آریزونا، یک داستان در ژانر علمی تخیلی همراه با المانهای دیستوپیایی است. این داستان در زمان کنونی و در یک دنیای لامکان میگذرد و شامل هیچ مکانی (شهر یا کشور یا هر جای خاص دیگری) نیست، تنها مکان در داستان، یک زندان است. یک زندان خاص به وسعت کرهٔ زمین که تمام انسانها در آن نقش زندانی را دارند. آنها در زندان متولّد میشوند، روزگار میگذرانند و در نهایت از آن آزاد میشوند. در این میان، تنها تجربهٔ زندانیها از آزادی، فرایندی است بهنام هواخوری که هرکدام مجبور هستند آن را در نوجوانی، حداقل یک بار تجربه کنند. اما از آنجا که این فرآیند ترسناک است، بسیاری از زندانیها از هواخوری گریزان هستند و دیگر هرگز به سراغ آن نمیروند. آراد هم یکی از این زندانیهاست که اولین هواخوریاش را چند سال زودتر از سن معمول انجام داده و همین باعث شده تا این تجربه برایش بسیار ترسناکتر از سایرین باشد. پانزده سال بعد از آن خاطره، آراد با زندانیای ملاقات میکند که به دنبال آزادی است و همین او را در مسیری قرار میدهد که مجبور میشود به مفاهیمی بزرگتر از محکومیت روزمرهاش فکر کند. حالا آراد باید انتخاب کند تا باقی عمرش را به عنوان زندانی بگذراند یا برای رسیدن به آزادی، دست به خطر بزند. در حقیقت آریزونا داستان انتخاب کردن است، انتخاب اسارت یا آزادی.
این یک مرور جدی برای رمان "آریزونا" ست، اما دوتا نکته قبل از شروع ریویوو دوست دارم بگم. ۱_ ممکنه عدهای موافق نباشن که کتاب یک نویسنده کتاب اولی رو با آثار برتر نویسندگان دیگه توی اون ژانر مقایسه کنیم. اما من اینکارو میکنم تا هم منظور از انتقادم روشن کنم و هم معیاری همگانی برای درک اون مبحث در اختیار خواننده ریویوو بگذارم.
۲_ من به این کتاب ۳ ستاره دادم و در ادامه هم توضیح میدم چه نقدهایی بهش دارم؛ اما میخوام روشن کنم که اینکار رو درجهت کمک هرچند ناچیزم به نویسنده محترم کتاب انجام میدم. جدا از این بحث، برای نویسنده این کتاب، اثر تالیفی نوآورانه ایشون و شجاعت شون برای وارد شدن به ژانری که کمتر نویسنده ایرانی جرات نوشتن در اون رو داره، ارزش و احترام بالایی قائلم و براشون ایستاده کف میزنم و امتیازم به شخصیت و جسارت شون ۵ ستاره طلائیه. اینم لینک ریویوو آقای منوچهری که بهتر درمورد کتاب نوشتن https://www.goodreads.com/review/show... ............................................ ●ریویوو: رمان "آریزونا" نوشته امیرعباس میثمی، یک داستان علمی-تخیلی دیستوپیاییه که ایده جسورانهای رو پیش میکشه؛ دنیایی که آزادی در اون به چیزی ساده مثل رفتن به "هواخوری" خلاصه و محدود شده. ایده عالیایه نه؟ ادبیات دیستوپیایی، که بخشی از علمی-تخیلی حساب میشه، از زمان کتابهایی مثل ۱۹۸۴ اورول و دنیای قشنگ نو هاکسلی، تبدیل شده به واسطهای برای کندوکاو مسائل فلسفی و اجتماعی. "آریزونا" هم، با تمرکز روی "هواخوری" به عنوان تنها جرقه آزادی در یک زندان بزرگ، سعی کرده به این جریان بپیونده و تاحدی هم موفق بوده. [با این حال، در مقایسه با آثار کلاسیک دیستوپیایی، این رمان پراگرسیو نیست؛ یعنی جهان و شخصیتها به صورت نوآورانه پیش نمیرن، ایدهها توسعه پیدا نمیکنن و سیستم استعاری اثر بسته و محدود باقی میمونه، بدون اونکه خواننده رو درگیر کشف لایههای تازه کنه.]
● اما "آریزونا" در چه چیزهایی ضعف داره؟ ۱. شخصیتپردازی: تو تئوریهای داستاننویسی، شخصیتها رو به دو دسته "مسطح" و "مدوّر" تقسیم میکنن؛ شخصیتهای مدور با پیچیدگیهاشون، تحولات غیرمنتظره و تضادهای درونی، خواننده رو مجذوب میکنن، در حالی که مسطحها فقط ابزار پیشبرد قصهان. تو آریزونا، بیشتر شخصیتها مسطح موندن و عمق واقعی ندارن. مثلاً آراد، قهرمان اصلی، نه ویژگی زبانی خاصی داره و نه رفتاری که باهاش بشه ارتباط برقرار کرد. اون از اول به عنوان یک زندانی ناامید معرفی میشه، اما تغییری که با هواخوری رفتن براش پیش میآد، بیشتر توصیفی و مستقیمه، نه اینکه از طریق عملش یا حرفهاش نشون داده بشه. این در حالیه که تو داستانهای دیستوپیایی برتر، مثل وینستون اسمیت توی رمان ۱۹۸۴ از اورول، تحول از تسلیم به شورش از راه تضادهای روانی و انتخابهای پرخطر اتفاق میافته. آراد اما انگیزههاش سطحی میمونه، مثل یک میل کلی به آزادی، و خواننده سخت میتونه باهاش همذاتپنداری کنه. ارجاع میدم به جان گاردنر، نویسنده و استاد برجسته ادبیات داستانی که کتاب "هنر داستان" رو نوشته و اصول خلق داستان باورپذیر و جذاب رو توضیح داده. ایشون میگه وقتی لحن شخصیتها تنوع نداشته باشه، داستان به یک روایت تکصدایی تبدیل میشه که همه کاراکترها رو شبیه هم میکنه. تو آریزونا، حرفهای شخصیتها همه دقیقا عین هم و یکجورن، انگار همه از دهن نویسنده بیرون میان و ایشون هربار حرفهای خودش رو با اسم یکی از کرکترها بیان میکنه. مثلاً دیالوگهای آراد با همبندهای دیگه مثل دوست صمیمیش، اریک، پستچی یا منشی هیچ تفاوت زبانی یا احساسی نداره؛ همهشون رسمی و فلسفی حرف میزنن، مثل مونولوگهای نویسندهان نه گفتگوهای واقعی. این کار نه تنها جهان داستان رو کمتر باورپذیر میکنه، بلکه موقعیتهای دراماتیک رو هم هدر میده. گاردنر میگه شخصیتها باید با صدای منحصربهفرد زنده بشن، اما اینجا صداها مخلوط شدن و فرقی بین یک زندانی جوون و یک شخصیت قدرتمند نیست. حتی ضدقهرمان داستان، یعنی رئیس، که میتونست با پیچیدگیهاش هیجان زیادی وارد کنه، به یک نماد ساده قدرت تبدیل شده. ضدقهرمان باید به اندازه قهرمان عمق داشته باشه تا درگیری واقعی پیش بیاد. رئیس هیچ بکاستوری ای نداره، انگیزه شخصی نداره، تضاد درونی نداره؛ فقط نماد سرکوبه(تازه اونم نه واقعا سرکوبی که بشه باورش کرد)، بدون اینکه بشه به عنوان انسان درکش کرد. مقایسهش با اوبراین تو ۱۹۸۴، که ترکیبی از ایدئولوژی و جاهطلبیه، نشون میده چقدر این ضعف بزرگه. و خب بدون این عمق، درگیریها و چالشها خیلی مصنوعی و مکانیکی میشن، که دقیقاً تو آریزونا اتفاق افتاده. از زاویه روانشناختی هم، شخصیتها لایههای ناخودآگاه یا تضادهای درونی ندارن. طبق مدل سفرقهرمان جوزف کمپبل، قهرمان باید یک "سفر درونی" رو طی کنه. آراد اما چنین سفری نداره؛ تجربیاتش مثل هواخوری بیشتر بیرونیان و روی روانش تأثیر عمیقی نمیذارن. در نهایت، و شخصیتها بیشتر ابزار پیامرسانی میشن، نه آدمهای زنده، و این جذابیت ادبی رو کم میکنه.
۲. نظام استعاری: استعارههای داستانی باید هم در سطح داستانی واقعی (درونمتنی) و هم نمادین، منطقی باشن تا روایت رو محکم و معنا رو غنی کنن. ایده هواخوری تو آریزونا همون استعارهست که اولش خلاقانه به نظر میرسه، اما تو اجرا کم میآره. اول اینکه، تو سطح داستانی، مکانیسم هواخوری جزئیات کافی نداره. سؤالهای پایهای بیجواب میمونن مثل اینکه چرا این تنها راه آزادیه؟ قوانینش چیه؟ نقضش واقعا چی پیش میآره؟ وقتی آراد اولین هواخوری رو توصیف میکنه، نویسنده بیشتر روی احساسات کلی مثل رهایی موقت تمرکز میکنه، نه جزئیات واقعی مثل مکان، زمان یا تأثیر اجتماعی هواخوری. این کار جهانسازی رو ضعیف میکنه، در حالی که تو کتابهای موفق دیستوپیایی مثل دنیای قشنگ نو از هاکسلی، جزئیات دقیقی مثل سیستم تولیدمثل مصنوعی یا داروی سوما، جهان رو واقعی و استعارهها رو قویتر میکنن.
در سطح نمادین، هواخوری به یک استعاره خیلی مستقیم تبدیل میشه (زندان یعنی زندگی، هواخوری یعنی آزادی). به این میگن نمادگرایی خطی و چنین چیزی امکان تفسیرهای متنوع رو از خواننده میگیره. تو آریزونا، هواخوری به جای اینکه لایههای پنهان داشته باشه، یک تمثیل ساده شدهس که پیام رو با زور به خورد خواننده میده. مثلاً تو بخشی که آراد در مورد معنای هواخوری فکر میکنه، نویسنده به جای تصاویر پیچیده، به جملات فلسفی شبیه «آزادی واقعی در لحظات کوتاهه» پناه میبره. این با نمادگرایی چندوجهی در تضاده؛ نمادهایی که معانی باز و متعدد میسازن. برای مقایسه، تو فارنهایت ۴۵۱، استعاره آتش هم ابزاری برای سانسوره و هم نماد نابودی دانش و بازسازی، و خواننده رو به فکر تناقضهاش میندازه. اما هواخوری تو آریزونا چنین لایهای نداره؛ نه تأویلپذیره و نه تأثیر احساسی یا فکری عمیقی میذاره. همچنین میدونیم که استعارهها باید جهان بیگانه ساخته شده رو به تجربههای انسانی پیوند بدن. اما اینجا متاسفانه هواخوری نه بخشی از جهان واقعی داستان میشه و نه نمادی که خواننده رو به فکر واداره. علاوه بر این، سیستم استعاری باز هم نداره. سیستم باز اجازه میده خواننده معانی مختلف رو تفسر کنه، اما اینجا استعارهها بسته و هدایتکنندهان، و فقط یک تفسیر (آزادی در برابر اسارت) رو تحمیل میکنن و این کار غنای ادبی رو کم میکنه.
