What do you think?


قصههای مجید #1-5
قصههای مجید
قصههای مجید اثر هوشنگ مرادی کرمانی متولد ۱۳۲۳ چاپ دوازدهم انتشارات معین سال ۱۳۸۰
مقدمه، عاشق کتاب، گربه، ژاکت پشمی، طبل، دعوت، سلمانی سوم، سماور، سفر، عکس یادگاری، آرزوها، دوچرخه، انشانویس، توپ، سفرنامه اصفهان، تسبیح، اسکناس صد تومانی، طفل معصوم، عیدی، زبان بستهها، ناف بچه، ماهی، خوابنما، یابو، تشویق، طلبکار، ناظم، هندوانه، شهرت، اردم، بیل (اردوی ۱) ، آبگوشت (اردوی ۲) ، کراوات، خیاط، کتابخوان، نان، سبیل، نمره، دعوا، آینه قلبها
مقدمه، عاشق کتاب، گربه، ژاکت پشمی، طبل، دعوت، سلمانی سوم، سماور، سفر، عکس یادگاری، آرزوها، دوچرخه، انشانویس، توپ، سفرنامه اصفهان، تسبیح، اسکناس صد تومانی، طفل معصوم، عیدی، زبان بستهها، ناف بچه، ماهی، خوابنما، یابو، تشویق، طلبکار، ناظم، هندوانه، شهرت، اردم، بیل (اردوی ۱) ، آبگوشت (اردوی ۲) ، کراوات، خیاط، کتابخوان، نان، سبیل، نمره، دعوا، آینه قلبها
680 pages, Paperback
First published April 1, 1979
About the author
هوشنگ مرادی کرمانی
31 books457 followersHoushang Moradi Kermani
هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بیتاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد.
دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت.
از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتیاش را گسترش داد.
اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبختها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیدهای هستم» به چاپ رسیدند.
در سال ۱۳۵۳ داستان «قصههای مجید» را خلق میکند، داستان پسر نوجوانی که با مادربزرگش زندگی میکند. همین قصهها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت.
اما اولین جایزه نویسندگیاش به خاطر «بچههای قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان میکند که به خاطر فقر مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانهها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان میگوید: «برای نوشتن این داستان ماهها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که مینویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستانهای او میتوان احساس کرد. میتوان گفت مرادی با تمام وجود مینویسد.
آثار او به زبانهای آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصههای مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.
هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بیتاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد.
دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت.
از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتیاش را گسترش داد.
اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبختها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیدهای هستم» به چاپ رسیدند.
در سال ۱۳۵۳ داستان «قصههای مجید» را خلق میکند، داستان پسر نوجوانی که با مادربزرگش زندگی میکند. همین قصهها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت.
اما اولین جایزه نویسندگیاش به خاطر «بچههای قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان میکند که به خاطر فقر مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانهها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان میگوید: «برای نوشتن این داستان ماهها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که مینویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستانهای او میتوان احساس کرد. میتوان گفت مرادی با تمام وجود مینویسد.
آثار او به زبانهای آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصههای مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 151 reviews
July 14, 2024
قصه های مجید کتابی ایست از هوشنگ مرادی کرمانی ، نویسنده سرشناس . کتاب او که بر اساس زندگی خود نویسنده نوشته شده حکایت نوجوانی ایست به نام مجید که با بی بی ، مادربزرگ مهربان خود زندگی می کند . آنها در شرایطی سخت روزگار خود را می گذرانند و بی بی با وجود سن بالا ، با بافتن لباس تلاش دارد تا چرخ سنگین زندگی را بچرخاند . مجید که پدر و مادر خود را از دست داده ، خواهری دارد که ازدواج کرده و سرگرم زندگی و حل مشکلات مادی بیشمار خود است . دایی مجید هم در شهری دیگر ساکن است و هر از چند گاهی برای بی بی پول می فرستد . کمک های او که چندان زیاد و قابل هم نیستند نقش مهمی در حل انبوه مشکلات بی بی و مجید دارد .
مجید نوجوانی ایست به شدت پر حرف ، در بیشتر درس های مدرسه ضعیف ؛ اما در انشا قوی . او علاقه زیادی به خواندن دارد و مانند بیشتر اعضای این سایت ، همه چیز خوان است . مجید در ریاضی به شدت ضعیف است و حتی جدول ضرب را هم نمی تواند حفظ کند ، گرچه که بخشی از ناتوانی مجید به سبب اضطراب و پریشانی بیش از حدی ایست که روزگار به او تحمیل کرده . این گونه مجید قانع می شود که تنها با خوردن میگو است که مغر او می تواند با جذب فسفر ، مساله های ریاضی را حل کند . مجید قد و قواره و هیکل چندانی هم ندارد ، ریز نقش است و لاغر. او نه می تواند بارفیکس برود ، نه پرشش خوب است و نه اصولا توانایی مالی خانواده ، اجازه ورزش کردن را به او می دهد . اما او اراده ای قوی دارد . همین اراده است که به او کمک می کند در مسابقه دو ، شرکت و مقام کسب کند ، گرچه که راه را با پاهایی برهنه و خونین دویده باشد .
بنابراین مجید را می توان نوجوانی بد اقبال دانست که در سرزمینی متولد شده است که مردم آن اعتقادی به توانایی های مجید ، یعنی خواندن و نوشتن ندارند . و چقدر زیستن در چنین جامعه و میان مردمانی این چنین نابینا و ناشنوا سخت است و چه آینده سیاهی این مردمان خواهند داشت .
