داستان اين کتاب در يک روستا مي گذرد. خمره اي که بچههاي مدرسهي روستا در آن آب مينوشيدند شکسته است و ديگر قابل استفاده نيست. مدير مدرسه، دانشآموزان و برخي از اهالي تلاش ميکنند تا به نحوي اين مشکل را حل کنند. اين داستان شرح ماجراهايي است که در اين مسير رخ ميدهد. اين کتاب تاکنون بيش از يکصد هزار نسخه به چاپ رسيده و به زبانهاي آلماني، اسپانيايي، هلندي، فرانسوي، انگليسي، آلبانيايي و ترکي استانبولي ترجمه شده است.
Houshang Moradi Kermani هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بیتاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتیاش را گسترش داد. اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبختها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیدهای هستم» به چاپ رسیدند. در سال ۱۳۵۳ داستان «قصههای مجید» را خلق میکند، داستان پسر نوجوانی که با مادربزرگش زندگی میکند. همین قصهها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت. اما اولین جایزه نویسندگیاش به خاطر «بچههای قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان میکند که به خاطر فقر مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانهها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان میگوید: «برای نوشتن این داستان ماهها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که مینویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستانهای او میتوان احساس کرد. میتوان گفت مرادی با تمام وجود مینویسد. آثار او به زبانهای آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصههای مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.
هر کتابی که از هوشنگ مرادی کرمانی میخونم حسم اینه چجوری اینقدر محشر قصه تعریف میکنه؟ اینقدر دلنشین و شیرین؟ بنظرم داستانهاش منحصر به سن و سال نیست و هر زمانی بخونی کلی کیف میکنی از اینهمه خلاقیت. از یه خمره به اون سادگی داستانی با این جذابیت نوشتن فوق العاده است، فوق العاده..
بسیار بسیار زیبا و خواندنی دوستانِ عزیزم... اگر اندکی در داستان بیاندیشید، متوجه خواهید شد که کوزه در این داستان بهانه ای بیش نیست.... چراکه داستان، داستانِ فقر در اندیشه و خردِ اهالی روستا و در کل کسانی هست که خرد و اندیشه رو به نوعی به ایمان و خرافات فروخته اند به هر حال از هر دری که ایمان و دین وارد شود، خرد و عقل از در دیگر بیرون میرود... و اینگونه شما فقیر میشوید تنها انسان با خِرد در این داستان « خاور» بود... زنی عاقل که متأسفانه این احمق های دین زده اون رو مجنون و دیوانه خطاب میکردن، و امثال کدخدا به اون امر و نهی میکردن در کل خوب بود
با اینکه این کتاب برای کودکان و نوجوانان هست اما هیچ چیزی نباید بتونه لذت خوندن یک کتاب خوب رو از آدم بگیره حتی سن و سالش."خمره" یه کتاب روان و خوشخوان با بیانی گرم و صمیمانه است."مرادی کرمانی" در این کتاب از یه موضوع به ظاهر پیش پا افتاده یه داستان بسیار پر ماجرا ساخته و شکستن یک خمره در دبستانی در روستا رو دستمایه پرداختن به مسائلی چون فقر مادی و فرهنگی قرار داده. این روستا و آدمهاش و شکستن خمره ی مدرسه نمونه کوچک شده ای است از جامعه ی ما و مسائلی که هر روزه باهاشون دست به گریبانیم
امثال من که سالها بعد از شروع کتابخونی، گودریدز نصب کردن و هیچ وقت کتابایی که خوندن رو لیست نکرده بودن یه دردسر بزرگ دارن : دردسر به یاد آوردن کتابهای خونده شده. هراز چند گاهی، وسط درس یا ورزش یهو به ذهنم میرسه : عه! فلان کتاب رو تو ۱۳ سالگی خونده بودم و چقدر لذت برده بودم.
گاهی هم داستان بعضی کتاب ها یادم میاد ولی عنوان و نویسنده رو بخاطر نمیارم و هیچ وقت نمیتونم پیداشون کنم.
