قسمت زیادی از کتاب، بخشی از کتاب حیاة القلوب علامه ی مجلسی است در ذکر اندرزهای لقمان - دقیق تر بگویم جلد اول باب 19 حیاة القلوب. باقی کتاب افزوده هایی است از منابع در دسترس دیگر
اون لحظه ای که من این کتاب رو از کتابخونه می گرفتم گمانم این بود که فارسیه اما بعد یهو دیدم سرتاسر عربی است؛ با این حال با خودم گفتم اینم توفیقی اجباری برای عربی خوندن. عربیش سخت نیست - مگر در کل یکی دو جمله که من توش موندم علی رغم همه ی تلاشام
کلا من به اندرزنامه ها علاقه دارم - شاید به دلیل توجهم به میراث "تجربه" ی بشری. این کتاب رو هم بیشتر به نیت اندرزنامه شروع کردم. اما کم کم جنبه ی دیگه ای در جهت دهی به خوندنم پررنگ شد: خود لقمان و جایگاه و نگاه او
ظاهرا لقمان پیامبر نیست، حکیمی است که مواعظ خود را اغلب خطاب به پسرش می گوید. او در زمان داوود نبی می زیسته و با او حشر و نشر داشته. به قول خود او - در یک حدیث - او چهار صد پیامبر را از نزدیک دیده - که البته چیز عجیبی شاید نباشد به دلیل تراکم انبیاء محلی. تا اینجا چیز عجیبی وجود ندارد. کسی جایی زیسته و حرف های حکیمانه ای زده
اما وفتی از نزدیک به این موضوع فکر کنیم که او "نبی" نبوده اما حکمت هایش بر زبان انبیاء و امامان خودمان مذکور بوده کم کم به عجیب بودن قضیه پی می بریم. این طرف کیست که کسانی که با وحی به خدا وصلند به او استناد می کنند؟! به اویی که خود مستقیم با وحی به خدا وصل نیست. داستان جالب تر می شود وقتی در همان اوایل کتاب در حدیثی می خوانیم که خدا خواست لقمان را به خلافت الهی برگزیند اما لقمان قبول نکرد و ضعف خود و مسئولیت بزرگ این کار را دلیل آورد؛ بعد از رد لقمان بود که خدا سراغ داوود رفت! یعنی کسی بدون وحی به جایی رسیده که نه تنها حکمتش بر زبان انبیاء جاری شده بلکه حتی از بالا هم می گویند بیا و نبی شو! برای منی که فلسفه می خوانم و کارم دنبال کردن کسانی است که از پایین قرار است به بلندا برسند و نه برعکس، این حرف ها طنین های خوبی دارد
اما کم کم که پیش می روم می بینم لقمان علی رغم اینکه حکیم است و از عقل و وجدان خود بهره می برد، به شدت آگوستینی است - یعنی دائم فیض از بالا می طلبد و عقل را ناتوان می شمارد از رسیدن به آن بالاها. یعنی با اینکه آغازش خود است و اتکایش به خود اما به جای آنکه بر پری خود تکیه کند، خالی بودنش را نشان می دهد. همین خالی بودن انسانی می شود قابلی برای فیوضات الهی. در واقع اگر خدا قرار است کسی را بواسطه ی اعمال خودش نبی کند، آن فرد کسی است که سرتاسر تفکر آگوستینی داشته باشد و سرسپرده باشد
اینها کمی برای فلسفه خوانده ناامید کننده است اما ناگهان با حدیثی روبرو می شوم ظاهرا معمولی اما تکان دهنده. لقمان با کاروانی مسافرت می کند، راهزنان کاروان را غارت می کنند، مردم از لقمان می خواهند راهزنان را پند دهد تا شاید اموال را برگردانند اما لقمان نمی پذیرد و می گوید هر گوشی پذیرای پند نیست! این اصل داستان است. آیا نکته ی خاصی در آن هست؟ فکر نمی کنم! اما نکته جای دیگری است. نکته در کلمه ای است که در آغاز حدیث آمده و بی اهمیت رها شده اما برای من ناگهان از همه ی متن مهم تر می شود. نکته جای گذر این کاروان است. کاروانیان در "یونان" بوده اند. ناگهان به خود می آیم و می بینم حکیم ما به یونان رفت و آمد دارد. به خود می گویم نکند لقمان در اصل آدمی است یونانی! نکند یکی از همان حکمای فیلسوف خودمان است که لایه ای از زهد و تقوا بدان پوشانده اند؟ ( مثل همان کارهایی که با امپدوکلس و تالس و فیثاغورث و ... کردند ). ناگهان یادم می آید که در برخی منابع اسلامی فیثاغورث - اگر درست بگویم - شاگرد داوود نبی شمرده شده. حس می کنم اینجا خط پیوند پنهانی است میان شرق و غرب میان زمانه ی داوود و حکمای پیشاسقراطی. مخلص کلام آنکه مقایسه ی اندرزهای لقمان با پاره ها و گفتارهای یونانی چه بسا به ما کمک کند تا بدانیم لقمان که بوده
در میان حرف های او چیزهایی هست که شاید نشانه هایی باشند مثلا اینکه لقمان در باب حقوق چهارپایان حرف هایی زده، در مورد درود بر زمین هنگام مسافرت توصیه هایی کرده، تأکیدهایی بر عنصر اعتدال دارد، بر تنهایی برای تفکر تأکید می کند، یا می گوید موقع طلوع خورشید نباید خواب بود - توجه کنید به آیین های گرامیداشت خورشید که در یونان هم حضور داشته -، نظافت جسم و لباس را مهم می داند، همچنین چیزهایی از قبیل این گفته که کفش را اول از پای راست باید وارد کرد و اموری از این دست. هم او می گوید به فرزند باید علم و ادب و تیراندازی و شنا یاد داد. البته جنبه های دیگری هم دارد مثل زن ستیزی و خصومت با موسیقی
خلاصه آنکه جای تحقیق عمیق در باب این شخصیت عجیب و این حکیم ناشناخته هنوز باز است