۳. ساختار روایی: ساختار داستان به سه بخش اصلی تقسیم میشه: ترتیب، مدت و تکرار، که همه باید به انسجام روایت و تجربه خواننده کمک کنن. تو آریزونا، نویسنده سعی کرده با پرشهای زمانی غیرخطی به روایت عمق بده، اما این پرشها اغلب مکانیکی و بدون دلیل دراماتیکان، و خواننده رو گیج میکنن. مثلاً تو فصلی که آراد خاطرات گذشته رو با هواخوری فعلی مخلوط میکنه، پرشها ناگهانی و بدون علامتگذاری واضحن، و نمیشه توالی اتفاقات رو راحت فهمید. پرشهای زمانی باید انگیزه روایی داشته باشن، مثل آشکار کردن تدریجی اطلاعات یا تقویت تم. اما اینجا بیشتر دکوری به نظر میرسن و انسجام رو به هم میزنن بخصوص بخش های مربوط به هواخوری مشترک سارا و آراد. ریتم داستان هم ناپایداره. ریتم باید تعادل بین صحنههای هیجانی و توصیفها رو حفظ کنه، و اوجها با نمایش ساخته بشن، نه توضیح. تو آریزونا، لحظات دراماتیک احتمالی مثل روبرو شدن آراد با رئیس یا هواخوری، با توضیحات نمادین و مستقیم متاسفانه خاموش میشن. مثلاً صحنه اول دیدار با رئیس، به جای گفتگوی پرتنش، پر از توصیفهای طولانی در مورد قدرت و سرکوبه، که میشه گفت یک ضداوج توضیحیه. این کار تعلیق رو میکشه و تجربه احساسی رو از خواننده میگیره. دیالوگها هم به جای کمک به ساختار، تبدیل به مانع میشن. دیالوگ باید کارکرد روایی داشته باشه و داستان یا شخصیت رو پیش ببره. اما اینجا دیالوگها مصنوعیان؛ مثلاً حرفهای آراد با همبندها مثل مونولوگهای فلسفی نویسندهان، نه تعامل واقعی. از نظر تکرار هم، تکرار اتفاقات مثل توصیفهای هواخوری، بدون تنوع و خستهکننده شده. مثلاً تو فصول مختلف، توصیفها تقریباً تکراریان و چیز جدیدی اضافه نمیکنن، در حالی که توی مثلا ۱۹۸۴، تکرار بازجوییها هر بار لایه جدیدی از شخصیت یا تم رو برلی خواننده باز میکنه. یک روایت خوب باید معماری دراماتیک داشته باشه که همه عناصر در خدمت کلیت باشن. آریزونا اینجا شکست میخوره، چون پرشها، ریتم نامتعادل و دیالوگهای غیرطبیعی، خواننده رو از غرق شدن توی داستان و فلسفهش باز میدارن. در کل، نبود انسجام دراماتیک تأثیر کلی رو کم میکنه.
♡ حرف آخر: آریزونا نشوندهنده چالشهاییه که نویسندهها تو ژانرهای سختی مثل دیستوپیا باهاش روبرو میشن. ما توی کتابهای تالیفی این ژانر خیلی فقیریم، امیدوارم نویسنده های بیشتری وارد این ژانر بشن، از انتقاد نترسن و باقدرت به راهشون ادامه بدن.
خیلی خیلی عصبانیام. نه از جناب میثمی که شجاعت به اشتراک گذاشتن داستانشو داشته، نه. از دوستانی که بدون اهمیت دادن به سرنوشت و خِرد طرف مقابلشون، ساده ترین گزینه رُ انتخاب کردن و به ج��ی گفتن حقیقت به آقای میثمی ترجیح دادن، آدمخوبه باشن تا یه دوست خوب. غافل از اینکه این ریویوهای پر ستاره باعث میشه ایشون هرگز متوجه نشه کجای کارو اشتباه رفته و زحمتی که طی سالها کشیده هرگز ثمربخش نباشه.
آریزونا، متاسفانه، رمان خوبی نیست. میتونست یه طرح داستانی اَلِگوریکال باشه که در دو صفحه جا میشد و تمام مطالب رُ هم میرسوند.
شخصیتهای داستان همگی لحن یکسان دارن. قسمت زیادی از داستان در دیالوگها سپری میشه و تفاوتی بین کلام، لحن، لحجه، ساختار جملات و ترازبندی الگوهای رفتاریِ متاثر بر گفتهها نیست و برای تمام شخصیت های داستان یکسانه. متیجه اینه که شما دچار گسست شدید از سیر داستان میشید اونم به این دلیل که ردپای نویسنده در تکتک این دیالوگها مشخصه و هیچ تمایزی بین افراد نیست؛ همه سخنان یک فَرده ولی با نامهای متفاوت.
شخصیت پردازی وجود نداره. در داستان آریزونا هیچ اکشنی منجر به تعالی شخصیت و درک بهتر ما از شخصیت نمی شه. شخصیت پردازی در سطحی ترین نوع خودش و با گفتار مستقیم شخصیتها در دیالوگهای بسیار تصنعی اتفاق میافته. (شخصیت سارا -برای من- در مواقعی که باعث خجالتِ دستِ دوم نمیشد، حوصلهسربر بود. یه شخصیت که انگار از اسقاطیِ فیلمهای ایندی رامکام ۲۰۱۰ بازیافت شده بود). پلات داستان گیج کننده ست. داستان تا چند صفحه آخر هم نیاز داشته به اکسپوزیشن برای شفاف سازی که حتی این حربه هم جوابگو نبوده.
اما مهمترین مشکل داستان فلسفه پشت داستانه. چیزی که قرار بوده سابتکست باشه ولی اینقدر توی صورتم برق میزد که کوری موقت حاصل میشد. من اصلا متوجه اینکه این فلسفه چی بود و چطور میتونست مفید باشه نشدم. آزادی خوبه یا نه؟ مرگ همون آزادیه؟ بینهایت اینجا چی معنیای میده و چطور شخصیتها به این بینهایت بودن پی بردن؟ چطور از این بینهایت استفاده کردن؟ این مشکل فلسفی بر میگرده به اَبتر بودن داستان در انتقال "استعاره". توضیح میدم: استعاره (مثل تشبیه) چند بخش داره: ۱. مشبَّه (Tenor / موضوع اصلی) – چیزی که دربارۀ آن سخن میگوییم (مثلاً: زندگی بدون حق انتخاب). ۲. مشبَّهبه (Vehicle / تصویر) – چیزی که با آن مقایسه میشود (مثلاً: زندان). ۳. وجه شبه (Ground / وجه مشترک) – ویژگی یا ویژگیهایی که میان آن دو مشترک است و مقایسه را معنادار میسازد. ۴. کشش یا شگفتی (Tension / Surprise) – همان بیانی که استعاره را تازه و اندیشهبرانگیز میکند (اگر خیلی آشکار باشد، به کلیشه تبدیل میشود). 5. سیاق یا بافت (Context) – متن یا موقعیتی که استعاره در آن به کار میرود و معنای بیشتر و دقیقتر به آن میبخشد.
استعاره آریزونا اینه احتمالا: "زندگی بدون حق انتخاب، مثل زندان است". این میتونست خیلی جالب باشه. آفرین به جناب میثمی برای این ایده. اما در آریزونا "وجه شبه" نا موجوده؛ در آریزونا هیچ شباهتی بین زندگی مردم و زندان وجود نداره. مردم فقط به خونههاشون سلول خطاب میکنن. همین! تکتک قوانین دنیای آریزونا دقیقا همون قوانین ماست کما اینکه "زندان" در اونجا خیلی به مدینه فاضله نزدیک تره. مردم تحت هیچ ظلم و استبدادی نیستن، هیچ فشاری از خارج یا داخل بهشون وارد نمی شه که محسورشون کرده باشه. همه کار، زندگی، عشق و تفریح دارن. اینم بگم که استبداد درونی افراد هم در هیچ جای داستان پرداخت نشده و فقط به ما گفته می شه که هست. همین! متاسفانه کانتکست و تنشن هم در این استعاره، نیاز به پرداختی خیلی خیلی بیشتر داره. همین طور نتیجه گیری از این استعاره.
و با این میرم سر پایانبندی: در آخر داستان، چیزی که آراد بهش دست پیدا میکنه یه تنهایی بیکران و دردناکه. این درک آزادی و انتخاب، این شناخت بینهایت، درنهایت یه تاثیر منفی روی منِ مخاطب گذاشت. چرا باید یه دنیای زیبا، دوستان، خانواده، عشق، تفریح و یه رییسِ جمهور دلسوزو ول کنم و بیام بینهایت شم؟ زندگی به صِرف زنده بودن و طولانی بودن چه فایده ای داره؟
وقتی کتابی رو که یکی مدتها براش وقت گذاشته توی یک نشست میخونم، یاد زمانهایی میافتم که پنج ساعت غذا درست میکنم و پنج دقیقهای خورده میشه. [درباره کتاب: نظری ندارم]
جذاب و به یاد موندنی! آریزونا بر خلاف تمام پیش داوریهای ذهنیای که قبل از خوندنش داشتم برای من تبدیل شد به یکی از بهترین آثار ایرانیای که خوندم. معمولا سخته که از کتابهایی که دوست داشتم صحبت کنم. حس میکنم ممکنه جایی حرف اشتباهی بزنم تا بقیه رو از خوندش منصرف کنه ولی بی انصافیه که از خوبیهاش نگم! کتاب آریزونا یکی از اون کتابهای راحت خونی هست که شما رو متوجه گذر زمان نمیکنه به شخصه اصلا متوجه نشدم به چه سرعتی ۱۰۰ صفحهی اول کتاب رو خوندم. حقیقتش من مدتها قبل از انشار رسمی کتاب این داستان رو خوندم و تنها چیزی که اون موقع برام زجر آور بود این بود که نمیتونستم با کسی دربارهاش صحبت کنم ولی اگه بخوام نیمهی پر لیوان رو ببینم فرصت اینو داشتم که سوالهامو از خود نویسنده بپرسم :) اینو گفتم که بگم واقعا حتی بعد از گذشت این زمان طولانی از خوندن کتاب گاهی ناخودآگاه به زندان و سرنوشت آراد فکر میکنم و مشتاقانه منتظر داستانهای دیگه از این دنیا هستم. در آخر باید بگم که این کتاب جلد اول از یک مجموعه داستان سه جلدیه و علاوه بر این اولین کتاب نویسنده هم هست. بی صبرانه منتظر جلد بعدی هستم و این کتاب رو به تمام طرفدارهای ادبیات ژانری پیشنهاد میکنم.
آریزونا تموم شد. رسماً اولین کتاب تألیفی گمانهزن زندگی من بود و جا داره که بگم دروازه ورود خوبی بود.
پلات آریزونا تقریباً از همون لحظه اول آدمو با خودش همراه میکنه و تا لحظه آخر خواننده به حال خودش رها نمیشه، داستان از سرعت و ضربآهنگ مناسبی برخوردار هست که واقعاً نمیتونم ایرادی براش پیدا کنم.
آریزونا شخصیتهای زیادی نداره ولی شخصیتپردازی و پرداخت مناسبی داره، بخوام یکم سختگیر باشم باید بگم که شخصیتهای فرعی میتونستن یکم پرداخت بهتری داشته باشن ولی شخصیت اصلی داستان بار بقیه هم به دوش میکشه یکجورایی.
قلم آقای امیرعباس میثمی واقعاً استاندارد هست و مشخصه برای کاری که منتشر کرده زحمت کشیده که برای من خیلی قابل تحسین بود، مشکل ویراستاری خاصی هم نداشت کتاب به غیر از چند مورد کوچیک که تجربه خوندن منو خدشهدار نکردن، و در کل راضیام. توصیفات زندان واقعاً یکم گنگ بود که بعدها به این نتیجه رسیدم که ضرورت پلات ایجاب میکرده که بعضی از مسائل و سوالها گنگ باقی بمونه. ولی واقعاً اگه کار اول نویسنده بود که باید بگم شگفتزده شدم.
