Sohrâb Sepehrî (Persian: سهراب سپهری) (October 7, 1928 - April 21, 1980) was a notable modern Persian poet and a painter.
He was born in Kashan in Isfahan province. He is considered to be one of the five most famous modern Persian (Iranian) poets who have practised "New Poetry" (a kind of poetry that often has neither meter nor rhyme).
Sohrab Sepehri was also one of Iran's foremost modernist painters.
Sepehri died in Pars hospital in Tehran of leukemia. His poetry is full of humanity and concern for human values. He loved nature and refers to it frequently. The poetry of Sohrab Sepehri bears great resemblance to that of E.E. Cummings.
Well-versed in Buddhism, mysticism and Western traditions, he mingled the Western concepts with Eastern ones, thereby creating a kind of poetry unsurpassed in the history of Persian literature. To him, new forms were new means to express his thoughts and feelings.
سهراب سپهری (۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شدهاست. ستایش طبیعت و روستا و همچنین توجه به عرفان و نگرش توحیدی از مهم ترین مضامین شعری او بودند. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.
دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (شهید مدرّس فعلی) (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان خرداد ۱۳۲۲ گذراند و پس از فارغالتحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد.در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه اول علمی را دریافت کرد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان زندگی خوابها منتشر کرد. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت
کتاب اطاق آبی شامل سه نوشتهی نه چندان راحت (حتی سخت) و شبیه به خاطرات از سهراب سپهری ست. در نوشتهی اول که همنام کتابه، متن با مشاهدهی یک مار در اطاق محل زندگی سهراب سپهری موسوم به اطاق آبی و کوچ خانوادگی به اتاقی در سمت دیگهی خونه شروع میشه. در ادامه سهراب سپهری با در هم تنیدن این اتفاق و موضوعات اساطیری و اعتقادی راجع به مار و رنگ آبی و شکل اتاق ما رو با خودش همراه میکنه. در دومین نوشته همون سبک نوشتاری دنبال شده در موضوع مدرسه و معلمها و دید اونها به هنر و مخصوصا نقاشی. و سومین نوشته در مورد دیدار سهراب سپهری با استاد خارجی خودش و متن گفتگوی اونها در رابطه با هنر شرق و غربه.ه
دوستان گرانقدر، این کتاب از سه دست نوشتۀ زنده یاد «سهراب سپهری» با نام های: اطاق آبی- معلمِ نقاشی ما و گفتگو با استاد، تشکیل شده است... سپهری این کتاب را به صورتِ خاطرات روایت کرده است..... در زیر به برخی از موضوعاتِ این کتاب همراه با مثال، اشاره میکنم --------------------------------------------- در بخشِ نخست، سهراب، «اطاق آبیِ» خانۀ پدری را که در آن زندگی میکردند و جریانِ مارهایِ درونِ خانه و بخصوص بخشِ جنوبیِ خانه که «اطاق آبی» در آن قرار داشت را آنچنان زیبا و هنرمندانه با افسانه ها و داستان هایِ اساطیریِ هند و یونان و مصر، در هم می آمیزد که شاید تنها از شخصِ سهراب سپهری و ذهن خلاقِ وی این کار برآید... به خصوص بخشهایی که در موردِ مار نوشته، بسیار خواندنی و جذاب بود :نوشته هایی از بخش اول آبی هستۀ تمثیلِ مراقبه و مشاهده است و نور حکمت رفیع "دارماداتو" است.. در مصر باستان نیز آبی نشانۀ حکمت بود... در پرستشگاه "کوگی ها" کسانی که دانش بیشتر دارند، در سمتِ چپ که به رنگِ آبی ِروشن است مینشینند... زمین