در ستایش مادربزرگ
در کنار مجید که با شیرین زبانی یا رفتار غیر قابل پیش بینی خود ، نقش اصلی کتاب را به عهده دارد ، بی بی یا مادر پدر مجید را باید یکی از قوی ترین نقش های مکمل در تاریخ ادبیات ایران دانست . نویسنده با مهارت ، صفات شیرین مادربزرگ ها ، این فرشته های زمینی و خالقان زیباترین خاطرات دوران کودکی را بیان کرده . طرز فکر قدیمی و سنتی بی بی در کنار عشق صادقانه او به نوه اش مجید ، تلاش خستگی ناپذیر او برای آسایش مجید تا حد امکان ، نگرانی های همیشگی ، تلاش بسیار برای آبرو داری همه و همه شخصیت بی بی را بسیار باور پذیر ساخته .
مرادی کرمانی چنان ویژگی های دلنشین بی بی مانند ، تن گرم صدا ، صورت کوچک و چروک خورده ، چروک های دست ها و گردن ، عطر عجیب و سخت آشنای بدن ، بوی گرم لباس و چادر ،بیان اشتباه برخی کلمات ، رنگ زیبای ته چشمها ، لرزش دستها و... را شرح داده که محال است خواننده مادربزرگ خود را به خاطر نیاورد ، بوسه ای بر دستش با به عکسش نزند ....
در کنار رابطه شیرین و سخت زنده نوه و مادربزرگ ، در جای جای کتاب او ، می توان سنت های مردم کرمان احتمالا در دهه چهل ، به همراه اصطلاحات و کلمات رایج و یا حتی معماری کرمان را هم دید . کتاب او به خصوص داستان ناف بچه ای که باید در خانه فردی درست و حسابی انداخته شود تا شاید بچه هم آینده بهتری داشته باشد را باید نقد آشکار نویسنده به جامعه دانست ، از آن جا که مجید کل شهر را می گردد و سرانجام آدم حسابی هم پیدا نمی کند .
اما قصه های مجید به بهترین شکل ممکن ، سیستم آموزش و پرورش همیشه فشل ایران را هم به سخره گرفته ، سیستمی که نه آموزش است و نه پرورش و احتمالا سیستم هم نبوده و نیست . این مثلا سیستم از تعدادی معلم بی ادب و فحاش و احتمالا بی سواد تشکیل شده که نه تنها از رفتار با کودکان و نوجوانان چیزی نمی دانند ، بلکه با استفاده از موقعیت بالاتر خود ، از ضعف شاگرد نگون بخت هم استفاده کرده و به هر بهانه ای هم با خشونت کلامی و هم با خشونت فیزیکی ، ذهن و روح و بدن او را سخت می آزارند . این سیستم بیشتر ترس ، اضطراب و سرخوردگی را در دانش آموز نهادینه می کند و خروجی آن هرچه باشد یک انسان سالم نیست .
در پایان ، قصه های مجید را باید یکی از برترین آثار ادبیات ایران دانست ، کتاب مرادی کرمانی را نباید تنها مختص به کودک و نوجوانان دانست ، دنیای هوشمندانه ای که نویسنده آفریده نه تنها سرشار از طنزی ظریف بوده بلکه به احساسات عمیق انسانی نیز پرداخته است .
مجید نوجوانی ایست به شدت پر حرف ، در بیشتر درس های مدرسه ضعیف ؛ اما در انشا قوی . او علاقه زیادی به خواندن دارد و مانند بیشتر اعضای این سایت ، همه چیز خوان است . مجید در ریاضی به شدت ضعیف است و حتی جدول ضرب را هم نمی تواند حفظ کند ، گرچه که بخشی از ناتوانی مجید به سبب اضطراب و پریشانی بیش از حدی ایست که روزگار به او تحمیل کرده . این گونه مجید قانع می شود که تنها با خوردن میگو است که مغر او می تواند با جذب فسفر ، مساله های ریاضی را حل کند . مجید قد و قواره و هیکل چندانی هم ندارد ، ریز نقش است و لاغر. او نه می تواند بارفیکس برود ، نه پرشش خوب است و نه اصولا توانایی مالی خانواده ، اجازه ورزش کردن را به او می دهد . اما او اراده ای قوی دارد . همین اراده است که به او کمک می کند در مسابقه دو ، شرکت و مقام کسب کند ، گرچه که راه را با پاهایی برهنه و خونین دویده باشد .
بنابراین مجید را می توان نوجوانی بد اقبال دانست که در سرزمینی متولد شده است که مردم آن اعتقادی به توانایی های مجید ، یعنی خواندن و نوشتن ندارند . و چقدر زیستن در چنین جامعه و میان مردمانی این چنین نابینا و ناشنوا سخت است و چه آینده سیاهی این مردمان خواهند داشت .
در ستایش مادربزرگ
در کنار مجید که با شیرین زبانی یا رفتار غیر قابل پیش بینی خود ، نقش اصلی کتاب را به عهده دارد ، بی بی یا مادر پدر مجید را باید یکی از قوی ترین نقش های مکمل در تاریخ ادبیات ایران دانست . نویسنده با مهارت ، صفات شیرین مادربزرگ ها ، این فرشته های زمینی و خالقان زیباترین خاطرات دوران کودکی را بیان کرده . طرز فکر قدیمی و سنتی بی بی در کنار عشق صادقانه او به نوه اش مجید ، تلاش خستگی ناپذیر او برای آسایش مجید تا حد امکان ، نگرانی های همیشگی ، تلاش بسیار برای آبرو داری همه و همه شخصیت بی بی را بسیار باور پذیر ساخته .