جلد کتاب واقعاً هیچ ربطی به داستان نداشت و با اینکه نکتهای بود که به من توضیح داده شد باید بگم انتقادی هست که به نشری که کتابو چاپ کرده دارم، واقعاً دلیل چاپ کاور نامربوط به داستانو نمیفهمم. شاید مربوط به بازاریابی و اینا باشه که حقیقتا برای من مخاطب مهم نیست.
خیلی علاقه دارم برای همه کتابا ریویو بنویسم هنوز نه وقت کردم نه حوصله. ولی گفتم بد نیست درباره این کتاب بنویسم که دیروز خوندمش. از خلاصه کتاب نمیگم خب قطعا میشه خلاصه رو پیدا کرد و نیازی به گفتنش نیست. شخصیت پردازی کتاب ضعف زیادی داره. چرا؟ چون نمیشه با شخصیتها همذات پنداری کرد. چیزی که مهم ترین رکن برای مورد پسند شدن کتاب توی ذهن مخاطب هست. چرا فانتزیهای بزرگ اینقدر مشهور میشن و نمره بالایی دارن؟ چون اینقدری روی شخصیت پردازی کار شده که مخاطب چه با شخصیت مثبت چه منفی یا خاکستری بیشترین ارتباط رو میگیره. شخصیت پردازی باعث میشه شخصیتها موندگار بشن. چیزی که آریزونا فاقدش هست. شاید فقط شخصیت سارا به خوبی شکل گرفته بود. و شخصیت آراد کاملا خنثی بود و حس نمیشد. درباره پلات و ایده بگم که واقعا خوب و جذاب هستش. داستانی درباره آزادی با پلات خاص و متفاوت( که البته من رو یاد دونده هزارتو مینداخت) ولی اون ایده به حد بالا نرسیده. متاسفانه انگاری توی همون نقطه شروع مونده و رشد نکرده. هواخوری برای مخاطب کاملا مفهوم نیستش. مخاطب اکثر اوقات این سوال براش پیش میاد که چرا بقیه میترسن؟ دلیل منطقیش چیه؟ یا زندان از کجا شکل گرفته؟( البته در پایان داستان اشاره هایی بهش میشه) ولی نه اونجوری که باید. دنیاسازی کتاب هم متاسفانه خوب در نیومده. مخاطب از دنیای این کتاب خیلی اطلاعات زیادی دستگیرش نمیشه. البته اینکه کتاب شخص اول هم هست شاید بی تاثیر نباشه چون با شخصیت اول همراهیم و مثل اون داریم داستان رو پیش میبریم ولی بازهم میتونست دنیاسازی قوی تری داشته باشه و اطلاعات مهم تری به ما بده طوری که کل فضای زندان دستمون بیاد. فضاسازی کتاب هم بنظرم فقط توی قسمتهای هواخوری ( یا همون فلش بکها) خوب دراومده بود. یعنی باقی جاها سخت میشد تصور کرد داستان رو. چرخش و تحول شخصیت رئیس هم به خوبی نبود. ما کلا دو یا سه جا با شخصیت رئیس مواجه میشیم. پس اینکه وقتی میخواد تحول و اون روی خوب یا بدش رو نشون بده باید جوری باشه که قانع کننده باشه چیزی که اینجا نبود. چون توی دیدار اول رئیس شخصیت منفوری بنظر میومد و توی جای جای داستان هم شخصیت آراد از رئیس ترس داشت ولی موقع دیدار خیلی راحت باهاش حرف میزد و اصلا ترسی نداشت ازش. توی دیدار بعدی به کل شخصیت رئیس دچار تحول ( یا برداشتن نقابش) شده ولی اصلا قابل قبول نیست. پایان بندی نسبتا خوب بود و جواب سوال ها رو میداد ولی بازم میتونست جذابتر باشه چون پلات توییست داستان ( برای من) آنچنان شوکه کننده نبود. البته نیو��دم ایراد بگیرم صرفا چون اکثر ریویو ها تعریف و تمجید بود و کمتر ریویو انتقاد دیدم گفتم نکات و حفره های داستان رو بگم چون دوستات نکات مثبت رو گفتن. به عنوان اولین اثر نویسنده خوب بود ولی تعریفهای زیاد باعث میشه آثار بعدی بهتر از این نشه پس حد تعادل هم رعایت بشه خوبه. امیدوارم جلد دوم( که فکر میکنم توی راهه) قوی تر باشه.
الان فقط هیچی ندارم بگم بعداً نوشت: وقتی تمومش کردم نمیدونستم چطوری کلمات رو کنار هم بچینم و واژههارو تشکیل بدم... پس الان نظرمو میگم برای من منتقل کردن احساسات یکی از بزرگترین نقطهقوتهای ی�� کتاب میتونه باشه. و خب چندتا از صحنههای این کتاب لعنتی جوری احساسات منو تکون دادن که واقعا دلم میخواست کتابو ببندم، دوباره همون بخشهارو باز کنم و از اول بخونم. کتاب چهارتا بخش داره که دو بخش اولش روند سریعی داشت از نظر من بخش سوم کمی کند میشه ولی بخش چهارم دوباره تند میشه تند که نه. باید بگم سرعتش به حد مطلوب میرسه. شخصیت پردازی کامل بود. شیفتهی شخصیتی شدم که احساسش کردم و فهمیدم میتونه تمام دختران جهان باشه. برای من به شخصه قسمتای هواخوری از همه جذابتر بودن. مفهومی که تو کتاب گنجونده شده بود یا بهتر بگم مفهومی که کتاب رو ساخته بود منو شدیدا به فکر واداشت آیا اصلا روزی هیچکدوم از ماها آزاد میشیم؟ اصلاً زندان ما چیه؟ فضاسازی به شدت جذاب بود برام. میتونم تا آخر عمرم با شنیدن اسم آریزونا چشمامو ببندم و هواخوری رو تجربه کنم. اون صخره رو ببینم و گونهام داغ بشه از گرماش. تو بینهایت همهچیز ممکنه. امیده روزی همه بینهایت مخصوص خودشون رو تجربه کنن. البته توقع یه کتاب بینظیر نداشته باشید اگه هایپ بشید براش ممکنه خوشتون نیاد سعی کنید بدون پیشزمینه برید سراغش ولی برید سراغش🥲برید.
هیچ چیز تصادفی نيست. در ادبیات گمانهزن علاوه بر علمیتخیلی و فانتزی و ژانرهای مشهورِ دیگر، ژانری هم هست به نامِ «ادبیاتِ عجیبِ نو» . این ژانر را شاید بشود اینطور تعریف کرد: «داستانهایی که مضامین و باسمهها/کلیشههای خیالی را میگیرند و به نحوی به آن میپردازند که خواننده معذّب شود. وانگهی برخلافِ بخشِ اعظمِ علمیتخیلی و فانتزی، نحوهی روایتِ داستان در ادبیاتِ نوعجیب واقعگرایانه و عادی است. انگار مشغولِ خواندنِ ادبیاتی از جریانِ اصلی (مین استریم) هستید که صرفاً مضمونِ ع.ت.ف یا وحشت هم دارد». اولین چیزی که شاید برای خیلی ها عجیب باشه ژانر این کتابه. که خب من قبلا تعریفش رو تو کانال آقای شهرابی دیده بودم بالای این پاراگراف هم آوردمش؛ و راستی معروف ترین رمان از این ژانر که تو ایران ترجمه شده، شهر و شهر چاینا میه ویل هست. حالا بریم سراغ خود داستان. خیلی اوقات بحث سر اینه که ادبیات گمانه زن ایرانی باید بومی باشه. و این کتاب تا حدودی از عوامل بومی خیلی کم بهره می بره و ... نکته ای که باید بگم اینه که با این که اسم خیلی از کاراکترها توی این جهان خارجیه ولی اون رفتارها، اون شیمی ها، اون صحبت ها، کاملا ایرانین. نه اینکه نویسنده نتونه کنش کاراکتر ها رو درست در بیاره؛ نه. صحبت چیز دیگه ایه. این که لزوما نیازی نیست داستان تو محدوده ی جغرافیایی ایران رخ بده یا دیدگاه سیاسی و نقد اجتماعی داشته باشه. بیشتر بخوام بگم، این که این کتاب و نویسنده، هدفی فراتر از انتقاد به وضع موجود دارن. یعنی بیشتر داستان حالت نمادین و استعاره ای داره. و اون کفه ی داستان به سمت یک رمان ادبی سنگین تره تا یک رمان علمی تخیلیه صرف یا فانتزی هیجانی و پر کشش ، یا یک عاشقانه ی آبکی. مسئله ی این کتاب چیزی فراتر از این هاست که در ادامه بهش می پردازیم. بزارید با شخصیت اصلی و فضای حاکم روی داستان آشنا بشیم. آراد یا زندانی ما، در دنیایی فلزی(فلزی فلزی که نه، ولی توی ذهن من فلزیه :دی) زندگی می کنه که بهش زندان میگن. این زندان ما توسط فردی به نام رئیس کنترل میشه و همه زندگی تپلی دارن. همه ی کارها هم رواله رواله. نه جنگی هست. نه نظام اقتصادی مزخرفی. نه فقیری نه چیزی. همه هم با همه حال می کنن. و گیر به مسئله ی لوپ واری تحت عنوان لذایذ هستن. و این مسئله رو توی مرکز تفریحات(اگه الان درست یادم مونده باشه) حل می کنن. خب، تا اینجا همه چی درسته ولی چی این زندگی آروم رو از بین میبره؟ هواخوری. هر زندانی به یه هواخوری احتیاج داره. قبول دارید؟ نه؟ من که قبول دارم. پس طبق قانون، همه ی افراد باید تو سن 14 سالگی به یک هوا خوری برن. و بعد از اون می تونن انتخاب کنن که به هوا خوری برن یا نرن. و از طبیعت بکر بیرون از زندان استفاده کنن یا ن؟ و آراد قصه ی ما کسی هست که اولین هوا خوریش رو تو 9 سالگی انجام داده، برخلاق باقی دوستان و حالا بعد از 15 سال منتظر یک واقعه دیگس. بیشتر از این داستان رو نمی گم که شاید بیش از حد اسپویل بشه. ولی این یه خلاصه ی کوچیکی از ابتدای رمانه. حالا بریم سراغ یه مسئله ای که من رو خیلی اذیت کرد و اون اینه که خیلی ها این رمان رو با 1984 اورول مقایسه کردن. و اینجا باید بگم: «چی؟» یا اینکه «چرا؟ خدایا! چرا؟ نه! نه! نه!» 1984 هیچ ربطی به این داستان نداره. از همین جا به بیگ برادر انگشتی نشون می دم و گذر میکنم. نمی خوام رئیس و بیگ برادر رو با هم مقایسه کنم چون اصلا ارتباطی با هم ندارن. اصلا قصد نویسنده ها چیز دیگه ای بوده. اینجا با کاری نمادین مواجه میشیم. اونجا با یک نقد اجتماعی. مسئله از زمین تا زیرزمین فرق داره. نکته ای که اینجا مطرح میشه اینه که مگه ما رمان ژانر نمیخونیم؟ این بار ادبی چیه که اینجا هی ازش صحبت میشه؟ بزارید یه مسئله ای رو باز کنم. آقای شهسواری یه چیزی رو خوب بیان میکنه و اون اینه که ما الان سه جریان نسبت به قصه گویی داریم، قصه گویی صرف که فقط به منظور کسب درآمده که شامل رمان های ژانر خارجی و ... میشه، یکی دیگه هم رمان ادبیه که میشه بهش گفت، ضد ژانر و کاملا هنری و هنجار شکنه. و چیزی در این بین هست تحت عنوان رمان آگاهی بخش(من شاید اسم ها رو دقیق نگم، چون الان حضور ذهن ندارم. ولی در کل موضوع اینه.) که این رمان به مثابه ی آگاهی، هدفش چیه؟ علاوه بر داستان به ما یه ادراک جدید از دنیا بده یا نهایتا ما رو به فکر بندازه. و آریزونا این کار رو انجام میده. و واقعا هم به نحو احسن این کار رو انجام میده. مسئله ای مثل آزادی و اون چرخه ی لذت های مادی، آیا این ها کافین؟ آیا اصلا این دنیایی که ما درش هستیم یک زندان نیست؟ آیا نباید ازش فرار کنیم؟ آیا همه ی ما خوشحال و بشاش نیستیم که تو این دیستوپیا داریم زندگی میکنیم و ازش خبر نداریم. منظورم کشورخاصی نیست. کلا هدف این زندگی مادیه. البته این درک و دریافت منه و شاید اصلا این ماجرای نمادین از دیدگاه نویسنده چیز دیگه ای باشه که فعلا به اون کاری نداریم. نکته دیگه ای که میخوام بگم راجع به شخصیت پردازی ها و شیمی بین شخصیت هاست. و باید بگم که شیمی بین آراد و پدرش و یا آراد و سارا عالین. و یک شیمیه دیگه که الان اسمی از اون نمیبرم چون که اسپویل محسوب میشه ولی کلا عالی بودن. و اینکه ما وقتی یک شیمی خوب به دست میاریم که شخصیت پردازی خوب داشته باشیم. و این خشصیت پردازی با چیز های خرد به خواننده ارائه میشه. غیر از یک سری مسائل ریز راجع به سارا که من خودم ازش می گذرم. (هر چند جمله یک بار یه صفتی رو به خودش میداد و یک عملی انجام میداد که خب از یه جایی به بعد تکراری شد ولی باقی جنبه های خوبش باعث میشن که از این موضوع بگذریم.) حالا میرسیم به انسجام پلات و شیوه ی بیان داستان. داستان خیلی خوب جلو میره. ما یک روایت خطی نداریم. و مدام بین گذشته و آینده در حال حرکتیم. و این موضوع چیزی نیست که مارو گیج کنه یا اذیت کنه. بلکه جذابیت و لذت گره گشایی داستان رو چندین برابر بیشتر کرده و نکته طلایی که اینجا مطرحه، این انسجام خیلی خیلی دقیق بین روایت گذشته و حاله. و برای من خیلی خوب بود. چون جایی یک رفتار منطقی نبود و خواننده هی دنبال دلیل می گرده و بعد، بنگ! نویسنده دلیل رو میکوبونه تو صورتتون و همه چی منطقیه. آما! آما! یک مشکلی اینحا تو بعضی سکانس ها وجود داره. که اصولا و مغزن منطقی نمیزنه. به عنوان مثال یک جا کاراکتر مسافتی رو 5 روزه میره و برگشت همون مسافت رو تو 1 روز. خب ما اینجا باید به دو صورت به قضیه نگاه کنیم. یا باگ داستانه. یا نه نویسنده داره تو ماجرا اغراق میکنه. یا اصلا این ماجرا حالت نمادین داره. ولی اگر کسی به این دلایل راضی نشه، خب، حق داره و میتونه به اون ها به عنوان سوراخ سنبه های پلات اشاره کنه. اما رمان مسائل و سوال های زیادی رو بی پاسخ میزاره. سوال هایی مهم تر از این. نه اینکه هیچ سوالی رو جواب نده. نه! به خیلی از سوال هایی که اول داستان مطرح میشه پاسخ میدن. ولی اواخر داستان، خیلی سوال ایجاد میشه. و اینکه اگر من نمیدونستم این سوال ها قراره که تو جلد های بعدی بهشون پاسخ داده بشه، شاید به کتاب 4 میدادم و از این کار نویسنده ناراحت میشدم. ولی خب قراره به اون سوال ها جواب داده بشه. فکر نکنم که دیگه نکته ای باقی مونده باشه. و اینکه پیشنهاد من اینه که حتما این رمان رو بخونید. پشیمون نمیشید. و چیزی که باعث میشه راجع به این دنیا فکر کنید. و چه کتابی بهتر از اونی که شما رو به فکر میندازه! یه چیزی رو یادم رفت بگم. طرح جلد کتاب خیلی قشنگه ولی عملا ربطی به داستان نداره. نمیخوام حرف بدی بزنما ولی اصلا ارتباطی با خط داستانی نداره مگر رنگ نارنجیش. همین. دوست دارم لااقل تو چاپ های بعدی طرح جلد مرتب تری دوستان کتابسرای عالی تندیس انتخاب کنن. راستی این ریویو شاید باز هم اصلاح بشه. نمیدونم. ولی فعلا هر چی تو ذهنم بود رو بیرون ریختم. اگه غلطی چیزی هم بود ببخشید. یا کامنت بدین. مرسی.
این کتاب، بدون هیچ شکی، بهترین کتابی بود که امسال خوندم و بهترین کتابی بود که تا به حال از یه نویسندهٔ ایرانی خوندم. این توضیح میده که چهطور این ۴۵۰ صفحه، توی سه روز خونده شد. حسی که موقع خوندن این کتاب داشتم، همون حسی بود که وقتی کمسنتر بودم و کتابهای هری پاتر رو میخوندم، بهم دست میداد. لذّت و هیجان همراهی با ماجراجویی در داستان کتاب به همراه شخصیتهای اون. آخرین باری که این حس رو داشتم، دو سال پیش با کتاب بازیکن شماره ۱ آماده بود و قبلش شاید پنج سال پیش با The Hunger Games.
ایدهٔ کتاب تا حد زیادی اصیله و گرچه جاهایی به داکتر هو یا شرکت هیولاها نزدیک میشه، ولی فاصلهٔ خودش رو با هرچیز دیگهای به خوبی حفظ میکنه. ولی ایده، همهچیز نیست. اون چیزی که مهمتره، روایت و پرداخت داستانه که در این زمینه هم امیرعباس میثمی به خوبی عمل کرده. حتا فرم روایت هم هوشمندانه و به خوبی در خدمت داستانه. مثلاً مثل خیلی از داستان��های دیگهای که خوندهام، صرفاً برای بازی با خواننده و کلاس گذاشتن نیست که فصلهای کتاب، یکی در میون در زمانهای مختلف روایت میشن؛ بلکه این فرم روایت، به خوبی بخش پیشین رو تکمیل و بخش بعدی رو آماده میکنه.
از نظر شخصیتسازی و درگیری احساسات خوانند هم نویسنده تونسته خیلی عالی عمل کنه و با من کاری کنه که وقتی بعد از خوندن فصل ۲۵ با چشم گریون وارد شرکت شدم، همه نگران از من بپرسن که چه اتّفاقی برام افتاده. اکثر شخصیتهای داستان، طوری پرداخته شدن که برای خواننده مهم باشن. حتا جابر، یا مرد میانسالی که اسمش رو هم نمیدونیم و و در ون، کنار آراد نشته بود. شاید کماهمیتترین شخصیتها برای من، فقط جولیا و مارلون بودن که البته یه مقدار عجیبه؛ چون بعد از شخصیت اصلی داستان، دو نفر نخستی بودن که توی داستان معرّفی شدن.
خیلی حرف دارم در مورد این کتاب برای زدن، ولی از این میترسم که حرفهام، داستان رو برای افرادی که هنوز نخوندنش لو بده. هرچند که چندان هم چیز لو دادنیای وجود نداره. راستش خودم پیش از اواسط داستان، آخرش رو حدس میزدم و میدونستم که چنین جریانی در حال وقوعه؛ ولی این موضوع اصلاً لذّت پایان کتاب رو کم نکرد. نویسنده روی پاتک زدن به خواننده و غافلگیر کردنش برنامه نریخته، بلکه هدفش، روایت خوب یک داستان بوده. داستانی که میشه چندین بار خوندش و باز هم به اندازهٔ بار نخست لذّت برد. همونطور که تو صفحهٔ ۳۹۶ میگه: «آره، تو از همهچیز خبر داری. اما یه چیز رو در نظر نگرفتی. این که وقتی من یه داستان تکراری رو برات تعریف کنم، این کار رو با روایت خودم انجام میدم و اینطوری، ممکنه توش یه چزی پیدا بشه که تا حالا نتونستی اون رو ببینی. اونوقته که حتا یه داستان تکراری هم میتونه برات جذاب باشه.»
در پایان، این داستانی بود که خیلی خوشحال شدم که تونستم بخونمش و برای اونهایی که هنوز نخوندنش، ناراحتم. حتا از این ناراحتم که فعلاً فقط به زبان فارسی موجوده و خیلی از افراد دنیا نمیتونن بخوننش. حتا امیدوارم که این کتاب، فیلم بشه و کتابنخونها هم بتونن ازش لذّت ببرن. این داستان، چیزیه که بیشتر ازش میخوام و خیلی خوشحالم که نویسندهاش داره کتاب دومی، احتمالاًدر همین جهان مینویسه و به شدّت برای آماده شدن اون داستان، ذوق و هیجان دارم. همونقدر ذوق و هیجانی که وقتی کمسنتر بودم، برای اومدن کتابهای جدید هریپاتر داشتم.
اگر بخواهم نخستین اثر امیرعباس میثمی را در یک جمله توصیف کنم، چنین خواهم گفت: «داستانیست که نگاشته شده تا از آزادی سخن بگوید و برای آن.» چنانکه پیر سپیدموی جهانش خطاب به راوی (و بهکام مخاطب) تذکر میدهد که: «همهی ما زندانی هستیم و جرممان برنگزیدن آزادی است.» و چه جسورانه بوده نوشتن از آنچه برایت تجسم فقدان است و بس. انسانی که ما باشیم، در اسارت متولد شده و میان انواعی از زندانها زیسته: زندان تن، زندان قوانین (بعضاً) نانوشته، زندان تعصبات و مهمتر از همه، زندان دنیا! جهانی که هرچند بدون میله است و بینشانی از دیوارهای بلند و سیمهایخاردار، ولی محدود است و ناقص. انگاری چون زنجیر به پایمان وصل شده و نای دویدن را از گلویمان بیرون کشیده، دستوپا بستهمان کرده. بسان کبوتری مجروح، بالمان را چیده و میان باتلاقی چسبناک گیرمان انداخته تا ناکافیها احاطهمان کنند و جهانمان نیمهتاریک و افکارمان بسته باشد. در این بین، «آریزونا» با داستانی عجیب و نو تمام آن کاستیهای اطرافمان را به ما یادآوری میکند، دانهبهدانهی آنچه که برای خود لذت نامیده و دلمشغولش شدهایم را به سخره میگیرد و داراییهای مادیمان را ناچیز میشمارد. آریزونا از مفهومی ورای تمام اینها حرف میزند. از ″بینهایت″ برایمان میگوید، از معنای بیحدوحصر رهایی و آزادی و آزادگی، از غایت تمام امیال و آرزوها. نمونهای از همان بهشت وعدهدادهشدهای که کاستی را در خود راه نداده و آرمانیتر از هر آرمانیست. تجلی آمیختن با هرآنچه روح ناقصمان میطلبیده تا به کمال برسد و از منیّت رها شود. حقیقتی به جای لباس مبدل تمام نواقص دنیایمان. نوعی جواب! حال معرفی و بیان چنین مفهوم عظیمی آسان خواهد بود؟ مطمئنا نه. چرا که برای من و شمای انسان، دریچهی ورود به بینهایت گاهی یک شخص است، گاهی یک مکان، گاهی یک معناست و گاهی یک تفکر. شخصیت داستانِ آریزونا نیز، در ابتدا انگار بینهایت را در تفریحات غیرمفرح دنیایی میجوید. او در هر فرصتی، خود را به مستی میسپارد و فراموشی حاصل از آن را بهشت موعود خود میداند. سپس بهاتفاق و با هدایت دستی نادیدنی، سر از مکانی نو درآورده و صحرایی بکر و چشمنواز را بهعنوان نهایت آرزوی خود پیدا میکند. ولی آیا این کافیست؟ آیا آرمان و عامل رهایی اشخاص، میتواند حصرشده در زندان زمان و مکان باشد؟ در واقع چه چیزی به عنوان ″بینهایت″ آنقدر قدرت دارد که هرکسی را تبدیل به انسانی آزاد کند؟ اصلا آزادی در چیست؟ چه معنایی دارد؟ سیر اتفاقات کتاب، چیده شده تا چنین سوالاتی را مطرح کرده و در کنار آن، مفهوم حقیقی بینهایت و رهایی را به چالش بکشد. در ابتدا با زبانی ساده نیاز به ایندو را عنوان میکند و در قدم بعدی چیستی و منشاشان را، سپس هنرمندانه خواننده را در بینهایتِ ذهنش غرق میکند تا دستوپا زنان، به جستوجوی بینهایتِ زندگی خود برآید و بهتعبیری، آزادی ناشی از آن را در آغوش کشد. داستان اینگونه پایان مییابد، با تشویق مخاطب کتاب به تلاش در راه آزادی و برای آزادی و جهت به دست آوردن آزادی. که همانطور که در ابتدا گفتم، نویسنده برای آزادی نوشته و به ستایش آن و الحق که خوب توانسته به این مفهوم بیبدیل، ادای دین کند.