بهشتِ خدایان نور و زندگیِ بی پایان از لاجورد است... مایاها روزِ هفتمِ نخستینِ ماه سال، به تمامی کارافزارها و تیر و ستونِ خانه ها رنگِ آبی میزدند... در زمینۀ تمثیلِ مذهبیِ رنگ، آبی که رنگِ آسمان است برایِ جشن هایِ فرشتگان پذیرفته شد... و بسیاری دیگر از پژوهش هایی که سهرابِ سپهری، در زمینهٔ رنگِ آبی انجام داده و نوشته است، که بیانِ آن در این ریویو از حوصله خارج میباشد *********************************** در بخشِ دوم، خاطراتِ مدرسۀ سهراب سپهری و نیش و کنایه هایش به نظامِ آموزشی و مخالفانِ هنر که سنت و مذهب بودند را میتوانیم بخوانیم .. و بازهم سپهری در بیانِ مطالبش از سخنانِ فیلسوفان و بزرگان و داستانهایِ اسطوره ای بهره برده است :نوشته هایی از بخش دوم دست ما به پاییز نمیرسید، شکوهِ بیرونِ کلاس بر ما حرام بود.... تماشایِ آفتاب تخلُف بود. دیدنِ کاجِ حیاط جریمه داشت... حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود و چوبِ خوبی از دستِ معلم خورده بود ترکه، شلاقۀ پایِ درختِ انار بود. شلاقه ها را می بریدند تا زورِ درختِ انار را نگیرند.. شلاقه گُل نمیکرد، میوه نمیداد. اما بی حاصل نبود: شلاق میشد... در تعلیم و تربیتِ آن روزگار، درختِ انار سهم داشت. فراگیری، محرّکِ گیاهی داشت شاگرد کیسۀ زباله بود، درس در او خالی میشد... «منابع طبیعی ایران» در کتابِ جغرافی بود، نه در خاکِ ایران... سر مشق «ادب» و «راستی» در کتابِ مدرسه نبود، بلکه در «رسم الخط» مدرسه بود... سرمشق همیشه «شعر» بود و «سعدی» همیشه سرمشق بود، البته سرمشقِ «خط» فقط *********************************** در بخش سوم، سهراب سپهری با استادِ هنرمندِ خارجیِ خویش دیدار کرده و به مقایسه و بررسی در هنرِ شرق و غرب میپردازند... و دیدگاه هایِ آنها را بیان میکنند... که برایِ من جذابیتی نداشت و به نظرم اصلاً ربطی به دو بخشِ نخستینِ کتاب ندارد... به هرحال از سخنهایشان میتوان پی به رو به زوال رفتنِ هنرِ ایرانیان از دورهٔ صفویه به بعد بُرد... و بدرستی همین است که با آمدنِ حکومتِ صفویان، ایرانیان آرام آرام و با گذشتِ زمان به اجبارِ مذهب و دین و اسلام، هنرِ نیاکانشان را از یاد بردند.. که سهراب البته اصرار دارد که آن را به پس از حکومتِ صفویان مربوط بداند --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو، جهتِ آشنایی با این کتاب مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
امشب یاد سهراب سپهری در ذهنم دویده و چه پرشتاب و ناگهانی آمد و نمی رود و این بی خوابی ناخوانده اما دلچسبِ مرا، سنجاق می کند به خاطرات سالها پیش
خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا
گوشه هایی از اتاق آبی را در ادبیات دبیرستان خوانده بودم و همان لحظه مثل عاشقی واله و شیدا با خودم عهد بسته بودم که روزی نه چندان دور (به قدر فراغت از امتحانات) به آن نگارین یار شیرین، واصل شوم اما اونطور که فکر میکردم نشد درست یادم نمیاد که چرا اتاق آبی رو پیدا نمی کردم اینترنت هم به شدت این روزها فراگیر نبود که با یک کلیک به آنچه خواسته ای برسی و چقدر درست میگه ویل دورانت که آنچه بجویی و نیابی عزیز می شود و در آن ایام دلتنگی! بارها از سر ناچاری به همان چند صفحه کتاب دبیرستان رجوع می کردم که خاطرش همیشه برایم عزیز بود و هست
و گذشت و گذشت تا روزی در سفری کیلومترها و ساعتها دور از زمان و مکانی که عهد خواندن اتاق آبی را با خود بسته بودم در منزل یکی از عزیزان، بسته ای از خانه به دستم رسید
همیشه بسته های پستی، هیجان انگیز هستند مخصوصا اگر انتظارشون رو نداشته باشید و مخصوصا اگر از منزلتان رسیده باشد!
