به نظرم آنچه عکس ها را دیدنی می کند، مواجهه ی با مرگ است. مرگ با گاز شیمیایی مرگی است تدریجی و به همین دلیل می توان واکنش انسان ها به هراس شدید رفتن به سوی مرگ را دید - هراس افراد در قبال مرگ خود و همچنین هراس در قبال مرگ نزدیکان و آشنایان. تصویر پدر یا مادری که فرزند نوزاد خویش را در آغوش گرفته اند - به امید واهی نجات - یا خانواده ای که در گوشه ی خانه پناه گرفته اند در کنار هم - باز هم بی راه گریز از مرگ ناگزیر - یا ماشینی که قرار بوده ابزاری باشد برای فرار اما تابوتی شده برای اجساد تلنبار شده روی هم
بعضی از عکس ها در حرکت و جنب و جوش گرفته شده اند، پس نباید انتظار حیث صوری قوی ای از عکس ها داشت، اما این تکانه ها در انتقال آن لحظات پرتشویش اتفاقا مفید هم هستند. تصاویر اجساد شاید تنها تصاویری باشند که در آنها موضوع عکس به دلیل سکون بی انتهایش به عکاس فرصت داده هر چقدر می خواهد بایستد و عکس گویایی از آن موقعیت بگیرد
حاشیه: من شاید حدود پونزده سال پیش - در دوران نوجوانی یا شاید حتی کودکی - باز کتابی مصور در مورد حلبچه دیده بودم؛ آن کتاب در کنار عکس ها متن هم داشت، در توضیح رویدادها. خیلی از عکس های این کتاب با آن کتاب مشترک بود و یادآور برخی فضاها - مثلا عکس مردم در میان صخره های کوه یادآور توضیحاتی بود که از فرار مردم به سمت ارتفاعات سخن می گفت. به گمانم نام آن کتاب هم حلبچه بود اما چیز بیشتری یادم نیست. شاید این مواجهه ی کودکی، دیدن دوباره ی عکس ها را برای من جاندارتر می کرد و مرگ ها را تأثربرانگیزتر