کتاب هایی مثل این باعث میشن آدم به آثار تالیفی امیدوار بشه
آریزونا سوژهی جذاب ولی سختی داره. سخت از اون لحاظ که همه چیز باید به شدت شسته و رفته کنار هم قرار بگیره و هیچ سوراخی توی داستان نباشه. برای همین مغز من از لحظهی شروع داستان پر از سوال بود. سوالهایی که اگه جواب داده نمیشدن عملا کتاب بیمعنی میشد چون منطق داستان زیر سوال میرفت. ولی خوشبختانه در نهایت همه چیز مثل پازل کنار هم قرار گرفت
نویسنده چه از لحاظ حفظ منطق داستانی و چه از لحاظ فضاسازی خیلی عالی عمل کرده. تنها چیزی که میتونم بهش ایراد بگیرم، شخصیت پردازیه
یه چيزی تو کتابهای ترجمه هست که تو رمانهای تالیفی نیست، اونم برقراری یه پیوند محکم با داستان و کاراکترهاست
یکی از فاکتورهای مهمِ مد نظر من موقع خوندن کتاب اینه که داستان چقدر احساسات من رو درگیر خودش میکنه؟ آیا من فقط مثل ناظر داستان رو دنبال میکنم یا واقعا از لحاظ احساسی هم باهاش درگیر میشم؟ و این همون چیزیه که هنوز تو آثار تالیفی ندیدم
خیلی وقتا نویسندههای آثار تالیفی یادشون میره که کاراکترهاشون صرفا عروسکهایی برای روایت داستان نیستن. بلکه آدمهایی هستن که باید زنده و پر جزئیات باشن. همینه که اونا رو جذاب و به یاد موندنی میکنه. همین چیزا باعث میشه بین من به عنوان خواننده با کاراکترها و فضای داستان یه ارتباط قوی برقرار بشه و من موقع خوندن کتاب احساس نکنم صرفا ناظر اتفاقات داستان هستم بلکه عمیقا یه پیوند عاطفی باهاش برقرار کنم. اگه این فاکتور به کتاب های تالیفی اضافه بشه واقعا میشه مطمئن بود که بالاخره بینشون آثار بی نقص ببینیم
آریزونا هم اگه در کنار تمام ویژگیهای مثبت، شخصیت پردازی بهتری هم داشت، واقعا میتونست با کتابهای ترجمهای مقایسه شه چون به همون حد کامل میشد
خب اول از همه باید بگم که به نظر من پلات و روایت عالی دراومده بودند. عناصر داستانی خیلی خوب کنار هم قرار گرفته بودند، شیوهی روایت اینجوریه که یک فصل از گذشته است و یک فصل از زمان حال و هر دو در حال رمزگشایی هستند، یکی از معمایی در گذشته و یکی معمای کلیتر داستان من این رو خیلی دوست داشتم و باعث شد که برای من داستان خیلی کشش داشته باشه که تند تند بخونمش. رومنس ماجرا به نظرم تر و تمیز خوب در اومده بود و یک جورایی نیروی محرکهی داستان بود و قطعا بخش بزرگی از جذابیت و اقبال داستان به خصوص بین جوانها همین باید بوده باشه. اما خب بریم سر مضمون و محتوا. حقیقت اینه که مضمون داستان من رو بسیار یاد کارهای پائولو کوئلو انداخت، یعنی از اون دسته آثاری بود که خیلی واضح و آشکار میخوان یک دیدگاه عرفانی، یک نگرش فلسفی خاص به جان پیرامون رو تو قالب یک داستان استعاری روایت کنند. استعارهه برای سلیقهی من زیادی واضح بود، من ترجیح میدم اینجور مضامین کمی پیچیدهتر روایت بشن. به عبارتی داستان جایی برای خوانش شخصی نویسنده باز نگذاشته بود، ایدهی نویسنده در خصوص اینکه این دنیا زندانه و مرگ رهاییه، یک جورایی شالودهی کل داستانه و خیلی نمایان تو هر صفحه کوبیده میشد تو صورت خواننده. من رو دائم یاد این بیت از مولانا میانداخت که: این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وا رهان. از نظر من خیلی با ارفاق شاید بشه داستان رو توی ژانر فانتزی یا به قولی همون نیو ویرد فیکشن قرار داد، ولی حقیقت اینه که اونقدری المان ژانری نداره که بشه واقعا داخل ژانر به حساب آوردش، به عبارتی وابستگی خاصی به المانهای ژانری نداره و بیشتر سبک داستانهای سمبولیک جریان اصلیه. اما مشخصه که نویسنده خیلی با دقت نوشته، خیلی زحمت کشیده، مشخصه بارها ویرایش شده و همونطور که گفتم انسجام پلات و روایت جای تحسین داره. نمرهای که به اثر دادم به معنای بینقص بودنش نیست، برای زحمتی هست که یک نویسندهی ایرانی در راستای خلق اثری متفاوت کشیده.
یکی از عجیبترین و جالبترین کتابهایی که توی زندگیم خوندم. داستانش، شخصیتهاش، فضاش، حرفاش، قلم نویسنده، پایانش همشون یه حس تازگی عجیبی برام داشت. درمورد یه چیزایی هنوز گیجم و سوال دارم ، یا به توضیحات کتاب خوب دقت نکردم یا باید صبر کنم توی جلدهای دیگه بهشون جواب داده بشه. حس میکنم تا مدتها قراره به اتفاقات و جملههای این کتاب فکر کنم و اشک توی چشمام جمع بشه.🥲 و درآخر سوز به دل اونایی که فارسی بلد نیستن و نمیتونن این کتاب رو بخونن😝
شاید نتونم الان ریویو ۴۴۴ این کتاب رو منتشر کنم اما قطعا چهار ستاره دادن بهش توی ساعت ۴:۴۴ ازم بر میاد:)) کتاب تالیفی به نظر من توی این ژانر پیدا نمیکنید که چنین امتیازاتی داشته باشه و به نظر من این بر میگرده به اینکه نویسنده کتابی رو نوشته که شامل تمام چیزاییه که براش مهم بودن و اندازه عمری بهشون فکر کرده و به نظر من این تنها چیزیه که در درجه اول یه اثر خوب رو میسازه و همانا که من سر این غبطه میخورم:))) این کتاب برای ما شامل یه داستانه اما برای خود آقای میثمی احتمالا خود معناست، زندگیه و چیزیه که بعد اون خواهد بود.شاید بی نقص ترین نباشه اما چیزی نیست که راحت پیدا کنید چون داخل تک تک صفحاتش یه بخشی از یه واقعیت خوابیده و اگه داستان به نظر شما در حد یه استعاره است به قول حرف میثمی بزرگ به میثمی کوچیک « یه داستان بدون استعاره اصلا ارزشی داره؟»
اگه توی دسته ای هستید که دنبال کتابی روون اند که ذهن رو درگیر کنه شاید این برای شما گزینه مناسب تری باشه
در مورد خلاصه فکر نمیکنم چیز بهتری بتونم بنویسم نسبت به پشت جلد . در مورد چیزایی که میتونن داستان رو بهتر کنند هم به خود نویسنده اطلاعات کامل دادم و در خیلی از مواقع قانع شدم اما مایلم یکم از ایراداتی صحبت کنم که دیدم بقیه ازشون یاد میکنن( این بخش اسپویل داره) در درجه اول عکس روی جلد اونی نیست که مد نظر نویسنده بوده ... دوم اینکه از نظر زبان مشکلی وجود ندارهو توی هلند انگلیسی خیلی رایجه سومین ایرادی که دسدم از کتاب میگیرن اینه که چطور بدون غذا زنده مونده در اون فاصله وقتی چیزی با خودش نیاورده ؟ و خب جواب اینه که توی اون محیط زمان بی معناست در نتیجه واقعا گرسنگی نداریم و درنهایت قوه تخیل توی این کتاب المان خیلی مهمیه که اونم میتونسته کمک کننده باشه در نهایت به نظر من گاها باید در درجه اول کتاب رو با دید عرفان بررسی کرد تا با فکر به خوندن اثری علمی تخیلی ( پایان اسپویل)
در نهایت من ادمی با ترس شدید از مرگ هستم از اولین زمانی که خودم رو شناختم و شاید کتاب ها رو خوندم چون همین یه زندگی برام کافی نیست و نمیخوام باهاش رو به رو بشم و اگه شما ذره ای مثل منید و حتی به اندازهی ابسیلون از مرگ میترسید بهتون پیشنهادش میدم و جدا از اون اگه تا همینجای ریویو رسیدید جا داره بگم که باید برید کتاب رو بخونید چون هر چی که نباشه رسیدن شما تا اینجای ریویو تصادفی نیست :))) Rebel of nowhere I guess:)) پ.ن: در نهایت هم ممنونم از مب که باعث شد توی این جمع بخونمش پ.ن. اخر:و این کتاب تا بینهایت و فراتر از ان احتمالا توی لیست currently Reading من باقی میمونه چون داریم زندگیش میکنیم خوندن که جای خود دارد
نشد..کتاب من نبودی:" خیلی می خواستم باشی،خیلی امید داشتم بهت،ولی نبودی دیگه... +جلدهای بعدی رو می خونم ولی،هم واسه اینکه امید دارم بهتر بشن،هم اینکه خب،از شخصیت نویسنده خوشم میاد🚶
نمیتوانم خودم را از کتابخوانها بدانم ولی گاهی به کتابهای کتابخانه سر میزنم و کتابی بر میدارم و مشغول خواندن میشوم، در این ژانر کتاب نه کم خواندم و نه زیاد ولی حداقل شاید بتوانم بگم اکثر کتابهای مهم مرتبط با این ژانر را خواندم و به طور قطع و یقین این کتاب یکی از جذابترین کتابهایی بوده که خواندم. امیر میثمی نه تحصیلات مرتبط با ادبیات داره و نه قبلا تجربهای در داستان نویسی داشته و این اولین کتابی هست که نوشته. زمانی که پیش از چاپ امیر از من خواست کتاب را بخوانم و نظراتم را بگم و اگر مشکلی دیدم بهش بگم واقعا انتظار چنین کتابی را نداشتم و شاید یک ماه خواندن آن را به تعویق انداختم و آخر سر هم با رودروایستی مشغول خواندن شدم که رفع تکلیف باشد. قبل از شروع به خواندن هم با توجه به اسم داستان کلی پیشفرض برای خودم ایجاد کردم و توقع داستانی نهایتا معمولی که احتمالا در آمریکا اتفاق میافتد را داشتم ولی بعد از خواندن یکی دو فصل از کار و زندگی افتادم و نتوانستم کتاب را زمین بگذارم و تا آخر داستان را با هیجان زیاد خواندم. در کنار تمام این وقایع باید با وسواس خواندم را هم اضافه کنم چون قرار بود نظراتم را هم بگم و این خواندن وسواسگونه از جذابیت داستان کاست ولی با این حال جزو جذابترین کتابهایی هست که تا به حال خواندم و مشتاقانه منتظر ادامه داستان خواهم ماند.