طوری بسته رو باز کردم که انگار تمام عمرم منتظرش بودم وناگهان زمان متوقف شد، کلا برای چند ثانیه انگار همه عالم را سکوت فراگرفت
عطر و بوی خانه و عزیزانم از سویی و ... وصال آن یار محبوب! سویی دیگر
دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست
و وای که چه دقابق شیرینی بود و چه هیجان کودکانه ای داشتم در اون لحظه که بعد از مدتها " اتاق آبی" قد یک کتاب جمع شده بود تو اون بسته دوست داشتنی انگار جمله آمال و آرزوهای دنیا برآورده شده بود به قول محمد بهمن بیگی آن بسته با منهمان کرد که شعر رودکی با امیر سامانی
و آن دست خط زیبای سپهری و آن خاطرات آبی رنگش و چه شاعرانگی دلنشینی داشت توصیفاتش از آن اتاق کوچک و صفایش، آنچنان زیبا نوشته بود که انگار یکی از معابد مقدس عالم است و ناخودآگاه حس احترام را بر می انگیخت گرچه از آن همه واژه های ذن ، بودا و بودیسم، سانتی مانتالیسم و ... که سپهری سخاوتمندانه در لا به لای سطور کتاب آورده بود سر در نمی آوردم،اما آنقدر همان خاطرات و توصیفات ساده و صمیمی به دلم نشسته بود که از شما چه پنهان الباقی قضایا برایم اهمیتی نداشت
هنوز هم بعد از گذر سالها که اتاق آبی را در قفسه کنابم میبینم که چه کم حجم اما چه سرشار (مثل خود سپهری) با متانت آرام گرفته است، خاطرات آن بعداز ظهر دلچسب اردیبهشتی برایم تداعی می شود و هردو به هم لبخند میزنیم
نیرویی تاریك مرا به اطاق آبی می برد، گاه میان بازی، اطاق آبی صدایم می زد، از همبازی ها جدا می شدم، می رفتم تا میان اطاق آبی بمانم. چیزی در من شنیده می شد، مثل صدای آب كه خواب شما بشنود، جریانی از سپیده دم چیزها از من می گذشت و در من به من می خورد... اطاق آبی با اطاقهای دیگر خانه فرق داشت.
يكي از نقاط عطف زندگيم تو دانشگاه سر كلاس طرح٣ اتفاق افتاد. كلاسي كه قرار بود براي سهراب سپهري مقبره طراحي كنيم و همين باعث شد سراغ همه آثارش برم تا از خود سهراب براي مقبره ش ايده بگيرم. تا قبل از اون از سهراب خونده بودم ولي هيچوقت به عنوان يه عارف بهش نگاه نميكردم حتي از شعرهاش هم خوشم نميومد چون فقط مولانا و حافظ رو شاعر ميدونستم. اما نقطه عطف اونجايي اتفاق افتاد كه با خوندن آثار سهراب هم يه انسان فرهيخته رو شناختم كه به يكي از انسانهاي تاثير گذار زندگيم تبديل شد و هم جرقه علاقه به رشته اي كه داشتم ميخوندم زده شد. مقبره اي كه طراحي كردم خوب از آب درنيومد. نمره اي كه گرفتم هم خوب نبود. اما لحظاتي كه تو اون يكي دوماه سهراب خواني تجربه كردم كم نظير بود.
