت اصلی با عادتهای عجیب و غریبش و بعضی رفتارایی که نویسنده انگار به زور بهش تحمیل کرده بوده و کلماتی که گذاشته بود توی دهنش هیچوقت نمیتونست به حد قابل قبول برسه و اگه گاهی هم میشد فهمیدش و باهاش همدلی کرد چند صفحه بعد نابود میشد اون احساس.
از طرفی شخصیت اصلی با عادتهای عجیب و غریبش و بعضی رفتارایی که نویسنده انگار به زور بهش تحمیل کرده بوده و کلماتی که گذاشته بود توی دهنش هیچوقت نمیتونست به حد قابل قبول برسه و اگه گاهی هم میشد فهمیدش و باهاش همدلی کرد چند صفحه بعد نابود میشد اون احساس.
May 18, 2019
بد، کلیشهای، ضعیف. مجموعهای از جهلها و نشناختنها و فانتزیهای دمدستی (مهندس باکلاس/روستاییهای ابله و جان برکف، زن روستایی سکسی/همسر قانونی ترن آف، دختر جوان اغواگر/ روای بیتمایل و صدها دوگانهی خندهدار دیگه. علاوه بر این پر از غلط املاییه. تعجب میکنم چرا اینقدر معروفه و از سمت آدمهای درستحسابی توصیه میشه.
April 25, 2009
داستان هایی به غایت پوچ، که نویسنده سعی داشته با یک لفاف پورنو آن را زیبا جلوه دهد.
اگر بخواهند آن را به تصویر بکشند، چیزی بهتر از 90 قسمتی های مسخره ی تلویزیون نخواهد شد.
اگر بخواهند آن را به تصویر بکشند، چیزی بهتر از 90 قسمتی های مسخره ی تلویزیون نخواهد شد.
November 2, 2012
داستانی گیرا و جذاب که ممنوع شدنش در خواندنش برای من بی تاثیر نبود
July 18, 2017
به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتی چای به سختی دم می کشد
آدم ها روی ندلی می نشینند، لبهایشان را تکان می دهند
هرکسی خودش پا روی پا می اندازد
این گونه
یک پا کف اتاق را لمس می کند
پای دیگر آزادانه در هوا می چرخد
گاه لبه گاه کسی بلند می شود نزدیک پنجره می رود
و از روزنه ی پرده
خیابان را دید می زند
شیمبورسکا
____________________________________________________________
چقدر دلش می خواست یک گوشه ی دنج پیدا می کرد، سر می گذاشت می خوابید. آنقدر می خوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار می شد، بعد به علت ابتلا به سرطان ریه، بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی -که اگر بیدار بود حتما مصرف می کرد - دوباره سرش را می گذاشت و این بار می مرد
____________________________________________________________
به خاطر کاری که برایم انجام دادی متشکرم. حدس می زنم دلت برام تنگ نمیشه. باید فهمیده باشی چیزی برای دلتنگی وجود نداره. منم مثل بقیه ی زنها هستم. عرق می کنم، شب سرفه می کنم، و اول صبح ها دندون درد دارم. یکی از دندونام پوسیده
____________________________________________________________
برای همین موسیقی کیتارو را دوست داشت. ملودی های کشدار طولانی که گاهی قابل تشخیص نبود، یکنواخت پیش می رفت و آرام آرام، آنقدر آرام به اوج می رسید که نمی فهمیدی در اوجی، و ناگهان فرود بود، پیش بینی نشده و غیرقابل انتظار، چیزی شبثثیه زندگی، خود زندگی
____________________________________________________________
آدم ها روی ندلی می نشینند، لبهایشان را تکان می دهند
هرکسی خودش پا روی پا می اندازد
این گونه
یک پا کف اتاق را لمس می کند
پای دیگر آزادانه در هوا می چرخد
گاه لبه گاه کسی بلند می شود نزدیک پنجره می رود
و از روزنه ی پرده
خیابان را دید می زند
شیمبورسکا