مرادی کرمانی چنان ویژگی های دلنشین بی بی مانند ، تن گرم صدا ، صورت کوچک و چروک خورده ، چروک های دست ها و گردن ، عطر عجیب و سخت آشنای بدن ، بوی گرم لباس و چادر ،بیان اشتباه برخی کلمات ، رنگ زیبای ته چشمها ، لرزش دستها و... را شرح داده که محال است خواننده مادربزرگ خود را به خاطر نیاورد ، بوسه ای بر دستش با به عکسش نزند ....
در کنار رابطه شیرین و سخت زنده نوه و مادربزرگ ، در جای جای کتاب او ، می توان سنت های مردم کرمان احتمالا در دهه چهل ، به همراه اصطلاحات و کلمات رایج و یا حتی معماری کرمان را هم دید . کتاب او به خصوص داستان ناف بچه ای که باید در خانه فردی درست و حسابی انداخته شود تا شاید بچه هم آینده بهتری داشته باشد را باید نقد آشکار نویسنده به جامعه دانست ، از آن جا که مجید کل شهر را می گردد و سرانجام آدم حسابی هم پیدا نمی کند .
اما قصه های مجید به بهترین شکل ممکن ، سیستم آموزش و پرورش همیشه فشل ایران را هم به سخره گرفته ، سیستمی که نه آموزش است و نه پرورش و احتمالا سیستم هم نبوده و نیست . این مثلا سیستم از تعدادی معلم بی ادب و فحاش و احتمالا بی سواد تشکیل شده که نه تنها از رفتار با کودکان و نوجوانان چیزی نمی دانند ، بلکه با استفاده از موقعیت بالاتر خود ، از ضعف شاگرد نگون بخت هم استفاده کرده و به هر بهانه ای هم با خشونت کلامی و هم با خشونت فیزیکی ، ذهن و روح و بدن او را سخت می آزارند . این سیستم بیشتر ترس ، اضطراب و سرخوردگی را در دانش آموز نهادینه می کند و خروجی آن هرچه باشد یک انسان سالم نیست .
در پایان ، قصه های مجید را باید یکی از برترین آثار ادبیات ایران دانست ، کتاب مرادی کرمانی را نباید تنها مختص به کودک و نوجوانان دانست ، دنیای هوشمندانه ای که نویسنده آفریده نه تنها سرشار از طنزی ظریف بوده بلکه به احساسات عمیق انسانی نیز پرداخته است .
October 14, 2024
تک تک این قصه ها رو دوست داشتم و حتما دوباره میخونمش.
December 18, 2014
من میگو هیچ وقت دوس نداشتم (ندارم)، مامانم برام ی بار قصه پسریو گفت که میگو دوس داشت ولی اجازه نداشت بخوره! و این بود سر آغاز اشنایی من با قصه های مجید!
کتابای اقای مرادی کرمانی و قصه های مجید ی جور نوستالژی محسوب میشه، حداقل برای من
به نظرم قصه های مجید و کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی بهترین کتاب های احتماعی نوجوان اند
کتابای اقای مرادی کرمانی و قصه های مجید ی جور نوستالژی محسوب میشه، حداقل برای من
به نظرم قصه های مجید و کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی بهترین کتاب های احتماعی نوجوان اند
July 21, 2026
خوندش تقریبا همزمان شد با شروع دوبارهی درگیریها ، و از این نظر وقتی میرفتم سراغش کمی حواسم رو از اتفاقات و شرایط پرت میکرد، قبلا از هوشنگ مرادی کرمانی نویسندهای که به قول خودش بچهی قصه است کتاب مربای شیرین و مهمان مامان رو خونده و لذت برده بودم ، این کتاب هم خیلی خوب بود همراهی با مجید و ماجراجویی هاش و نقش دوستداشتنی بیبی در قصه ...
من نسخهی صوتی کتاب رو گوش کردم و راضی بودم اما نمیدونم شامل تمام داستانهای کتاب میشد یا نه، در آینده اگر حوصله و فرصتی باشه از روی نسخه چاپی بررسیش میکنم .
من نسخهی صوتی کتاب رو گوش کردم و راضی بودم اما نمیدونم شامل تمام داستانهای کتاب میشد یا نه، در آینده اگر حوصله و فرصتی باشه از روی نسخه چاپی بررسیش میکنم .
July 26, 2020
توصیه می کنم مثل من سر کار قصه های مجید نخونید
چون فقط دارم می خندم و می ترسم همه فکر کنن دیوونه ام )))
ولی دلم برای بی بی می سوزه. قربونش برم. مجید خیلی اذیتش می کنه
چون فقط دارم می خندم و می ترسم همه فکر کنن دیوونه ام )))
ولی دلم برای بی بی می سوزه. قربونش برم. مجید خیلی اذیتش می کنه
April 30, 2018
واقعا ناراحت شدم از تموم شدن کتاب دوس دارم همهی کتابای هوشنگ مرادی رو هزار بار بخونم و محو بشم تو دوران کودکیش ، از بازی کردنا و شیطنت هاش تا کتک خوردن و گیج زدن تو ریاضی و فرار از درس و مدرسه....
زندگی پله پله بود. هر روز، هر ماه و سال و هر آرزو برای خودش پلهای بود. پلهها خوب نبود. بالا آمدن از پلهها سخت بود. پاهام زیر بار سنگین زندگی میلرزید. تنها بودم. و ساده و خیالباف، بار سنگینی را کشیدم و از پلههای عمرم بالا آمدم.