یه جاهایی منو شگفت زده کرد یه جاهایی نا امید در موردشون خیلی نمیخام حرف بزنم. چون ممکنه لازم باشه دوباره بخونمش. به همین دلیل امتیاز هم نمیتونم بدم
اما یه نکته ای که من توی خوندن کتابا دوست دارم ببینم و آریزونا هم چندتایی داشت، اقتباس از کتاب، فیلم، آهنگ و چیزایی هست که نویسنده تجربه کرده. برام واقعا لذت بخشه. مثلا کتابایی که احتمالا تو زندگی نویسنده اثر داشتن و احیانا تو شکل گیری همین کتابم بی تاثیر نبودن و.... منتظر جلدهای بعدی می مونم 🐸🌟📚💡 راسی یه چیزی یادم اومد این رمانو به این امید خوندم که یه رمان ژانری ایرانی باشه. ولی اینم مثل باقی آثار علمی تخیلی که این مدت با همین امید خونده بودم، منو شدیدا ناامید کرد. دیگه فک کنم جناب میثمی اونقدر دست و بالشو بسته دیده بود که عملا پاشد مهاجرت کرد رفت غرب. و صدبارم عنوان کرد باباجون ما از شرق اومدیما. خلاصه امید داشتم المانهای ایرانیش بیشتر از یه اسم و فامیل باشه. ربطی به ملی گرایی نداره. سالهاس امیدوارم یه فضای فانتزی یا علمی تخیلی ایرانی تجربه کنم. حتی ضعیف، حتی نابود. اگه کسی سراغ داره معرفی کنه🌻🌟🌻
یکی از بهترین علمی_تخیلی هایی که خوندم بود. از همون فصل اول آدم رو با جهانسازی و کاراکترهاش درگیر میکنه و جلو میبره جوری که سخت میشه کتاب رو زمین گذاشت.
⬜️نوشتن درباره آریزونا به اندازه خواندن آن آسان نیست.
آریزونا را نخست در فروشگاه تندیس دیدم. پشت جلد چیزی نداشت که مرا از خواندن آن زده و یا به آن جلب کند.
بعدها با توصیه مکرر دوستانم، خواندن کتاب را آغاز کردم و پس از خواندنش باز هم "میان دو راهی چهار دادن یا پنج دادن گیر کردم".
🔵در همان چند برگ نخست کتاب، نثر روان آریزونا به چشم میآمد. به شکلی که می شد با سرعت بسیار صفحات کتاب را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. توصیفات آریزونا متوقف کننده داستان نیستند و جهان داستانی نیز آرام آرام بیاینکه نویسنده شتاب نسنجیده به کار ببندد، مانند قطعات یک پازل به هم می پیوندند و تصور خوبی از جهان داستانی را برای ما می سازند.
🔴در همان نیمه اول اما مشکلاتی هم بر سر راه است. مهمترین ایرادی که به چشم می آید ویراستاری است؛ به ویژه ویراستاری نگارشی. مشخص است که نشر به اندازهی کافی روی کتاب کار نکرده، چرا که با پیشروی، دهها مشکل نگارشی در دل متن میبینید؛ غلطهای املایی، جا افتادن کلمات و بعضی جملات نادرست و یا گزارههایی که نیاز به بازنویسی و دگرگونی دارد.
🔴ایراد دیگری که در نیمه اول آزاردهنده است، ریتم داستانیست. نویسنده کوشیده با دوشاخه کردن روایت میان دو زمان مختلف، هم تا حدودی تعلیق ایجاد کند و هم کوچکتر کردن حجم هر فصل به سرعت بخشیدن به ریتم داستانی کمک کند.
🔵این کوشش برای سرعت بخشیدن به ریتم داستانی هرچند در نیمه اول ناموفق و کامنایافته است، در نیمه دوم خیلی خوب از آب درآمده است؛ ایجاد تعلیق به این وسیله هم در هر دو نیمه با موفقیت همراه بوده؛ به طوری که چنگکوار مخاطب را با خود به دنبال کردن داستان می کشاند.
🔵زاویه دید اول شخص است و با توجه به سرمایه گذاری نویسنده و مخاطب یانگادالت انتخاب درست به نظر می رسد. نویسنده در ارائه احساس حالات و تفکرات شخصیت عمق بخشیدن به او و باور پذیری است کاری ستودنی انجام داده.
🔴به باور من اما شخصیت اصلی داستان آراد فرهادپور گاهی بیش از اینکه در حالات خودش بارفتار طبیعی شخصی خودش باشد به ابزاری برای نویسنده تبدیل می شود تا حسی که نویسنده میخواهد را به مخاطب القا کند واضح تر بگویم، برای نمونه آراد بیش از اندازه در مواقع مختلف شگفتزده است. وقتی اتفاقات عجیب شگفت آور مدام برای یک شخصیت رخ می دهند دو چیز راه باید در نظر داشته باشیم یکی اینکه شخصیت دیگر با هر چیزه ساده ای تعجب نخواهد کرد و دوم اینکه در برابر برخی چیزهای دیگر که تا حدی شگفت انگیزند با واکنش اینجا زندان است و من آراد فرهادپور مواجه می شود (میخواهم بگویم که شخصیت می داند محیط زندان پر از شگفتی است و از قضا خودش در زندان به شگفت انگیز ترین مواردش دچار شده و از این بابت مشهور است) یعنی که نویسنده در حقیقت از شگفتی زدن کردن آراد برای القا شگفت انگیزی آن اتفاق مکررا استفاده می کند و از جایی به بعد دست نویسنده در این میانه دیده میشود. از حق نگذریم چند باری چنین گزارهای مطرح شد ولی بیشتر ازطرف کاراکتر های دیگر بود تا خود شخصیت.
🔵آریزونا می کوشد داستانی استعاری باشد. مفاهیم استعاری خود را در نیمه اول لابلای صفحات محتاطانه و خردخرد به مخاطب ارائه میکنند اما در نیمه دوم زیر سایه رومنسی که نه آنقدر غلیظ است که مفاهیم استعاری داستان را در خود حل کند و نه آنقدر رقیق است که نتواند عامل محرکی برای ترغیب شخصیت به کنش شود که اگر چنان میبود نخ نما به نظر میرسید. رومنسی درست به جا و به اندازه است.
🔵آریزونا ساختار سرراست و سادهای دارد. داستان درباره یک زندانی است که رخدادهای ویژهای او و پیرامونش در برگرفته. ما با این زندانی ویژه در طول کتاب در احساسش انباز و تا آن هنگام که شهود مورد نظر برای این زندانی رخ دهد با او همراه هستیم.
🟢او هم مانند دیگر زندانیان از هنگام تولد تاکنون زندانی بود. در این زندان آزادی نهایی به معنا�� مرگ است. سلول هر کسی، خانه اوست. شهربندان(نه شهروندان) در این زندان می توانند با کار کردن، سلول های بزرگتری برای خودشان بخرند تلویزیون های بزرگتر و ... تهیه کنند و یا در مراکز تفریحی شبانه بیشتر بنوشند. تجهیزات بهتری برای سلول شان بخرند. تنها تصور این شهربندان از آزادی از زندان چیزی است به اسم هواخوری؛ تنها تجربهای که در نوجوانی به هرکس دست میدهد تا تصوری در خداگاه و ناخودآگاه او پیرامون نبود زندان شکل گیرد.
🔵ساختار داستانی آریزونا برای یک رمان ۴۴۴ صفحهای پیچیدگی آنچنانی ندارد. میتوان گفت زیبایش در همین سادگی و بی آلایشی خلاصه می شود
🔵 داستان های استعاری به طور کلی نباید پلات پیچیدهای را دنبال کنند که مخاطب را از مفاهیم استعاری داستان دور کند.
🔴انتظارم از این ایده و داستان، بیشتر پرداختن به پابست زندان و زندگی در زندان بود. یعنی اینکه به کارگیری ظرفیتهای محیط زیستن آراد در جهت ایجاد نیرویی بازدارنده در برابر سفر قهرمان. که هم میتوانست کارکرد استعاری را نیرو ببخشد و هم تنش در داستان ارتقا دهد
🔵🟢مضمون یکی از جملاتی که از زمان پایان یافتن خوانش آریزونا تاکنون در یاد دارم این بود "علت فرار مردم از آزادی اینه که نمیخوان مسئولیت انتخاب هاشونو بر عهده بگیرن و سرزنش بشن... همیشه دوست دارن کسی به جای اونها تصمیم بگیره و اگر نتیجه خوبی حاصل نشد بتونن تقصیر رو به گردن کس دیگه بندازن"
⚫️سخت است درباره جهانسازی یک اثر استعاری نقد نوشتن. چرا که جهانسازی هم مانند بیشتر عناصر داستانی در خدمت مفهوم است و مستقلا قابل بررسی نیست. به این اکتفا میکنم که نقاط قوت قابل توجهی در جهانسازی وجود دارد و بعضی نقاط نیز نیاز به کار بیشتری دارند.
⚫️پرسش هایی در داستان وجود دارد که پاسخی به آنها داده نمیشود. به ویژه قسمت هایی که میتوان آنها را آشکارا پیشدرآمدی برای یک کتاب دیگر تلقی کرد. با پرس و جو هایی که داشتم پیبردم این کتاب اولین جلد از یک سهگانه است؛ در هیچ کجای کتاب شوربختانه این مورد ذکر نشده.
🔴اسم کتاب همانند طرح جلد کتاب با داستان هیچ پیوند قابل مشاهده ندارد.
آریزونا توانسته یک اثر درخور و پدیدهای نابیوسیده بنماید (پدیدهای که انتظار شگفتیسازش را نداشتیم) ولی این راه برای آقای میثمی و سهگانهاش ادامه دارد و باید به انتظار دیگر جلد ها بود.
🔹 امیدوارم مشکلات ویراستاری، طرح جلد و ذکر نشدن سهگانه بودن در تجدید چاپ آریزونا برطرف شود.
«تو بهم بگو آراد، یه داستان بدون استعاره اصلاً ارزشی داره؟» :)))
من قبل از هرچیزی از آقای میثمی تشکر میکنم بابت اینکه انقدرررر انسان درستکار و خفنین. و صدالبته که یه نویسنده ماهر :)) ممنون که اجازه زندگی توی بینهایت رو بهمون دادید و ذهنمون رو به چالش کشیدید😭❤️ این کتاب از اونهایی بود که من رسماً سر تموم کردنش هم خودم رو زجر دادم هم آقای میثمی رو🤭 چون خیلی آروم خوندمش و حقیقتا دلم نمیخواست تموم شه🥲 دلم میخواد تا همیشه این کتاب توی شلف currently reading باقی میموند و به خوندنش ادامه میدادم... تا بینهایت...