در کل به نظرم هر سه نوشتار ارزش یک بار خواندن را دارند. هم نثر سپهری و هم اندیشه ی او قابل توجه است
* اتاق آبی
سپهری در این نوشته به وصف یکی از اتاق های خانه ی کودکی اش می پردازد؛ اتاقی با دیوارهای آبی رنگ و کف زرد رنگ که بالای طویله قرار داشته و در ابتدا محل سکونت خانواده ی سپهری بوده؛ اما به این علت که روزی از روزها مادر سپهری ماری در اتاق می بیند، خانواده به اتاقی در آن سوی خانه نقل مکان می کنند و آن اتاق خالی می ماند. اینگونه است که این اتاق به گریزگاه سپهری و محل جذبه ها و بازی های کودکی او بدل می شود
حال سپهری با رجوع دوباره به آن خاطرات سعی می کند با ارجاعاتی همزمان عرفانی و روان شناسانه، رمز این اتاق آبی را بگشاید و آن انس کودکی با آن اتاق را از صرف تجربه ای بی معنا و لذتی کودکانه و ناشی از سادگی، به مقام حس و حالی برآمده از رابطه ای نمادین و وجودی ارتقا دهد. او با ارجاعات متعدد به فرهنگ های شرقی و سرخپوستی می کوشد ویژگی های آن اتاق - همچون رنگ، جهت جغرافیانی، شکل هندسی و .... - را در نظرگاه و حیات دیگر اقوام سنتی پی بگیرد و به این ترتیب نشان دهد که پیوندش با این اتاق نه در فردیت بریده ی او بلکه درناخودآگاه جمعی انسانی ریشه دارد. اینگونه ساختن اتاق از جانب معمار نیز امری گزافی و از سر تصادف نبوده، بلکه همان ناخودآگاه جمعی است که موجب شده معمار چنین اتاق پر رمز و رازی را بسازد. رمز و رازهایی که آدمی را به اقلیمی دیگر راهبری می کنند
* معلم نقاشی ما
سپهری در این نوشتار بیشتر به نقد نظام آموزشی و نقد نگاه مدرنیته زده ی روزگار خود می پردازد. او از اینکه هنر دیگر آن پیوند عمیق معنوی را با هنرمند برقرار نمی کند و به سرگرمی فروکاسته شده است، می نالد. او هنر عمیق را که حاصل مراقبه ها و تلاش های شبانه روزی و تهذیب نفس ها بود، از دست رفته می بیند و فریاد سر می دهد از سلطه ی نگاه غربی بر نگاه شرقی به هنر
* گفتگو با استاد
سپهری در این نوشته ی ناتمام با استاد نقاشی خارجی خود به گفتگو می پردازد. سخن در این گفتگوها بر سر تفاوت نگاه نقاشان شرقی - شرق دور و ایران - با نقاشان غربی است و اینکه نباید با تحمیل نگاه غربی - مثلا در نفی قرینه سازی، تأکید بر کمپوزیسیون و ... - نگاه مستقل شرقی را نابود کرد. سپهری می کوشد با ذکر نمونه های هنر شرقی و غربی نشان دهد که عدم تبیعیت هنر شرقی از قواعد هنر غربی به دلیل جهل یا عدم مهارت نیست، بلکه ریشه در نگاهی متفاوت به نقاشی دارد. شرقی عامدانه به پرسپکتیو، سایه روشن و .... بی توجه است. او طبیعت را به صرف واقع نمایی نمی کشد او غایت دیگری دارد فرا سوی ظاهر آنچه نقاشی می کند
این گفتگو به نظرم، گفتگویی بیش از حد مصنوعی است و نقش استاد در گفتگو نقشی انفعالی است. اما سوای این ایراد به نظرم به خواندنش واقعا می ارزید
هیچوقت فکرش را نمیکردم سهراب سپهری در نثر چنین قلم پیچیدهای داشته باشد. هر چند این قلم نسبتاً سنگین بازتاب افکار بلند و عمیقی است که سهراب در این نوشتهها- به خصوص در متن اول و آخر- منعکس کرده است و شاید ناگزیر از بهره بردن از چنین سبک نگارشی بوده است. به هر حال جالب بود و ژرفای دید و نگاه سهراب را نشان میداد و زاویه دید تازهای بر خواننده میگشود. هنگام خواندن گاه حس طنز -به ویژه در متن دوم- و گاه ملال -به ویژه در متن آخر- به خواننده دست میداد و متنها یک دست و یک روش نبود که این اختلاف البته ناشی از موضوعات هم میتوانست باشد. خواندنش تجربه جدیدی بود.