حالا خودمانیم، شما که غریبه نیستید. تعریف از خود نباشد، تا اینجای زندگیم ، نشد دست به کاری بزنم و آخرش ناجور نشود. اول هر کاری خوب بود، ماه بود. اما یواش یواش خراب میشد. و میافتادم تو دردسر. بالاخره هم معلوم نشد عیب کار از کجاست؟
زندگی پله پله بود. هر روز، هر ماه و سال و هر آرزو برای خودش پلهای بود. پلهها خوب نبود. بالا آمدن از پلهها سخت بود. پاهام زیر بار سنگین زندگی میلرزید. تنها بودم. و ساده و خیالباف، بار سنگینی را کشیدم و از پلههای عمرم بالا آمدم.
حالا خودمانیم، شما که غریبه نیستید. تعریف از خود نباشد، تا اینجای زندگیم ، نشد دست به کاری بزنم و آخرش ناجور نشود. اول هر کاری خوب بود، ماه بود. اما یواش یواش خراب میشد. و میافتادم تو دردسر. بالاخره هم معلوم نشد عیب کار از کجاست؟
July 8, 2016
یادمه حدودا ده سالم یا کمتر بود ک بابا رفته بود مسافرت تهران زنگ زد بابا کتاب چی میخوای برات بگیرم ؟ گفتم نمیدونم از فروشنده بپرس برام ی کتاب بزرگ قشنگ بخر
فروشنده هم قصه های مجید و داده بود به بابا
بابا که برگشت هر روز یه داستانش و میخوندم و کیف میکردم ^___^
فروشنده هم قصه های مجید و داده بود به بابا
بابا که برگشت هر روز یه داستانش و میخوندم و کیف میکردم ^___^
July 6, 2026
انقدر که انتظار داشتم به دلم ننشت.
بیشتر داستانها رو با صدای مهدی پاکدل گوش کردم که اگه آهنگی که زیادی استفاده شده بود رو درنظر نگیرم، لذتبخش بود.
بیشتر داستانها رو با صدای مهدی پاکدل گوش کردم که اگه آهنگی که زیادی استفاده شده بود رو درنظر نگیرم، لذتبخش بود.
December 13, 2020
اردیبهشت 97 قرار شد ما برویم بشاگرد برای بچه های دبستانی آنجا داستان و شعر بخوانیم و یادشان بدهیم چطور بنویسند. "تا روز قبل از سفر مردد بودم برای بچه های بشاگرد چه داستان هایی بخوانم تا این که ذهنم روشن شد. در آخرین فرصت خودم را با اسنپ موتوری رساندم نمایشگاه کتاب و قصه های مجید را خریدم. بهترین انتخاب بود برای بچهها یی که طعم محرومیت و فقر را چشیده باشند. اگر میشد دوست داشتم «خمره» را هم بخوانم برایشان."
December 28, 2018
قصه های مجید برای من یک نوستالژی نابه. لذت خواندن کتاب در روزهای طولانی تابستان زیر باد کولر و ذهن خالی از هر گونه دغدغه و نگرانی. هنوز هم شیرینی اون داستانی که دنبال پول روی زمین و ستاره بخت توی آسمون میگشت و یکدفعه پاش رفت توی نصفه هندوانه اون کولی کنار کوچه زیر زبونم هست و ناخودآگاه لبخند به کنار لبم میاره.
از شما ممنونم آقای مرادی کرمانی که این خاطرات خوش رو به ما هدیه دادید.
از شما ممنونم آقای مرادی کرمانی که این خاطرات خوش رو به ما هدیه دادید.
August 24, 2014
خوندن این کتاب خیلی ازم وقت گرفت. خیلی. حدودن 10 برابر اونقدر که باید میگرفت.
به نظرم این دو علت داره. یکی ماهیت گسسته ی کتاب...اگه داستان ها منفصل نبودن انگیزه ام واسه اتمامش بیشتر میشد.
علت دوم اینه که از نظر من، ترتیب چینش داستان ها بسیار بد بود. یعنی داستان های اول خیلی جذاب نبودند.
حالا به خود داستان بپردازیم. شخصیت مجید بسیار رو-اعصابه. در حدی رو-اعصاب که گاهی اوقات از خوندن کتاب پشیمون میشدم.
ولی در بعضی داستان ها آدم از خنده روده بر میشد.
و شحصیت بی بی سیمانیه که کل کتاب رو به هم متصل می کنه.
در بین کتابای مرادی کرمانی، به خوبی ه خمره و "شما که غریبه نیستید" نیست، ولی باز هم بسیار خواندنیه
به نظرم این دو علت داره. یکی ماهیت گسسته ی کتاب...اگه داستان ها منفصل نبودن انگیزه ام واسه اتمامش بیشتر میشد.
علت دوم اینه که از نظر من، ترتیب چینش داستان ها بسیار بد بود. یعنی داستان های اول خیلی جذاب نبودند.
حالا به خود داستان بپردازیم. شخصیت مجید بسیار رو-اعصابه. در حدی رو-اعصاب که گاهی اوقات از خوندن کتاب پشیمون میشدم.
ولی در بعضی داستان ها آدم از خنده روده بر میشد.
و شحصیت بی بی سیمانیه که کل کتاب رو به هم متصل می کنه.