واقعاً نمیتونم دربارهش صحبت کنم! همونی که آراد گفت اصن:) «.. کلمات هیچوقت نمیتوانند چیزی را که حس میشود به درستی تعریف کنند؛ مخصوصاً آن احساسی که در آن لحظه داشتم، انگار که جزئی از یک چیز نبودم، بلکه همهی آن بودم و البته دیگر خودم را حس نمیکردم، درست مثل یک یگانگی کامل و بینهایت بود. و یگانگی همیشه زیباست.»
یکی از چیزایی که من بابتشون ناراحتم و خجالت میکشم اینه که کتاب تألیفی کم-تقریبا در حد صفر- خوندم، و این خیلی بده! آریزونا رو به عنوان اولین علمیتخیلی انتخاب کردم که اگه خوب بود برم و تألیفیهای دیگه رو هم بخونم.😌 آریزونا واقعا کارش رو خوب انجام داد! نمیدونم اگه نخوندید منتظر چی هستید، یا دلیلتون چیه. ولی توروخدا برید بخونیدش 🥲 لذت خوندنش رو از خودتون دریغ نکنید...
یسری کتابها هستن که من بعد تموم شدنشون بغلشون میکنم و اشک میریزم😂 یوقتایی کتاب ناراحتکنندهس و یوقتایی هم مثل آریزونا از شدت زیباییش گریهم میگیره.. اینکه چجوری تیکههای پازل بهم وصل شدن. چجوری اول داستان مثل آراد بودیم، یه زندانی معمولی که چیزی از این دنیا نمیدونه و فقط به تفریحاتش بسنده کرده، ولی هرچی جلوتر رفت اطلاعاتمون کاملتر شد و دنیا رو بیشتر دیدیم... تا اینکه آخرش حقیقت این دنیا مثل یه سطل آب یخ رومون خالی شد:)) شما رو نمیدونم ولی من موهای تنم سیخ شده بود و ضربان قلبم رفته بود بالا 🤣
خیلی خیلی حرف دارم و دلم نمیخواد از منبر بیام پایین، ولی نمیشه خیلی چیزا رو گفت و بهتره که احساساتم پیش خودم بمونه. 🥹
پ.ن۱: اتفاقات کتاب عین یه فیلم توی ذهن من میگذشتن، و واقعاً میتونه به یه فیلم خیلی خفن تبدیل شه. 🥺
پ.ن۲: تجربه خوندن این کتاب مثل وقتی بود که «پیرانزی» میخوندم^^
پ.ن۳: داستان و پیام و هیچ چیز این کتاب به فیلم Everything Everywhere all at Once ربطی نداره ولی نمیدونم چرا از وقتی تمومش کردم هی یاد اون میوفتم و بنظرم حسی که بهم دادن خیلی شبیه بهم دیگهس 🚶🏻♀
اگه اون فیلم رو دوست داشتید این کتاب رو بخونید اگه هم این کتاب رو دوست داشتید برید فیلم رو ببینید. اگه هم هیچکدوم رو نخوندید و ندیدید دیگه جداً خجالت بکشید و برید به راه راست هدایت شید.
«حق با رئیس بود. آدم همیشه میدونه چه کار باید بکنه، فقط باید شجاعت این رو داشته باشه که انتخاب درست رو انجام بده.» این کتاب در یک کلام شاعرانه بود! ابداً بی نقص نبود! راستش جاهایی بود که به نظرم منطقی نبود، یا جای سوال زیادی داشت. مثلاً خیلی با شخصیت مونث داستان در اوایل ارتباط برقرار نمیکردم. رابطهشون یه مقدار ساختگی به نظر میرسید و... ولی... لذت بردم از خودن این کتاب. چیزی بود که با تمام نقصهاش زیبا و دوست داشتنی بود. ایده خیلی جذابی داشت و جزو کتابهایی بود که دلت نمیومد زمین بذاریش. شخصیت آراد کاملا ملموس و قابل درک بود و شروع قوی هم داشت. خلاصه که زیبا بود :)
ایده کلی داستان خوبه ولی چند تا مشکل اساسی داره که نمیزارن کتاب بتونه اون چیزی باشه که می تونست باشه. اول از همه و مهمترین اشکال شخصیت هان که خیلی کلیشه ای هستن. آراد شخصیت مرد تیپیکال رمان های عاشقانه دست دومه که شخصیت افسرده و پسیوی داره که بعدا با دیدن شخصیت زن از این رو به اون رو میشه. سارا رو اصلا ترجیح میدم در موردش حرف نزنم فقط همین رو میگم که واقعا نوع بسیار زننده ای از تروپ منیک پیکسی دریم گرل هستش (متاسفانه انگلیسی نمیشه نوشت توی این خراب شده) رابطه آراد و سارا خیلی سطحی، یهویی و متاسفانه یاداوره کارای دم دستی عشقانه مثل مودب پوره تا یه کار درست حسابی. اون دوست اولی آراد که بنده خدا از وسط داستان به بعد به کل حذف میشه. رئیس اصلا خوب ساخته نشده و اون دوباری که آراد میره پیشش دیالوگ هاشون بسیار زورکی و شعاری هستش و این وسط فقط اریک تا حدی قابل قبوله.
دنیای داستان منسجم نیست. حتی اگر ویرد فیکشن باشه. بنظر میرسه نویسنده هرجا براش راحت تر بوده از ریفرنس های دنیای خودمون استفاده کرده. بنظر من بهتر بود دنیاسازی مثل "ایستگاه خیابان پردیدو" یا "پیرانسی" کلا سورئال تر باشه.
راستی یه موضوعی که الان یادم اومد دولپ شدن شخصیت آراد هستش. این پروسه طبیعی نیست. یعنی به این صورت نیست که آروم آروم شخصیت آراد تغییر بکنه. آراد یه فصل قبل از تغییرش همون شخصیت پسیو و دست به ناله رو داره بعد یهو تغییر میکنه. من احساس میکنم نویسنده خودش متوجه این موضوع شده چون دقیقا همون جا که تغییر کرده اریک میپرسه چی شد یه دفعه انقدر عوض شدی و آراد هم یه چیزی تو مایه های اینکه یه دفعه ای نبود و تموم این مدت در حال تغییر بودم ولی خودم هم نمیدونستم میگه. این راه درستی برای توجیه این مساله نیست بنظرم.
در مورد تم هم دوستش داشتم هم نداشتم. در کل تم بدی نیست ولی پرداخت کار آدم رو یاد پائولو کوئیلو میندازه. این موضوع بیشتر بر میگرده به رئیس زندان. قدرت هایی که داره و نقشی که بازی میکنه بیشتر این حس رو میده که شما کافیه که آزادی رو بخوای یه نفر اون بالا هست که حواسش به همه چیز هست و یه کاری میکنه که آزادی براتون محیا بشه. شخصا دوست ندارم این قسمتش رو ولی اگر رئیس رو در نظر نگیریم تم خوبیه.
به بینهایت خوش آمدید برای این کلمات تایپ شده که قرار است مثلا نقد باشند نام بهتری نمیتوانم انتخاب کنم. هرچه نباشد هرچیزی یک نامی دارد و نامش به آن ارتباط دارد؟! نوشتهای که مینویسم مرموز نوشته خواهد شد و مرموز باقی خواهد ماند مگر کتاب را بخوانید. آریزونا با یک سوال شروع میشود. زندان کجاست؟ و با یک سوال تمام میشود. سوالی که هنوز که هنوز است نتوانستهام به جوابش برسم. زندان کجاست؟ نه! فکر بد نکنید. اتفاقا این تنها سوالیست که خودتان باید جوابش را پیدا کنید. زندانتان کجاست؟ باید پیدایش کنید و خود را از قید و بندش رها کنید. چگونه؟ نمیدانم. هرکسی راهی دارد. برای آریزونا و آراد، راهش سه چیز بود. صخرهای بزرگ و سرخ، صحرایی بیآب و علف و یک یاغی. آریزونا شاید برای ماهم یک تلنگر شود، شاید برای آن آزادی ماهم نیاز به یک آریزونا داریم. چیزی که در پس پرده این داستان قرار دارد ماورای یک عقیده خشک و توخالی است. چیزیست که با خواندنش آن را درک خواهید کرد، حتی ممکن است حس کنید این عقیده جایی در هزارتوی ذهن شما مخفی بوده است. شاید نباید اسم این را نقد میگذاشتم، صرفا دلنوشتهای که با خواندن یک عقیده، و نه فقط یک داستان، به دلم افتاد و مسئولیتی شد بر دوشم. با لبخندی بر لب میگویم خداحافظ آراد فرهادپور، ممنون از لذتی که برایم ایجاد کردی. دیگر نمیخواهم چیزی بگویم، اما وقتی شما آریزونا خواندید، به همه از شخصیتهایش بگویید، دلتنگیای که پس از آن حس میکنید ارزشش را دارد.
یه تالیفی محشر خب میخوام برای ریویو کتابو به دو قسمت نامساوی تقسیم کنم، یجورایی کتاب توی این دو قسمت یه چیز دیگهس قسمت اول کتاب تا قبل از فصل دوازدهه نثرش آنچنان جذبم نکرده بود و ایدهش با اینکه جالب بود با پرداخت ضعیف و کسل کنندهش من رو همراه خودش نبرد فلش بک هایی که زده میشد جذاب نبود و باعث نشد مشتاق به خوندن کتاب بشم (با اینکه همگی به روند داستان توی اواخر کتاب کمک میکرد) به جز فلش بک ها تقریبا بقیه ی فصل ها توی کافه بود مصاحبت اریک با آراد و به بازی گرفتن آراد توسط اریک جالب بود ولی بازم کسل کننده بود و اینکه متقاعد به هواخوری رفتنش کرد و بعدشم اون هواخوری آراد چیز جالبی برام نداشت و یهو پرید یک سال بعد و وقتی کارتهای آراد قطع شدن ۰-۰ تماس ارتش آزادی بخش به آراد و حرفهاشون هم آنچنان نبود که باعث بشه ادامشو بخونم(البته این فقط سلیقه ی منه) با خودم میگفتم احتمالا اثر متوسطیه و وقتی تا اینجا جذبم نکرده بقیش آنچنان کتابی هم نخواهد بود و نمرم بهش ۳ بود تا اونجا با خودم گفتم دیگه این یه فصلو بخونم و تمام قسمت دوم کتاب جایی که باید ناامیدم میکرد تا کتابو ادامه ندم یهو شد به یه فصل بی نظیر و مهیج یهو آراد اومد و پای کسی به اسم سارا به داستان باز شد و اون دستگیر شدن ناگهانیش از اونجا به بعد کتاب تبدیل به یه چیز محشر شد پای رئیس به داستان وا شد و اونهمه اتفاقات که باعث شد نمرم به این بخش کتاب ۴٫۵ باشه خب یه جور دیگه ادامه میدم شخصیت پردازی متوسط بود تقریبا فقط شخصیت آراد بود که برام جذاب نبود و شخصیت پردازی سارا و رئیس محشر بودن شخصیتا زیاد نبودن و هر شخصیتی که وا شد و هر دیالوگی که از دهنش در اومد یه ارتباطی به کتاب داشت که این خیلی ستودنی بود از آقای فردریکسون، پیرمرد جارو به دست (نفر سوم)، پیرمرد مسافر قاچاقی، پرستار بیمارستان پدر آراد و خود پدر آراد همه حضورشون باعث پیشرفت کتاب شد ایده ی داستان و چنین زندانی.....محشر بود استعاری ترین کتابی بود که میشد دربارهی اوضاع آزادی توی سرزمینمون نوشت که اینجا استثناءاً فقط میشه سکوت کرد خیلی از جمله ها کنایه داشت و کلا پر از استعاره دربارهی چیزهای مختلف بود و این با اینکه یکی از نقاط قوت بود ولی اگه کمتر میشد بهتر بود یچیز دیگه برام جالب بود اینکه نویسنده روی چندتا جمله تاکید داشت همیشه یه راهی هست هیچی اتفاقی نیست عموما توی کتابای گمانه زن شاهد یه ویلن هستیم که موجوده (منظورم اینه که ویلن یه چیزی مثل ترس یا وسوسه یا غم نباشه) ولی این کتاب ویلنی نداشت!!!! ویلنش احساس ترس بود، ترس از دوری، ترس از آزادی و ترس از خیلی چیزهای دیگه و این نکته خیلی برام جذاب بود نثر کتاب یه مشکلی که داشت این بود که به توصیف میپرداخت و به اندازه هم میپرداخت ولی انگار چیز درستیو توصیف نمیکرد پایانش......صحبت آراد و رئیس توی برج سراسربین خیلی خوب بود و پاین مناسبی برای ۴۰ فصل کتاب بود و باعث شد عاشق شخصیتای رئیس و منشی (همسر رئیس) بشم :) اون بخش پایانی کتاب هم پر از استعاره بود که خوب ولی کمی آزار دهنده بود و این ایده که صفحه آخر کتاب فقط از دیالوگ استفاده شده بود و توضیحی نداشت خیلی خوب بود امیدوارم از این نویسنده (چه در این مجموعه و چه کتابهای دیگه) آثار دیگه ای هم ببینم و بخونم واقعا جذاب میشه اگه این مجموعه و دنیا رو ادامه داد که پتانسیل داره
خوندنی و دوست داشتنی
+اول از همه چیز، ما همه زندانی هستیم ++ریویو چقد طولانی شد🧑🦯
This entire review has been hidden because of spoilers.