____________________________________________________________
چقدر دلش می خواست یک گوشه ی دنج پیدا می کرد، سر می گذاشت می خوابید. آنقدر می خوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار می شد، بعد به علت ابتلا به سرطان ریه، بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی -که اگر بیدار بود حتما مصرف می کرد - دوباره سرش را می گذاشت و این بار می مرد
____________________________________________________________
به خاطر کاری که برایم انجام دادی متشکرم. حدس می زنم دلت برام تنگ نمیشه. باید فهمیده باشی چیزی برای دلتنگی وجود نداره. منم مثل بقیه ی زنها هستم. عرق می کنم، شب سرفه می کنم، و اول صبح ها دندون درد دارم. یکی از دندونام پوسیده
____________________________________________________________
برای همین موسیقی کیتارو را دوست داشت. ملودی های کشدار طولانی که گاهی قابل تشخیص نبود، یکنواخت پیش می رفت و آرام آرام، آنقدر آرام به اوج می رسید که نمی فهمیدی در اوجی، و ناگهان فرود بود، پیش بینی نشده و غیرقابل انتظار، چیزی شبثثیه زندگی، خود زندگی
____________________________________________________________
February 28, 2010
در نظر من داستان شبیه به یک مثلث پنروز است که اگر اصرار داشته باشی در فضای قطعیت تفسیرش کنی مجبور خواهی بود یک یا دو ضلع آن را تصورات پنداری. حتی شاید بتوان با یک قوهی تخیل قوی چیدمانی ساخت که همهچیز واقعی باشد: ابتدا تکبال است در زمان قهر فریبا، بعد مهندس گلشاه را میکشد و سپس پابهپا در یکی دو ساعت پس از مرگ گلشاه روی میدهد. ولی فکر نکنم خیلی نیازی به واقعی سازی باشد مگر عادت به داستان سنتی داشته باشی که همهی چیزی که از یک داستان میگیری یک نتیجهگیری ساده باشد و بس
ولی یادعلی اصرار در نتیجهگیری به شکل سنتی ندارد. آخر داستان تو میمانی و ابعاد پیچیده (و یا شاید خیلی ساده ) یک شخصیت ایرانی که شاید برای اولین بار جرات یافته قدری جسورانه خود را نشان دهد. حداقل تا جایی که مجوزی هم بگیرد (شاید به ذهن نویسنده هم خطور نمیکرد که به هیچ دلیلی که نه، به خاطر *اهانت به قوم لر* روزی به زندان بیفتد)
از جنبهی انتقادی، هرچند که تصویر وهمآلود میتواند جزء نقاط قوت داستان باشد به نظر من شاید از اعتدال بیرون رفته باشد و خواننده را بیش از حد مشغول کند (مقایسه کنید با فضای موهومی ملایمتری مثل فضای مسخ کافکا) . همچنین اصرار نویسنده به خستگی مهندس از روزمرگی در بخش تکبال کمی تصنعی بود.
کتاب بسیار روان و جذاب است. شخصیت پردازی مهندس بسیار عالی، دیالوگها واقعی و جسورانه، صحنهپردازیها بسیار خوب، و در مجموع کتابی به یاد ماندنی.
ولی یادعلی اصرار در نتیجهگیری به شکل سنتی ندارد. آخر داستان تو میمانی و ابعاد پیچیده (و یا شاید خیلی ساده ) یک شخصیت ایرانی که شاید برای اولین بار جرات یافته قدری جسورانه خود را نشان دهد. حداقل تا جایی که مجوزی هم بگیرد (شاید به ذهن نویسنده هم خطور نمیکرد که به هیچ دلیلی که نه، به خاطر *اهانت به قوم لر* روزی به زندان بیفتد)
از جنبهی انتقادی، هرچند که تصویر وهمآلود میتواند جزء نقاط قوت داستان باشد به نظر من شاید از اعتدال بیرون رفته باشد و خواننده را بیش از حد مشغول کند (مقایسه کنید با فضای موهومی ملایمتری مثل فضای مسخ کافکا) . همچنین اصرار نویسنده به خستگی مهندس از روزمرگی در بخش تکبال کمی تصنعی بود.