این کتاب خیلی دوست داشتنی بود. بعد از گذشت این همه سال، داستان و سرگذشت خمره به خوبی تو ذهنم هس. یادمه که چقد با قلم نویسنده همراه شده بودم و شخصیتها رو درک میکردم. توصیه میکنم حتما بخونیدش و از فضای روستایی توصیف شده لذت ببرید :)
اگر بخوام یه کتابی رو با کلمهی "زلال" توصیف کنم؛ قطعا این کتابه... ساده و روان و دلنشین... مرادی کرمانی با سادهترین موضوع ممکن، ماجرایی رو خلق کرده که واقعا درگیر کنندهست، محیط و داستان و شخصیتها آشنا و زندهن و قلم نویسنده انقدر خوشخوانه که توی یه بعدازظهر میشه کتاب رو تموم کرد. یادمه یه قسمت از داستان رو توی کتاب فارسی دوران مدرسه هم داشتیم و اونجا همش دلم میخواست ادامهش رو بدونم ولی کتاب رو پیدا نکردم و فراموش شد تا الان...
موضوعی بسیار ساده با داستان پردازی بی نظیر آقای مرادی کرمانی. بعد از شنیدن سه اپیزود پادکست طنزپردازی که مربوط به جناب مرادی کرمانی بود باعث شد مشتاق بشم آثارشون رو بخونم و الحق که تجربه ی شیرینی بود. حتما سراغ کتاب های دیگه ایشون هم خواهم رفت. درسته که کتاب برای سنین نوجوانان نوشته شده بود ولی خیلی دقیق بود و می شد به کل جامعه بسط داد داستان رو. از متن کتاب: می دانیم که غیبت کردن از گناهان بزرگ است، اما چه می شود کرد مردم این جا جز پشت سر هم حرف زدن و چیزهایی به این و آن بستن تفریح و سرگرمی دیگری ندارند.
خب این کتاب کلی خاطرس برای من اولین کتابی که از هوشنگ مرادی کرمانی خوندم و پدرم بهم هدیه دادن خوندن و خلاصه کردن این کتاب تکلیف عید دوم راهنماییمون بود در مورد خود کتاب هم خیلی ساده و دوست داشتنی و هم مطابق با فرهنگ ایرانیه
با این کتاب خوندن یاد گرفتم. اولین کتاب مستقلی که خوندمم همین بود. لطیفه خمره. خیلی لطیفه زندگی آدمایی که همه هم و غم شون چه جوری آب خوردن بچه ها تو زنگ تفریحه واسه ماها غیرقابل درکه البته ولی سادگیش فوق العاده به دل میشینه
داستان فوقالعاده ساده و روان است ، بدون هیچ مقدمهای راجع به زمان یا مکان ، ناگهان میبینید که وسط مدرسه هستید و دارید به خمره نگاه میکنید . البته که مرادی کرمانی این مساله را روش کار خودش میداند و گفته : روراست ، هرچه را که خودم خوشم میآید ، صاف و ساده ، خام و خالص میریزم روی کاغذ . کتاب توصیفات دلنشینی دارد ، هیچ اتفاق شگفت انگیزی در کار نیست اما جاذبهی باور نکردنیای باعث میشد که کتاب رو نشه کنار گذاشت . مثل این بود که دفتر خاطرات مدیر مدرسه را کسی برای شما میخواند ، پر از زندگی و روزمرگی است ، آدم های واقعی ، اتفاقات واقعی و زندگی واقعی ! پایان کتاب رو اصلا اصلا دوست نداشتم ، همه چیز به معنای واقعی تموم میشه، نه دغدغهای و نه سوالی توی ذهن باقی میمونه و دغدغه اصلی داستان که خمره بوده هم به کلی کنار گذاشته میشه . کتاب دلنشینیه و شمارو با خودش همراه میکنه 🏺
هرچند اين كتاب براي نوجوانان نوشته شده ولي انقدر تعريف شنيده بودم و جايزه برده بود كه مشتاق خواندنش بودم.
اين داستان حكايت روستايي دور افتاده و اهالي آن است كه مدرسه اش خمره ندارد و مشقّت هايي را براي بدست آوردن خمره اي تازه متحمّل مي شود؛ البته ناگفته نماند بخشي از اين سختي ها را خود اهالي و ندانم كاري هايشان باعث شده اند.
از آنجايي كه مشت نمونه ي خروار است، اين حكايت داستان هرروزه ي اين مرز و بوم است .