در بین کتابای مرادی کرمانی، به خوبی ه خمره و "شما که غریبه نیستید" نیست، ولی باز هم بسیار خواندنیه
July 9, 2009
يادمه حدود بيست و چهار پنج سال پيش بود كه يه شب خدا بيامرز پدرم با يك جلد كتاب اومد خونه. من كه مثل هميشه منتظر يه كتاب ديگه از ژول ورن يا تن تن بودم با ديدن جلد كتاب حسابي خورد تو ذوقم. يه جلد زرد رنگ با عكسي سياه و سفيد از يه پسر بچه كه بالاي اون نوشته شده بود "قصه هاي مجيد جلد اول" و همين كافي بود تا من كلا بي خيال اين كتاب بشم...تا تابستان سال بعد كه از زور بيكاري شروع كردم به خوندن كتاب و يادمه تا وقتي تمومش نكردم نتونستم بزارمش زمين...قصه هاي مجيد با تمام كتاب هايي كه تا اون موقع خونده بودم فرق داشت و هنوز كه هنوزه هم از خوندنش لذت مي برم و از ته دل مي خندم. آقاي مرادي كرماني من و ديگرهم نسلان من به خاطر تمامي لحظه هاي شيريني كه با "قصه هاي مجيد داشتيم و داريم به شما مديونيم...
Currently Reading
June 24, 2020اشک های پروردگار بر نوستالژیای بی رحم.
کتاب صوتی را گوش کردم یعنی بسی جهد نمودم تا گوش کنم صدای گوینده را دوست نداشتم در به در به دنبال قسمتی بودم که مجید رفته بود اردوی تابستانی و پوست سیب زمینی ها را به شکل گریه آوری جدا می کرد برای قیمه یا نمی دانم که چه. آن قسمت از سریال را خیلی سال های پیش و دور دیده بودم. تنها در خانه ی کودکی ها . حال خوبی نداشتم که حالا با یادآوری اش حال خوبی به سی و چند سالگی ام نازل شود اما خب پناه بردن به مجید و بی بی و جودی جز جدایی ناپذیر نفیسه ای بود که حالا از همه و هر چیزی جدا ست . مجید را دوست داشتم درست مثل حسین پناهی که بعد ترها عاشقش شدم و ماندم .کراش آن سالهایم بود . از واژه کراش بیزارم اما حالا باید بنویسم کراش چرایش را نمی دانم هر لغت دیگری که جایگزین کنم از دستم فرار میکنند. همه شان .هم حسین هم مجید هم سهراب هم دایی علی که هزار سال است هیچ کدامشان را ندیده ام و دیگر هرگز نخواهم دید...
نمیدانم چه نوشت ۱:دوست داشتم بروم اردوی تابستانه سیب زمینی ها را به شکل غم انگیزی پوست بکنم ،شعر بخوانم و بزنم زیر آواز . این آرزو محقق نشده و حالا برایم بسیار بی معنا ست.
نمیدانم چه نوشت:۲دایی علی رد نوجوانی مرا با سهراب آشنا کرد و خودش ناپدید شد.
کتاب صوتی را گوش کردم یعنی بسی جهد نمودم تا گوش کنم صدای گوینده را دوست نداشتم در به در به دنبال قسمتی بودم که مجید رفته بود اردوی تابستانی و پوست سیب زمینی ها را به شکل گریه آوری جدا می کرد برای قیمه یا نمی دانم که چه. آن قسمت از سریال را خیلی سال های پیش و دور دیده بودم. تنها در خانه ی کودکی ها . حال خوبی نداشتم که حالا با یادآوری اش حال خوبی به سی و چند سالگی ام نازل شود اما خب پناه بردن به مجید و بی بی و جودی جز جدایی ناپذیر نفیسه ای بود که حالا از همه و هر چیزی جدا ست . مجید را دوست داشتم درست مثل حسین پناهی که بعد ترها عاشقش شدم و ماندم .کراش آن سالهایم بود . از واژه کراش بیزارم اما حالا باید بنویسم کراش چرایش را نمی دانم هر لغت دیگری که جایگزین کنم از دستم فرار میکنند. همه شان .هم حسین هم مجید هم سهراب هم دایی علی که هزار سال است هیچ کدامشان را ندیده ام و دیگر هرگز نخواهم دید...
نمیدانم چه نوشت ۱:دوست داشتم بروم اردوی تابستانه سیب زمینی ها را به شکل غم انگیزی پوست بکنم ،شعر بخوانم و بزنم زیر آواز . این آرزو محقق نشده و حالا برایم بسیار بی معنا ست.
نمیدانم چه نوشت:۲دایی علی رد نوجوانی مرا با سهراب آشنا کرد و خودش ناپدید شد.
July 20, 2019
من هم مثل خیلی ها، قصه های مجید را اول«دیدم» و بعد «خواندم». با اینکه هیچوقت نسبت به توفیق سریال یا فیلمی که بر اساس اثری ادبی-داستانی ساخته می شود خوشبین نبوده ام و نیستم ولی به نظرم، کیومرث پوراحمد در سریال قصه های مجید، تا حد امکان خوب از عهده برآمده و به حال و هوای داستان های هوشنگ مرادی کرمانی باز تا حد امکان نزدیک شده است. نوشتم «خوشبین نیستم» و تأکید کردم «تا حد امکان» زیرا فکر می کنم در سلسله مراتب انتزاع، برگردان «امر انتزاعی تر» به «امر کمتر انتزاعی» همیشه با نوعی تقلیل رو به روست. کلمه از تصویر انتزاعی تر است و از این رو برگرداندن کلمات به تصاویر، از کلمات کم می کند.
پوراحمد احتمالاً به دو دلیل از عهده ی قصه های مجید برآمده: اول به این خاطر که سریال قصه های مجید حاصل همکاری نزدیک او با هوشنگ مرادی کرمانی است و دوم به خاطر تجربه ی موفقی که قبلاً در ساختن فیلم «بی بی چلچله» بر اساس داستان «درخت زیبای من» به دست آورده بود. با این همه لذت خواندن کتاب قصه های مجید، دقیقاً به خاطر خاصیت ادبیات، آزادانه تر بود و تأثیرگذارتر.