کتاب بسیار روان و جذاب است. شخصیت پردازی مهندس بسیار عالی، دیالوگها واقعی و جسورانه، صحنهپردازیها بسیار خوب، و در مجموع کتابی به یاد ماندنی.
Read
April 29, 2016نویسنده با توهین به یک زن عشایر و کودن و احمق نشان دادن اون چه هدفی رو دنبال میکنه ،زنی که معنای دوست داشتن رو نمی دونه ،معنای طلاق رو درک نمی کنه و حتی نمی دونه داره مورد سواستفاده قرار میگیره ,!!!!!!!و غيرت مرد عشايري که به عمد نادیده گرفته میشه :-( تاجماه حتی نمی دونه طلاق یعنی چی ،اما به راحتي خيانت مي کنه ،شاید حتی نمی دونه داره خیانت می کنه !!!!!! نویسنده شخصیتی رو در بخشی از کتاب وارد داستان می کنه که یه سربازه و برای مرخصی به روستا میره تا خونواده و نامزدش رو ببینه ، از همون اول تاکید داره رو هدیه ای که سرباز داستان برا نامزدش گرفته و توی راه کنار یه آسیاب نامزدشو می بینه و جلو میره واسه دادن هدیه بهش که یه روسری بوده ولی این به اصطلاح نامزد ، نه تنها هدیه رو قبول نمی کته بلکه پرتش میکنه توی رودخونه بی هیچ دلیلی ( يا اينکه دلیلی داشته و خواننده نامحرم بوده )وقتی مهندس دلیل این رفتارو میپرسه ،سرباز میگه شیش ماهی نبودم خاطرخواه کس دیگه شده !!!!!! حال نویسنده یا با فرهنگ عشایر آشنا که چه عرض کنم ،کاملا بیگانه س یا اینکه کاملا مغرضانه وارد شده که جای تاسف داره و سرباز داستان در جایی به تعرض به دخترک برای تصاحبش اشاره میکنه. ،. خوندمش ولی کاش هرگز نمی خوندم این مزخرفات رو ،
February 13, 2017
کتاب رو به خاطر اسمش گرفتم. اسم ش رو خیلی دوست داشتم. ولی در کمال تعجب هیچ ربطی به اسم نداشت و یک مشتی پورنوگرافی های عجیب بود. به هم ریزی زمانی بعد از صفحه ی 137 رو دوست داشتم اما خیلی خیلی دیر داستان و نقطه ی عطف شروع شده بود. انقدر که حوصله ت سر می رفت و اعصابت داغون می شد. از رفتارهای جنسیتی و ریسیستی و لحن بی ادبانه ی فریبا نسبت به مهاجرها اصلا خوشم نیومد. نوعی از فرهنگ شایع که به نظرم نباید توی کتاب ها هم ترویج بشه..
من یک روزه خوندم ش... نویسنده ش رو نمی شناختم و لی با خودم گفتم یعنی الانم این جایزه ی گلشیری رو برده؟؟
."
از طلوع خورشید دلم می گیره چون مال اونایی که دوست دارن یا فکر می کنن یه روز به یه جایی می رسن"
.
بعدش هم از جنجالی که راه افتاده بود و نویسنده رو به خاطر توهین به قوم ها به یک سال زندان محکوم کرده بودند خوندم. خیلی عجیب غریب بود.
من یک روزه خوندم ش... نویسنده ش رو نمی شناختم و لی با خودم گفتم یعنی الانم این جایزه ی گلشیری رو برده؟؟
."
از طلوع خورشید دلم می گیره چون مال اونایی که دوست دارن یا فکر می کنن یه روز به یه جایی می رسن"
.