3 stars داستان کوتاه خمره، بیانگر محیط اجتماعی ایران در دهه پنجاه و شصت هست.( داستان در سال ۱۳۶۷ نوشته شده) ... مردمان این روستا در حقیقت معرف مردم این کشور هستند.... اینجا با حاکمیتی مواجه هستیم که ناتوان از تدارک یک خمره برای مدرسه است و برای تهیه آن همواره بهانه می آورد( سردی هوا، بدی راه و...) و مردمان این روستا که ماحصل سیاست های فرهنگی و سیاسی این حاکمان هستند، کاری جزء غیبت، دورویی و مانع تراشی و منفعت طلبی ندارند. منتظرند کسی بیاید و مشکلشان را حل کند... هیچ کس احساس مسئولیت نمی کند...کدخدای روستا که نماینده حاکمیت هست، برایش کوچکترین اهمیتی نداره که مدرسه به مشکل برخورده و هنگامی که یک زن( خاور خانوم ) احساس مسئولیت می کند و کاری را که حاکمیت باید انجام بدهد را داوطلبانه متقبل می شود ، نیش و کنایه های مردم را به جان می خرد و در صدد حل مسئله برمی آید و خانه به خانه برای جمع کردن پول دور آبادی را می زند که خمره نو و سالم خریداری بشود، نه تنها کدخدای روستا با او همکاری نمیکند بلکه ابراز ناامیدی هم می کند.... جالب است که خاور خانوم که درصدد رفع مشکل است، دیوانه خوانده می شود....گویی هر آنکه بخواهد مشکلی را در این جامعه و سرزمین حل کند، کم عقل است چون بیهوده دنبال دردسر می گردد( روحیه جهان سومی ها در مواجهه با مشکلاتی که حل آن نیازمند همکاری گروهی است) ،خصوصا در جامعه ای که همه از مسئولیت و تعهد، فراری هستند... معلم مدرسه نماد انسانی وظیفه شناس در یک جامعه با حکومتی ناکارامد و شاید فاسد است... تمام تلاشش را میکند، حتی ناامید می شود و میخواهد آنجا را ترک کند اما می ماند و ادامه می دهد
مرادی کرمانی شکستن یک خمره رو دستمایه قرار میده تا افکار مردمان یه جامعهی روستایی و معلم مدرسهی اون روستا رو برا ما روایت کنه. در خلال این روایت سعی میکنه رو مسائلی مثل فقر، بیسوادی، منفعتطلبی و چیزهایی از این دست هم دست بذاره تجربهی بدی نبود خوندنش
کتاب نوجوانانهی خوبی بود. شاید بیشتر از سه ستاره باید نمره میدادم! حس میکنم مرادیکرمانی نمونهی خوشبین و امیدوار و طنزپردازِ ساعدی ست. البته پس از خوانش عزاداران بیل باید چنین نظری میدادم!
موضوع سادهای که به دست نویسنده توانمندی بیُفتد اینگونه جذاب و خوشساخت درمیآید. هر از گاهی باید ازین کتابها خواند. تا در سادگی مردمان روستایی غرق شد و با سرمای زمستان روستا سرد شد و با گرمایش زندگی کرد. سختیهایی که همچنان در گوشه و نقاط ایران پابرجاست را به یاد آورد و درنگی کرد در زندگی خویش. مشکلاتمان اینقدر پیچیده شده که بهم خوردن اوضاع مدرسهای با شکستن کوزه آبخوری گلی برایمان تعجب آور است.