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، قصه ها را که خواندم، بدجوری دلم تنگ شد. گفته اند و غلط هم نگفته اند که نوستالژی مفرط، به فاشیسم کوچه می دهد؛ گفته ام و می گویم که فقدان نوستالژی هم بی هویتی می آورد، بی ریشگی می آورد و انواع و اقسام بحران های اخلاقی می زاید. پس با فراغ خاطر می گویم که دلم تنگ شد برای مجید و کوچه ها و کودکی و اولین کتاب خواندن ها و آتش سوزاندن ها و بسیاری اولین های دیگر. از همه بیشتر دلم برای بی بی تنگ شد. آخ بی بی! بی بی! کجایی که ببینی همه ی ما مجیدها در پس کوچه های هزار رنگ این روزگار، بدجور گم شده ایم و تو هم که نیستی تا با ناله و نفرین ها و نصیحت ها و دلسوزی ها و اشک ریختن ها و غصه خوردن هات، از این گمگشتگی بی پیر نجاتمان دهی و به عالم و آدم رو بیندازی به خاطر ما مجیدها، بلکه برای خودمان کسی بشویم و به مراد دل برسیم و دست آخر به خانه برگردیم. آخ بی بی! بی بی
پوراحمد احتمالاً به دو دلیل از عهده ی قصه های مجید برآمده: اول به این خاطر که سریال قصه های مجید حاصل همکاری نزدیک او با هوشنگ مرادی کرمانی است و دوم به خاطر تجربه ی موفقی که قبلاً در ساختن فیلم «بی بی چلچله» بر اساس داستان «درخت زیبای من» به دست آورده بود. با این همه لذت خواندن کتاب قصه های مجید، دقیقاً به خاطر خاصیت ادبیات، آزادانه تر بود و تأثیرگذارتر.
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، قصه ها را که خواندم، بدجوری دلم تنگ شد. گفته اند و غلط هم نگفته اند که نوستالژی مفرط، به فاشیسم کوچه می دهد؛ گفته ام و می گویم که فقدان نوستالژی هم بی هویتی می آورد، بی ریشگی می آورد و انواع و اقسام بحران های اخلاقی می زاید. پس با فراغ خاطر می گویم که دلم تنگ شد برای مجید و کوچه ها و کودکی و اولین کتاب خواندن ها و آتش سوزاندن ها و بسیاری اولین های دیگر. از همه بیشتر دلم برای بی بی تنگ شد. آخ بی بی! بی بی! کجایی که ببینی همه ی ما مجیدها در پس کوچه های هزار رنگ این روزگار، بدجور گم شده ایم و تو هم که نیستی تا با ناله و نفرین ها و نصیحت ها و دلسوزی ها و اشک ریختن ها و غصه خوردن هات، از این گمگشتگی بی پیر نجاتمان دهی و به عالم و آدم رو بیندازی به خاطر ما مجیدها، بلکه برای خودمان کسی بشویم و به مراد دل برسیم و دست آخر به خانه برگردیم. آخ بی بی! بی بی
January 1, 2019
برای من خیلی لذت بخش بود شاید این همه لذت برای کسایی توی بچه گی خودشون اون سریال معروف پور احمد و ندیده باشن نداشته باشه ولی یقینا خالی از لطف نیست . تا حدی اما به خاطر گذر زمان داره دور از ذهن می شه کمی حالت تاریخی پیدا می کنه برای خود من یه جاهایی عجیب بود واقعا . مثلا این که آب چاه داشتن بعد یه نفر با یه گاری میامده و آب چشمه می فروخته که گواراتر بوده نسبت به چاه !!!!!
واقعا نمی گنجید برام .
بگذریم فقط یه سوال خیلی خیلی خیلی گنده برام پیش اومد کل این کتاب و داستان و مجید و بی بی توی کرمان هستن ، بعد چرا سریالشو اصفهان ساختن ؟ کرمانی ها مگه چشون بود آخه ؟؟؟؟؟؟
واقعا نمی گنجید برام .
بگذریم فقط یه سوال خیلی خیلی خیلی گنده برام پیش اومد کل این کتاب و داستان و مجید و بی بی توی کرمان هستن ، بعد چرا سریالشو اصفهان ساختن ؟ کرمانی ها مگه چشون بود آخه ؟؟؟؟؟؟
December 6, 2014
وقتی که تمومش کردم ناراحت شدم که دیگه قصه ای نیست که بخونم.. دیگه بی بی نیست که هی سر مجید غر بزنه..
بهشون عادت کرده بودم..
داستانهای جالبی هستن که بیشترشون رو بچگی توی سریال مجید دیدیم.
اما خوندن رمان یه لذت دیگه ای داشت. بهتون توصیه اش میکنم :)
بهشون عادت کرده بودم..
داستانهای جالبی هستن که بیشترشون رو بچگی توی سریال مجید دیدیم.