سال های خیلی در ابتدای خیابان دانشگاه مشهد،یک مغازه ی ابزار هنری و لوازم نقاشی بود که هنوز هم هست ،پوسترها و نقاشی و از فانتزی های تازه باب شده ی بعد از خرداد ۷۶ می فروخت.در طی مسیرم به کلاس زبان و دوران هیجان های بلوغ جنون خواندن ،به دام سهراب افتاده بودم.پشت شیشیه کتاب را دیم انقدر هیجان زده شده بودم که چند وقت به همه پز داشتندچنین کتابی رل می دادم و تعریف می کردم.بارها و بارها خواندم.در دوره های سهراب خوانی همدمم بود،.بیشتر از متن خاطره های همراهش برایم عزیزند هرچند بعدها پیروز سیار را از نزدیک دیدم و شناختم و باهم همکلام شدیم،لذت خواندن چند برابر شد.بهرروی کتاب خاص و خوبی است.:)
کفش ته مانده ی تلاشِ آدم است در راهِ انکارِ هبوط. تمثیلی از غمِ دورماندگی از بهشت. در کفش چیزی شیطانی است. همهمه ای است میانِ مکالمه ی سالمِ زمین و پا. ------------------------------------------------------------------ عبادت را همیشه در خلوت خواسته ام. هیچ وقت در نگاهِ دیگران نماز نخوانده ام. ------------------------------------------------------------------ مرا از میانِ بازیِ گرگم به هوا ربودند و به کابوسِ مدرسه سپردند. خودم را تنها دیدم و غریب. غمِ دورماندگی از اصل با من بود. آدمِ پس از هبوط بودم.
نثر سهراب مانند شعرهایش دلنشین و لطیف است. کتاب شامل سه داستان است که آمیخته ای از خیال و واقعیت هستند و نگاه سهراب به جهان را می نمایند. برخی از جمله ها به دلیل وجود واژه ها و نامهای عرفانی و هنری برایم مبهم بود. اما قسمتهایی از کتاب «چشمهایم را شست» و نگاهی تازه ام داد از داستان معلم نقاشی ما: ه خطاط امروز خط نویس است، خوشنویس نیست. خوشنویس دیروز «فانی و درویش» بود. زمانه ی ما درویش ندارد. فانی که هیچ. خوشنویس دیروز چون «آشنای دل» بود میدانست که «صفای خط از صفای دل است» پس با نفس بد جدل میکرد. خط نویس امروز طاقت محنت ندارد
در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند.روزی در مسجد بسته بود.بقال سرگذر گفت:نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.بی آنکه خدایی داشته باشم
من در عجب ماندم که ویراستار کتاب چرا اسم خودش را روی جلد آورده؟ در مقدمه گفته که خواننده عزیز, در ویرایش جدید سعی شد که در نوشتار سهراب گونه گرچه هرگز پاکنویس نگردیده بود تغییری داده نشود تا بوی دست خط سهراب در کتاب باقی بماند. و واقعا هم همین طور بود. تو بگو این ویراستار یک فاصله را نیم فاصله کرده باشد... نکرده... حتی افتضاح تر هم بوده. مثلا یک جایی از قوم آزتک ها صحبت به میان میاد. بعد حروفچین بین آز و تک در دستخط سهراب فاصله حس کرده. فاصله گذاشته. ویراستار محترم حتی آن را هم تغییر نداده. من حیث المجموع ازین کتاب سهراب خوشم نیامد. روایت اول در مورد اطاق آبی بود. و استعاره ای بودنش و بررسی معناهای آن اتاق از دید ادیان و باورهای گوناگون. آدم به خاطر حجم اطلاعات سهراب از ادیان مختلف مقهور می شد. روایت دوم در مورد کودکی و معلم های سهراب به معنای واقعی روایت بود. تنها بخش قابل قبول کتاب بود به نظرم. و سومین روایت گفت و گو با استاد یک منطق ما خوبیم شما غربی ها بد هستید داشت که اصلا حال نکردم.