باورتان می شود کسی بتواند از یک خمره ی ساده، آن هم یک خمره ی ساده ی فکسنی در مدرسه ی یک روستای دورافتاده، همچو داستانی بیرون بکشد؟ من که باورم نمی شد! خواندم و حالا باور دارم که اگر نویسنده، نویسنده باشد و اگر قصه گو، قصه گویی قابل و اگرتر نویسنده و قصه گو هوشنگ مرادی کرمانی، حتماً می شود! خیلی خوب هم می شود
کتاب خمره، ما را به زمانی میبرد که احتمالا آدمهای دهه چهل و پنجاه شمسی، چیزهایی از آن به خاطر داشته باشند. زمانی که آب لولهکشی حتی در خیلی از شهرها هم نبود، چه برسد به روستاهای کوچک و دور افتادهای که داستان هوشنگ مرادی کرمانی آنجا رخ میدهد. زمان داستان دقیقا مشخص نیست، اما قطعا قبل از انقلاب اسلامی است، در روستایی دورافتاده با مدرسهای پنج کلاسه که فقط دو دانش آموز دختر دارد رخ میدهد. قصه از جایی شروع میشود که خمرهی مدرسه که در حیاط، زیر درخت نشسته و طناب دور گردنش او را به درخت بسته ترک میخورد و آقای صمدی، مدیر و معلم و تقریبا همه کارهی مدرسه را به دردسر میاندازد. پیدا کردن خمرهی نو در آن روستا غیرممکن است و آوردنش از جایی دیگر بسیار دشوار، فارغ از مسئلهی هزینهی آن. چالشهای صمدی برای آب خوردن بچهها که مثل سنتی اجباری در هر زنگ تفریح باید اجرا شود شروع میشود. اگرچه داستان در زمان و مکانی که برای ما دور و غریب است رخ میدهد اما، برخورد آدمها برای ما غیرقابل باور نیست. انسانها در طول تاریخ و در هر جای دنیا که باشند چندان تفاوتی با هم ندارد. افراد روستای داستان مرادی کرمانی هم مردمانی شبیه ما هستند، ساده، خوش قلب اما پر از خطاهای انسانی. زبان هوشنگ مرادی کرمانی، زبانی ساده است، روایت خطی داستان، در کنار این زبان ساده و شیرین، داستان را چنان همهخوان کرده که این کتاب به زبانهای مختلف نیز ترجمه شده. در واقع این هنر نویسنده است که چُنان زبان روان و سادهای دارد که از کودکی که چند کلاس درس خوانده تا فردی مسن، میتوانند کتابش را بخوانند و برای همه خوانندهها نیز حرفی گفتنی دارد و حرفش را بدون شعار گل درشت و جملات و بدون این که برای این جذب نیازی به روشهای عجیب و پیچیده یا ادبیاتی با واژههایی نامانوس و عباراتی شعرگونه داشته باشد. کتاب خمره داستانی روان و خوشخوان استدکه اگر فرصت داشته باشید به راحتی در یک نشست میتوانید بخوانید و با آقای صمدی در حل مشکل خمره همراه شوید.
از نظر من داستان هم برای نوجوانان و کودکان و هم برای بزرگسالان. جذاب است. شخصیت اصلی آقای مدیر، آقای صمدی، است که رفتارش را از همان ابتدا و تا پایان رمان داریم. تا جایی که در پشت کتابم آمده این کتاب به بیش از 6 زبان زنده دنیا ترجمه شده.. راستش تنها به این دلیل بهش 5 ستاره رو ندادم که متوجه شدم اینقدر ترجمه شده.. نمیدونم اما یه جور تعصب دارم نسبت به فرهنگ خودمون. منظورم فرهنگ اصیل ایرانی هست. به نظرم اونقدر که این رمان رو حماقت، خرافه و جهل افراد اون روستا تاکید میکنه چیزی از فرهنگ ایرانی رو به خواننده نمیده. اون هم جو حاکم بر روستاهای خیلی قدیم که البته امیدوارم الان دیگه بهتر شده باشه. درست نمیدونم.. فقط امیدوارم. به هر حال از داستان لذت بردم و دوستش داشتم. :)
اسفند ۱۴۰۴ در این روزهایی که انگار حقیقی نیستن، و برام مثل کابوسهای وحشتناکی میمونن، بیشتر از هر وقت دیگهای دلم میخواد برم سراغ داستانهای ایرانی…❤️🩹 گوش دادن به این داستان بامزه و سروکله زدنهای آقای صمدی با دانش آموزها برام لذتبخش و دلچسب بود، و برای ساعاتی منو خندوند.
“گفت خاور گر بخواهی خُمره آید توی دِه پول بده، انجیر بده، گردو بده جمع شد پول و جنس بیحساب خورد عباسِ جوان، نان با کباب خاور شیرین زبان، گالش خرید پول خمره زود از جیبش پرید مادر آقا مدیر، گردو گرفت در گلوی آقا جواد زالو گرفت عاقبت خمره نیامد ده ما تشنه مانده لب ما”
“از مردم این آبادی چیزی به دل نگیرید. اینها مردم ساده و مهربانی هستند. اما حیف که حرفهایی میزنند و جگر آدمیزاد را میسوزانند.”