اما خوندن رمان یه لذت دیگه ای داشت. بهتون توصیه اش میکنم :)
December 14, 2021
بعد از سالها (شاید بیست شاید سی شاید هم بیشتر) بازخوانی قصههای مجید حسابی حال داد. قصههای مجید خواه ناخواه با سریالش قاطی شده و اشتباه گرفته میشه و این البته نشون میده چقدر اقتباس موفق و جانداری بوده ولی واقعاً قصههای مجید مرادی کرمانی چیز دیگریست. جنس فقر، سادگی، طنز و پایانهای عمدتاً تلخ و شیرین و واقعی داستانها و همچنین شخصیت مجید و بیبی و ارتباط این دو با هم چیزیست که در کتاب خیلی طبیعیتر و نابتر در آمده است. هر بار که چیزی از هوشنگ مرادی کرمانی میخوانم، چه قصههای جدید چه قدیمیاش را، دلم برای خواندن باقی قصههایش میرود و دلم میخواهد باز هم بخوانم. حالا که خوب و با دقت نگاه میکنم صداقت و شفافیت نویسنده در بیان هر چه که احساس کرده، از تلخیها و بدیها تا خوبیها و شیرینیها تا هر چیزی که برای توصیفش باید خوب توی وجود خودمون بگردیم و عمیق هم بگردیم برگ برندهی اوست. این که لزوماً نخواهیم به زور پیامی، نصیحتی، گزارشی، هشداری یا هر چیزی را به داستان و شخصیت تحمیل کنیم داستان را سبک میکند و شخصیت را به راه میاندازد. این که لزوماً در چارچوب ژانر داستان بگوییم، پایان داستان حتماً امیددهنده یا هشداردهنده یا فلان و بهمان باشد، یعنی این که در محتوا و ساختار چیزی را که جایش نیست، سنگینی میکند و بیرون میزند و خودمان هم بهش باور نداریم وارد کنیم همهی اینها داستان را الکن، مبهم، تصنعی و شخصیتها را بازیچهی دست نویسنده میکند. مثلاً داستان نان را چقدر دوست داشتم. بدون اینکه شعاری بدهد، یک کلمه حرف اضافی بزند آن صحنهی دوستداشتنی و مختصر آخر را میآفریند که آدم هم باهاش بغض میکند هم لبخند میزند. از این مدل داستانهایی که دوستشان داشتم و هیچچیز اضافهای نداشتند زیاد بودند.
February 16, 2018
بعـد از تقـریبا سه هفـته تو یـه غروب جـمعه تـمومش کردم.
دلـم گرفـت یه جورایی از اینـکه دیـگه نیـستن...
...
خـوندنش برام لـذتِ خاصی داشـت ! درسـت اندازه " شـما کـه غریبـه نیستـید"...
دلـم گرفـت یه جورایی از اینـکه دیـگه نیـستن...
...
خـوندنش برام لـذتِ خاصی داشـت ! درسـت اندازه " شـما کـه غریبـه نیستـید"...
March 11, 2011
من به عنوان آموزنده زبان فارسی کتاب قصه های مجید را کلا پسندیدم و درواقع اولین کتاب فارسی بود که خواندم. نه تنها از نثر نسبتاً ساده و فارغ از پیرایه های نالازم مؤلف خوشم آمده بلکه شیوه داستان نویسی اش هم جالب از آب در آمده است. برای مثال هر قصه یک پنجره دیگر روی شرایط زندگی و سنتها و آداب و رسوم و حتی نکات فرهنگی مختلف دیگر مانند تعارف در محله عامه ای در یک شهر ایرانی باز میکند. علاوه بر این باید اعتراف کنم که داستانهای گوناگون بچه کوچکی را که در عمق باطنم در خواب مانده بود بیدار کرد. یک نقطه دیگر قابل ملاحظه هم این است که قصه های مجید عبارت است از یک منشاء فوقالعاده اصطلاحات و جملات محاوره ای و امثال وآن هم به نظرم کتاب را جذابتر میکند
به طور خلاصه روی همین حساب هاست که این مجموعه داستان نوشته شده از آقای مرادی کرمانی را قطعاً به همه کسانی و به ویژه خارجی هایی که میخواهند به طور دلپذیر با جنبههای متنوع از فرهنگ مردم ایران آشنا بشوند پیشنهاد میکنم
April 13, 2017
اصلا در حدی که انتظار داشتم نبود.
اوایل که حتی آشفتگی نثر و دم دستی بودن جملات اذیتم می کرد ولی کم کم جملات سر و شکل بهتری گرفتن و من هم عادت کردم.
چند داستان اول به نظرم بی خود و بی جهت بودن و تازه از اواسط کتاب قصه گویی اصلی راه میفته.
ولی با وجود همه این ها شاید اگر من هم به موقع خودش این کتاب رو می خوندم بیشتر از حالا می پسندیدمش.
February 20, 2020
خوندن این کتاب رو مدیون کیومرث پوراحمد هستم. شاید اگر قصههای مجید رو نمیدیدم، هیچ وقت برای خوندن اثر آقای مرادی کرمانی ترغیب نمیشدم. مرادی کرمانی همیشه میگه قصههای مجید بخش کمدی و شما که غریبه نیستید بخش تراژدی زندگی منه
April 7, 2023
لذت بخش بود...
September 12, 2025
اتمام
۲۱/شهریور/۰۴
جمعه
16:30
۲۱/شهریور/۰۴
جمعه
16:30
January 29, 2024
Hey guys I really recommend this book this book is a Persian novel written by houshang Moradi Kermani. I really enjoyed this book because of how a store is going and how the writer telling us about his story what's going on every chapter's have different happens and it's made you curious about his life. The story is about a guy who lives with his grandma because of some reasons. He is into reading books and the writing poems he really love literature and the things like that.