حتی نثر سهراب هم به نظم است. به ما هم همیشه می گفتند از قرینه بپرهیزید، قرینه سازی اولین و ساده ترین طرحی است که به ذهن می رسد. اما دفاعی که سهراب سپری از قرینه سازی می کند خیلی برایم جالب بود. مخصوصا وقتی که راجع به قرینه سازی در فرش ایرانی صحبت می کرد.
اتفاق جالبی که برایم افتاد این بود که طی جلسه فیزیوتراپی که مادرم داشتند این کتاب رو با خودم بردم تا بخونم. دکتر وقتی کتاب رو دید درباره ش ازم سوال کرد و بعد ازم خواست تا کتاب رو براش بذارم تا دو روزه بخونه، خوشم اومد وقتی دیدم انقدر اشتیاق داره برای خوندن این کتاب!
در برنامه ی کلاس های دبستان نقاشی نبود. هر ماده ای هم که بود بی معنی بود. معنی کجا و فرهنگ نااهل کجا. هر چه بود از بر می کردیم.شاگرد کیسه ی زباله بود. منابع طبیعی ایران در کتاب جغرافی بود نه در خاک ایران. سرمشق ادب و راستی در محیط مدرسه نبود، در رسم الخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدیر، پدرِ دلسوز بود. در کلاس نه پدر بود نه دلسوز. آموزش جدا بود از زندگی. کتاب تفاله ی واقعیت بود.
نمره ی اخلاقم در مدرسه بیست بود در خانه صفر.
پی نوشت: مثل من
لباس فرهنگی ما بر تن ما می گریست. اهل عمل آنجا نبود.
خطاط امروز خط نویس است، خوشنویس نیست. خوشنویس دیروز مجذوب و اهل حال بود. فانی و درویش بود. از خود گذشته بود. خوشنویس دیروز گوشه ی انزوا نشیمن می کرد و چون آشنای دل بود می دانست که صفای خط از صفای دل است پس با نفس بد جدل می کرد. خوشنویس امروز طاقت ِ محنت ندارد. به روزگار ما خطاطی سرگرمی است. با خط نه کتابی می کنند نه کتابه ای. خط نویسانی دیدیم که کاغذ را رها کردند و بر بوم نقاشی نوشتند و نوشته را به قاب آراستند و با خود به تماشاگاه همگان بردند و این چنین حیای همیشگی صنعت به باد رفت. فحشائ خط آغاز شد.
در نقشه ی قالی آدم نبود. بی آدم، آدمیت قالی افزون بود. در هنر، حضور نادیدنی آدم خوش تر است.
پی نوشت: کاملا مواقفم.