بعد از اینکه قسمت آقای مرادی کرمانی رو در برنامهی اکنون دیدم تصمیم گرفتم که حتما چندتا از کتابهای ایشون رو بخونم و این کتاب رو تو کتابخونهی خواهرم پیداش کردم. چه داستان جذاب و بامزهای داشت، در عین سادگی چقدر خلاقانه بود. اینکه آدما تا جایی براشون سود و منفعتی نداشت کمکی نمیکردن، حرف درمیاوردن، تهمت میزدن و درست جایی که میخواستی ازشون ناامید بشی یه چشمه از مهربونیشون نشونت میدادن که امیدوارت میکرد و باعث میشد با وجود همه سختیها و ناراحتیها بازم وصل بمونی! اینکه عصبانی بشی، واکنش بدی داشته باشی و بعدش عذاب وجدان بگیری و دلت بخواد به نحوی جبرانش کنی، همه و همهاش واقعا خود زندگی بود.
آقای مرادی کرمانی خودشون خیلی لطیف و دلنشینن، نوشتههاشون هم همینجوریه و اینکه خیلی خیلی خوب محیط و زندگی روستایی رو توصیف میکنن.
از اون کتابایی بود که با وجود نگارش خیلی ساده و روانش خیلی خیلی معنای ژرفی داشت.نویسنده با استفاده از یک خمره خیلی زیبا مشکلات و جهل مردمان یک روستا رو بیان کرده بود.جهلی که عاقلان را دیوانه خطاب می کردند.توی بخشی از کتاب گفته شده بود«میدانیم که غیبت کردن از گناهان بزرگ است.اما،چه می شود کرد مردم اینجا جز پشت سر هم حرف زدن و چیز هایی به این و آن بستن،تفریح دیگری ندارند»به نظرم این از قشنگ ترین لحظات کتاب بود.در کل خیلی پیشنهاد میکنم که بخوندیش و لذت ببرید و با مردمان روستایی همراه شوید.
پ.ن:راستش همیشه واسه ی فضای مدرسه ام غر میزدم ولی حالا یکم قدرش رو دونستم😂
با اقای صمدی و بچه های روستا زندگی کردم! هنوز هم هر چند وقت یک بار باید بخونمش و هنر مرادی کرمانی رو تحسین کنم فضای روستا رو خیلی خیلی قشنگ توصیف کرده النته بعد از خوندن "شما که غریبه نیستید"متوجه شدم که خیلی از تصاویر کتاب رو میشه در خاطرات "هوشو"پیدا کرد
ماجرای جذاب خمره ای در یک مدرسه روستایی که آبخوری بچه هاست و همان اول داستان میشکند معلم و بچه ها و حتی اهالی روستا کم کم درگیر جایگزین کردن یک خمره دیگر بجای خمره شکسته هستند و این بین ماجراهای مختلفی برای افراد رخ میدهد داستان جذابی برای نوجوانان است
بسیار داستان شیرینی بود مخصوصا قسمت زرده های تخم مرغ.. خاور نماینده خرد بود و آقای صمدی نماینده فداکاری... چیزی که بیشتر به چشم خورد فقر و خرافات مردم بود... سراسر داستان مردمی رو دیدیم که دائما پشت سر هم دیگر حرف در میاوردن و فقری که ک باعث شد ایمان از پنجره خارج بشه
یکی دیگر از آثار زیبای آقای کرمانی. آن را به طور شگفت انگیزی در یک روز مطالعه کردم. آنقدر راحت و روان و صریح نوشته شده بود که به راحتی خوانده و درک می شد. واقعا چیزهایی در زندگی هست که هر کاری میکنی انجام نمیشوند و پشتشان حسابی حرف در میاید...
داستانی ساده و بی تکلف، مثل صحبت کردن با دخترِ ساده دلِ روستایی، شیرین بود و گویا. در عین سادگی قدرت پرواز خیال تا دل مدرسه کاهگلی وسط روستا رو داشت دوست داشتم...
چقدر من دوست دارم بشینم و هوشنگ برام داستان بگه، چقدر چاشنی های این داستان ها به اندازه ست. نه حوصله ت سر میره و نه گنگ میمونی، تمیز اونجارو جلو چشمت میبینی.