And in this book you will learn more things about Iranian culture especially in his City yeah maybe it can be interesting for you
And in this book you will learn more things about Iranian culture especially in his City yeah maybe it can be interesting for you
October 5, 2021
کاش اول این کتابو میخوندم بعد شما که غریبه نیستید شاید باعث میشد بیشتر لذت ببرم ولی داستانش جذابو دوس داشتنی بود و بعضیا رو کاملا خوندمو احساس میکردم تو اون شرایط مخصوصا مدرسه
May 1, 2022
در نگاه اوّل، مجید هم یکی مثل ماست. نه شاگردزرنگ مدرسه است و نه بچهپولدار. لباسهای وصلهدار میپوشد و آرزوهایش در حدّ توپ پلاستیکی و دوچرخه است. از حق نگذریم، دستبهقلم خوبی هم دارد. انشاهایی مینویسد که بیا و بشنو! شعرهایش هم بدک نیست و میتواند شاعر بزرگی بشود. از لحاظ قدرت بدنی هم که چیزی برای گفتن ندارد و در معرکهها فرار را بر قرار ترجیح میدهد!
امّا آنچه مجید را مجید میکند، دنیای شیرین و شگفتانگیز اوست. در دنیای او از دودوتا چهارتای بزرگترها خبری نیست و هرچه هست، محبّت است. او برای رسیدن به خواستههای سادهاش قیدوشرطهای بزرگترها را زیر پا میگذارد و اگر مجبور شود، از کامیون هم بالا میرود! به خاطر همین است که بزرگترها «خُل» و «کمعقل» صدایش میزنند! چه اهمّیتی دارد؟ بگذار هرچه میخواهند بگویند.
قصّههای مجید هم هرچند شیرین و باصفا، مثل هر قصّه و حکایتی پایانی دارد. پایان این قصّهها هنگامی رقم میخورد که مجید بزرگ میشود و در پیچ و خم زندگی گیر میکند. در کتاب نیامده امّا او سرانجام به این نتیجه خواهد رسید که یک لقمه نان و یک وجب جا برای زندگی، چیز بسیار مهمی است! آنوقت است که دنیا یک «مجید» کم دارد!
امّا آنچه مجید را مجید میکند، دنیای شیرین و شگفتانگیز اوست. در دنیای او از دودوتا چهارتای بزرگترها خبری نیست و هرچه هست، محبّت است. او برای رسیدن به خواستههای سادهاش قیدوشرطهای بزرگترها را زیر پا میگذارد و اگر مجبور شود، از کامیون هم بالا میرود! به خاطر همین است که بزرگترها «خُل» و «کمعقل» صدایش میزنند! چه اهمّیتی دارد؟ بگذار هرچه میخواهند بگویند.
قصّههای مجید هم هرچند شیرین و باصفا، مثل هر قصّه و حکایتی پایانی دارد. پایان این قصّهها هنگامی رقم میخورد که مجید بزرگ میشود و در پیچ و خم زندگی گیر میکند. در کتاب نیامده امّا او سرانجام به این نتیجه خواهد رسید که یک لقمه نان و یک وجب جا برای زندگی، چیز بسیار مهمی است! آنوقت است که دنیا یک «مجید» کم دارد!
May 18, 2012
یکی از زیباترین داستانهایی است که خواندم. طنز تلخ هوشنگ مرادی کرمانی همیشه لبخند همراه با اشکی را بر صورت آدم مینشاند. شخصیتهایش چنان زنده و واقعی هستند که انگار خود تو هستی. وقتی مجید در مدرسه پشت میز نشسته و با تمام وجود برای فقط نمره ی قبولی آوردن تلاش میکند انگار تمام کودکی تو را پشت میز مدرسه ترسیم میکند. شخصیتها نه خوب خوب اند نه بد بد. همه آدمهایی عادی هستند که تو با آنها زندگر میکنی بلکه هم خود تو هستند در قالب داستانهای واقعی که میخوانی. شاید جزو یکی از معدود داستانهایی است که سریال آن هم همان حس کتاب را به تو منتقل میکند.
December 22, 2007
سلام
این کتاب از اون کتابهاییه که من کتاب کودک و نوجوان می نامم
کتابی که یک نوجوان برای همسن و سالاش می نویسه
هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ایه که با خودش و با خوانندش صادقه
می نویسه چون نوشتن بهش کمک کرده و می کنه
ولی مهم اینه که او خیلی به ادبیات ما کمک کرده
من یادمه زمانی که تو سن و سال این کتاب بودم خیلی از خوندنش لذت می بردم
هنوز هم لذت می برم
این کتاب از اون کتابهاییه که من کتاب کودک و نوجوان می نامم
کتابی که یک نوجوان برای همسن و سالاش می نویسه
هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ایه که با خودش و با خوانندش صادقه
می نویسه چون نوشتن بهش کمک کرده و می کنه
ولی مهم اینه که او خیلی به ادبیات ما کمک کرده
من یادمه زمانی که تو سن و سال این کتاب بودم خیلی از خوندنش لذت می بردم
هنوز هم لذت می برم
December 24, 2013
از اون کتابهایی ه که سهتاییمون باهاش بزرگ شدیم و کمکم به منبعِ Quoteهای روزمرهمون اضافه شده. از اونهایی که انقدر خوندهشده که به کاغذهای جدا تبدیل شده و از هفت سال پیش قراره ببریمش صحافی و هِی نمیبریم و توی مراسم مرتبکردنِ کتابخونه، کاغذها از لای جلدش میریزن پایین و یکی باید با عزم راسخ بشینه شمارهصفحهها رو مرتب کنه. :-"
خیلی عزیز ه این کتاب. خیلی. :}
خیلی عزیز ه این کتاب. خیلی. :}
May 22, 2013
قصه های مجید را باید در یک تابستان گرم در حالی که به پشتی تکیه داده اید با فراغت بال بخوانید
Displaying 1 - 30 of 151 reviews




