**
خواننده ی هایکو ناگفته را در خیال خود می گوید. هایکو بیشتر در سپیدی کاغذ نهان است و بدان جاست که شعر به کمال خود دست می ِیابد. کتاب اتاق آبی سهراب سپهری https://t.me/nellynevesht
روی بام همیشه پا برهنه بودم.پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت . کفش٬ ته مانده ی تلاش آدم است در راه انکار هبوط . تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت . در کفش چیزی شیطانی ست . همهمه ای ست میان مکالمه ی سالم زمین و پا . من اغلب پا برهنه بودم.و روی بام ٬ همیشه زیر پا ٬زبری ِ کاهگل٬جواهر بود. ترنم ٬ زبر بود . تن بام زیر پا می تپید
.کاغذ ما سفید معمولی بود. و قلم هر چه بود واسطی نبود . سرمشق٬همیشه شعر بود . و سعدی همیشه سرمشق بود . سرمشق ِ خط فقط . وگرنه ؛به جان زنده دلان؛ که دل ها آزردیم . و نظر تنها ؛بدین مشتی خاک ؛ کردیم .؛گل ِ بی خار جهان ؛ نشدیم .؛زمام عقل به دست هوای نفس ؛ دادیم. ؛نابرده رنج گنج ؛ خواستیم. باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته . وگرنه ؛بار درخت علم؛ این نبود
خیلی جالب بود که گاهی حوصلهم سر میرفت (خیلی کمتر) و نگاه میکردم ببینم چقدر مونده و حتی یه جاهایی میخواستم نیمه کاره رهاش کنم. و یه جایی (خیلی بیشتر) به خودم میومدم و میدیدم انقدر غرق کتاب شدم که همونجا که میخواستم کتاب رو رها کنم، ۱۰-۱۲ صفحه رو خوندم بدون اینکه حس کنم جز کتاب، دنیای دیگه ای وجود داره!
و از اون جالب تر نگاه شستهشده(!)ی سهراب بود در "اتاق آبی" و حتی در "معلم نقاشی ما" ! هر چی مردم درمورد دید سهراب به زندگی و معنی شعرهاش فلسفه بافی میکنن، به نظر من سهراب فقط چشمهاش رو شسته بود و جور دیگه ای نگاه میکرد... بدون نیاز به فلسفهی عمیق خاصی! و این جذابیتش رو برام دوبرابر کرد.
نثری که نظم بود. کتاب از سه بخش مجزا تشکیل شده. بخش اول پر از تمثیل. بخش دوم بیان درد همیشه آموزش و پرورش در قالب معلم نقاشی و بخش سوم مصاحبه با یک نقاش. كتاب من باز بود. چيزي نميخواندم. دفترچهام را روي كتاب باز كرده بودم. و نقاشي ميكردم. درخت را تمام كرده بودم. رفتم بالاي يك كوه يك تكهابر نشان بدهم, داشتم يك تكهابر ميكشيدم, رسيده بودم به كوه, كه باران ضربه بر سرم فرود آمد, فرياد معلم بلند بود: «كودن, همهي درسهايت خوب است. عيب تو اين است كه نقاشي ميكني». كاش زنده بود و ميديد هنوز اين عيب را دارم. تازه, نقاشي هنر است. هنر نفي عيب است. و نميتوان به كسي گفت: «عيب تو اين است كه هنر داري». جرأت داشتم به او بگويم كودن كه نميتواند همهي درسهايش خوب باشد؟
اصلا در حد انتظارم نبود واقعا خوب سد كه سپهري رفت سراغ شعر چون اصلا نوشته هاش براي جذاب نبود و واقعا با اينكه يه چيزايي از اسطوره بلدم بازم برام نامفهوم بود و حس كردم قشنگ سر هم كرده فقط داستان دوم خوب بود كه اونم تو كتاب فارسي مدرسه داشتيمش و برام جديد نبود خلاصه كه دوسش نداشتم
راستش به نظرم خیلی عجیب و در عین حال قشنگ بود!اگرچه اوایلش واقعا نفهمیدم چی به چیه و منظور سهراب چیه ولی هر چی جلوتر میرفتم بهتر میتونستم منظورشو از پشت کلمات و توصیف ها و جمله بندی های قشنگی که آورده بفهمم:/کتاب خوبی بود ولی نه خیلی جذاب از نظر من!🤔 اما واسه یه بار خوندن واقعا مناسبه:/من خودم بیشتر به خاطر وجود کلمه آبی که رنگ مورد علاقه امه سمتش رفتم😂💙🚶🏻♀️