بعدش هم از جنجالی که راه افتاده بود و نویسنده رو به خاطر توهین به قوم ها به یک سال زندان محکوم کرده بودند خوندم. خیلی عجیب غریب بود.
August 20, 2023
بین چهار ستاره و پنج ستاره مردد بودم اما به دلیلی که در ادامه سعی در توضیحش دارم؛ چهار 🌟 نصیب این کتاب شد.
فصل اول کتاب، بسیار پرکشش و جذاب بود؛ همین باعث شد که انتظارات از ادامهی کتاب بالا رو، با این حال من به عنوان خواننده معتقدم که نویسنده در ادامه نتوانست انتظارات را کامل برآورده کند.
بخش ابتدایی کتاب، معماها و سئوالات بسیاری را در ذهن خواننده ایجاد میکند؛ سئوالاتی که حتی تا پایان کتاب هم نویسنده از یافتن پاسخهای آن عاجز میماند و پاسخها را باید به خیالِ خود واگذار کند.
آیا شخصیت اصلی داستان، کسی را کشت؟
ناهید واقعی بود یا خیالی؟
فصل اول کتاب، بسیار پرکشش و جذاب بود؛ همین باعث شد که انتظارات از ادامهی کتاب بالا رو، با این حال من به عنوان خواننده معتقدم که نویسنده در ادامه نتوانست انتظارات را کامل برآورده کند.
بخش ابتدایی کتاب، معماها و سئوالات بسیاری را در ذهن خواننده ایجاد میکند؛ سئوالاتی که حتی تا پایان کتاب هم نویسنده از یافتن پاسخهای آن عاجز میماند و پاسخها را باید به خیالِ خود واگذار کند.
آیا شخصیت اصلی داستان، کسی را کشت؟
ناهید واقعی بود یا خیالی؟
December 9, 2020
کتابی خوب ، در زمان خودش ،درباره آدمی که من ازاو خوشم نیامد وحتی بدم آمد. وقتی قهرمان داستان رادوست ندارم ،کتاب راهم دوست ندارم..هرچند دلیلی بی پایه باشد...
حدس میزنم دلت برام تنگ نمی شه .بایدفهمیده باشی چیزی برای دلتنگی وجودنداره. منم مثل بقیه زنهاهستم . عرق میکنم ، شب سرفه میکنم ، ویکی ازدندون هام پوسیده...
حدس میزنم دلت برام تنگ نمی شه .بایدفهمیده باشی چیزی برای دلتنگی وجودنداره. منم مثل بقیه زنهاهستم . عرق میکنم ، شب سرفه میکنم ، ویکی ازدندون هام پوسیده...
July 17, 2022
عالی.
فضاسازی واقعا خوب بود و مثل یک فیلم محیط رو میدیدی و حس میکردی.
رمان ساختار واقعا پیچیدهای داره و حتی تشخیص این که واقعا که اتفاقی افتاده سخته. نویسنده نمیگه این اتفاق افتاد، مجموعهای از اتفاقهای ممکن رو نشون میده.
در کل رمانی بود که از یک جایی به بعد زیاد نمیشد فهمید، ولی میشد همهچیز رو حس کرد. خوندنش علیرغم نفهمیدن، لذت بخش بود.
فضاسازی واقعا خوب بود و مثل یک فیلم محیط رو میدیدی و حس میکردی.
رمان ساختار واقعا پیچیدهای داره و حتی تشخیص این که واقعا که اتفاقی افتاده سخته. نویسنده نمیگه این اتفاق افتاد، مجموعهای از اتفاقهای ممکن رو نشون میده.
در کل رمانی بود که از یک جایی به بعد زیاد نمیشد فهمید، ولی میشد همهچیز رو حس کرد. خوندنش علیرغم نفهمیدن، لذت بخش بود.
Displaying 1 - 30 of 122 reviews




