این نسخه اتاق آبی اثری نیمه کاره از سهراب سپهری ست ،مجموعه ای از سه نوشته که بعد از خواندن در افسوس و آهی میمیانی که چرا کتاب را تمام نکرد. وقتی از فاز فغان گذشتی وارد فاز شگفتی میشوی که چگونه میخواست این کتاب را یکدست کند. کتاب تمام نشده و همین باعث این شاخه و آن شاخه شدن آن شده.تکنیک نوشتن (واژه چینی قبل از شروع هر مبحث) تصحیح کلمات و زیبا و بجا استفاده کردن از آن لذت خواندنش را چند برابر کرده است مثلا میگوید "در همان خانه كاشان ، كه بچگی ام آنجا تمام شد" نمیگوید بچگی ام را در آنجا گذراندم،تلخش میکند! تمام شدن کودکی تلخ است شخصا بخش اول آن را بیشتر دوست داشتم.بخش اول راوی کودی سهراب همراه با ترس ها،اشتباهات تفکرات قبلا شکل گرفته و فکرهای پس از آن جایگزین شده است.لذت شنیدن بعضی فکر و خیال ها ،رویا ها و بلند پروازی ها از زبان دیگری وصف ناشدنیست. از جمله: در پست و بلند بام وزشی انسانی بود ، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش می شد كه بام پناهی است برای " آدمی كه از باران و آفتاب بیم دارد" . روی بام ، همیشه پا برهنه بودم . پا برهنگی نعمتی بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت.
در كفش چیزی شیطانی است ، همهمه ای است میان مكالمه سالم زمین و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روی بام ، همیشه زیر پا. زیری كاهگل جواهر بود. ترنم زیر بود. ( حالا كه می نویسم ، زیری آن روزهای كاهگل پایم را غلغلك می دهد. تن بام زیر پا می تپید ، بالا می رفتم ، پایین می آمدم . روی برآمدگیهای دلپذیر می نشستم و سر می خوردم. پشت بام تكه ای از ... بود. در حركاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود . زندگی نگاهم می كرد و گیجی شیرین بود.
کتاب متفاوت بود از همه ی لحظات یکنواختی که می آیند و می روند. درست مثل عطر خیار در یک عصر کسالت بار تابستانی وسط زمین برنج کاری. دوست داشتم سهراب بیش از اینها برایمان از ایستادگی در برابر وقت میگفت و از اقامه ی باران. همان جا که سهراب کفش هایش را به نشان احترام بر سر در اتاق آبی بیرون آورد ما همه اختیار از دست داده در حالی که محو زردی زمین بودیم، آبی دیوارها را فراموش کردیم و همان طور کفش به پا راه رفتیم. به کتاب پنج ستاره ی کامل می دادم اگر شیوه ی گردآوری کتاب بهتر بود. مشخص نیست چه کسی و با چه انگیزه ای قسمت های مختلفی از خاطرات سهراب را جمع آوری کرده که بیشتر به دلیل عدم ارتباط از هم گسیخته
نمیدانم چه نامی میتوان بر این اثر گذاشت؛ کتاب، جزوه، یادداشت؟ هر چه هست بار دیگر به یادم آورد از نقاشیکردن و خواندن دربارهش بیزارم؛ همان طور که در دبستان بودم. اما به غایت از خوشنویسی حظ میبردم و استعدادی داشتم. به هر حال در این اثر رد شعرها و تخیل شعری سپهری را میتوان پی گرفت؛ شعرهایی که در نهایت سادگی از طبیعت و سنت الهام گرفتهاند و در سطحی دیگر کمی احساسگرایی کممایه را نشان میدهند. مادر سپهری نقش بسیار مهمی در ساختن شعرهایش دارد. سرشت آزادیگرای سپهری را بسیار دوست دارم. گرایش به عرفان و درک و دریافتهای نامادی، چنان آبی به این نوشتهها وارد کرده است که به زحمت به پایان رساندمش.