فکر کنم اولین نفری باشم که نقد سختی نسبت به این کتاب دارم. باور کنید منم با هیجان زیادی سمت کتاب رفتم. اول میخوام تلاش نویسنده رو تشویق کنم. همین که نویسندههای بیشتری توی ژانر گمانهزن تصمیم به نوشتن دارن، منو عمیقا خوشحال میکنه. پیام و هدف آریزونا مشخصه. آزادی. و من کی باشم که از آزادی بدم بیاد؟ مشکل اصلی من با این کتاب همینجا شروع میشه. وقتی کتاب ژانر و گمانهزن هست برای انتقال پیام داستان به یک استعارهی قوی و قابل باور (با جزئیات) نیاز داریم. آریزونا به نظر من در چهارچوب ایده خام و هست، نیاز به پرورش داره تا قابل باور، یا حتی قابل تصور باشه! این اولین چیزی هست که نویسنده باید بیشترین تلاشش رو بکنه چون تمام پیام داستان باید روی این ایده سوار بشه! به خاطر همین بارها شده بود صحنههای احساسی یا دیالوگهای عالی بخونم اما نتونم جدیش بگیرم چون حس "داستان" بهم منتقل نمیکرد. احساس میکردم درگیر داستان نمیشدم چون نمیتونستم "واقعی" بدونمش. صرفا یک تشبیه ضعیف برای انتقال پیامی به این بزرگی وبینهایتی. خلاصه حرفم اینه که دنیاسازی ضعیفی داشت. و شما وقتی دنیاسازی قوی نداشته باشین، مثل این میمونه که یه انشا در مورد آزادی نوشتین! نه یک داستان. یه نکته دیگه که میخوام بهش ایراد وارد کنم تعلیق کتاب بود. تا دو سوم کتاب خواننده متوجه نمیشه داستان داره به چه سمتی میره و باید چه انتظاری داشته باشه. پلات یکنواخته. خبری از توئیست تاثیرگذاری هم نیست. اینجور هم نیست که نویسنده فرصت کافی برای غنی کردن دنیاش نداشته باشه چون کتاب نزدیک به ۵۰۰ صفحه هست. به نظرم ایده توی ذهن خودشون هم به توسعه نرسیده بوده. شخصیتها خوب بودن هرچند اصلا از پیچش شخصیتی رئیس خوشم نیومد و به نظرم شتابزدگی داشت. اما قلم اقای میثمی پر از احساس بود. پر از پانچلاینهای احساسی. فقط حیف اگر بیشتر روی پایه داستان کار میکردن. به نظر من آریزونا میتونست یه داستان کوتاه عالی باشه... به طوری که جاهای خالی دنیاسازی رو "ابهام" پر میکرد و پیام هم به خوبی منتقل میشد و نیازی به نشخار ادبی نبود. و لطفا کسی میشه بهم بگه چرا اسم کتاب آریزونا هستش؟ و جلد کتاب دقیقا چه ربطی به فضای کتاب داره؟! لیترلی عکس یه کوه رو میذاشتن کافی بود!
گاهی انگار باید نفسی عمیق کشید و وارد طبیعت شد گاهی باید از همین آزادی لذت برد چرا که اتسان تا وقتی آزاد است قدر نمیداند گاهی باید آراد بود و دل را زد به دریا گاهی باید سارا بود یاغی گاهی باید پدر آراد بود عاشق و آنگاه است که زندگی کامل میشود صدای هق هق گریه های سارا هنوز در گوشم است و صدای هق هق خودم در اواسط کتاب را بیاد می آورم
"بچه که بودم، فکر می کردم زندان جای بسیار بزرگی است؛ آن قدر که حتی اگر تمام دوران محکومیتم را هم صرف دیدن بندها و راهروها و سلول ها کنم، باز نمی توانم همه جای آن را ببینم، چندان هم در اشتباه نبودم، زیرا گشتن در بند خودمان هم سالها وقت می گرفت، چه برسد به کل بندهای دیگر. شاید به خاطر همین هم بود که هیچ وقت تصور نمی کردم جایی غیر از زندان وجود داشته باشد، اما بالاخره برای هر زندانی، اتفاقی می افتد که مجبور می شود به چیزهای دیگری هم فکر کند. برای من، همه چیز از اولین هواخوری ام شروع شد و شاید اگر کمی باهوش تر بودم، می توانستم خطی را که از میان اتفاقات می گذشت ببینم، اما من فقط یک پسربچه ی نه ساله بودم و در آن شن والیبال، نمی توانستم همه چیز را به خوبی درک کنم.. حالا، پانزده سال از آن ماجرا می گذرد و من تبدیل به یک زندانی معمولی شده ام. زندانی ای که روزها بیگاری می کند تا بتواند هزینه ی خوش گذرانیهای شبانه در مرکز تفریحات را بپردازد، آن هم بدون این که بداند به زودی، وارد مسیری می شود که او را مجبور به فکر کردن به چیزهای عمیق تری می کند. چیزهایی که به او می فهماند، زندان چقدر جای کوچکی است." به نظر من بومی بودن ادبیات و داشتن حس بومی در داستان ها مخصوصاً ادبیات فانتزی و علمی تخیلی خیلی مهم بهحساب می آید. درواقع به نظر من وقتی خواننده مثلاً رمان فانتزی ایرانی میخواند باید انتظار داشته باشد که با گونهای از فانتزی ایرانی و بومی نشاءت گرفته از اساطیر ایرانی روبهرو بشود و ردی از فانتزی بومی در آن ببیند، چراکه اگر نوع دیگری از فانتزی رو بخواهد(مثلاً فانتزی بر اساس اساطیر و فولکلور غربی یا خاور دور) رمان های نوشته شده توسط نویسنده های خود آن زیستبوم خیلی ماهر تر هستند تا آن حال و هوا را به خواننده ارائه بدهند تا کسی که با داستان و فرهنگی متفاوت بزرگ شده. همین نظر را به شکلی در مورد ژانر علمی تخیلی هم دارم یا حداقل داشتم! تا قبل از آریزونا. وقتی شروع به خواندن آریزونا کردم، احساس کردم ادبیات داستان بومی نیست و هیچ حس و حال ایرانیای بهم نمی دهد به طوری که اگر اسم نویسنده رو نمی دیدم می گفتم صد در صد یک رمان ترجمه است! اما نکته جالب این رمان آنجایی هست که هرچقدر جلوتر رفتم بیشتر متوجه شدم که داستان آریزونا نمیتواند در قالب ادبیات بومی قرار بگیرد چون فضایی بزرگتر از فضای بومی ایران دارد، درنتیجه دیگر بومی نبودن آن ایراد بهحساب نمیآید بلکه یکجور تعریف است. داستان در یک مدینه فاضله به نام زندان اتفاق میافتد. در این مدینه فاضله بهعلاوه تمام قوانین اجتماعی مخصوص به خود، یک قانون بیبروبرگرد وجود دارد: هر فرد میتواند هرچند وقت یکبار به هواخوری برود و حتماً باید اولین بارش را به هواخوری برود! و نکته اینجاست: هواخوری در محیطی خارج از زندان اتفاق میافتد. یعنی خارج از تمام آن محیطی که باعث شده تمام زندانیها یک زندگی آرام و دلنشین بهدوراز جنگ فقر و حتی ترس را تا به آن روز تجربه کردهاند. داستان در مورد آراد یکی از زندانی های این زندان است. او تفاوتی با بقیه دارد و آن تفاوت این است که برعکس بقیه اولین نوبت هواخوریاش نه در چهاردهسالگی بلکه در نهسالگی رفته است. راستش رو بخواهید جدا از بحث داستان زندان آریزونا و ماجرای هواخوری تا حدودی من رو به یاد شهرهای غارهای پولادین آسیموف و ترس از فضای باز مردم آن رمان انداخت. در اینجا هم زندانیها در برخورد با هواخوری همان حس ترسی به آنها وارد می شه که در غارهای پولادین در برخورد با هوای باز و خروج از شهرهای سرپوشیده با آن مواجه میشدند. البته در غارهای پولادین این ماجرا تنها در چند خط شخصیتپردازی خلاصه میشد اما اینجا در آریزونا این مسئله اصل جنس است! داستان مستقیماً با همچین ترسی کار دارد. زندانیهایی که از هواخوری بیزارند و با خودشان میگویند اصلاً چرا باید از محیط امن خود خارج شویم و باعث شویم همچین ترس بیدلیلی به جانمان بی افتد. میتوان گفت آریزونا پر از استعار است: از دنیای که به زندان تشبیه شده تا مرگی که به آزادی، از زندانیهایی که معنی زندانی بودن و آزاد بودن را درک نمیکنند. در آخر: داستان آریزونا باوجود روایت غیرخطی روند خوبی دارد و فصلبهفصل شکل میگیرد. شخصیتپردازی و رفتار شخصیتها در قبال ماجرای داستان بسیار خوب است و کاملاً با منطق داستان میخواند، فضاسازی نیز در حدی هست که خواننده بتواند دنیای داستان را در ذهنش تشکیل دهد. پیچشهای داستانی هم بهخوبی در داستان قرارگرفتهاند، همچنین اولین تجربه رمان بلند امیرعباس میثمی بهعنوان نویسنده نیز بهحساب میآید درنتیجه میتوان از کنار بعضی از ایرادات ریز گذر کرد. همه این عوامل دستبهدست هم داده تا بتوان آریزونا رو بهعنوان یکی از جذابترین رمانهای علمی تخیلی سال گذشته شناخت. در کنار اینها، آریزونا باوجود تعداد صفحه نسبتاً بالایش کتاب بهشدت راحت خوان است و خیلی سریع میتوانید تمامش کنید درنتیجه مطمئناً اگر از طرفداران ژانر علمی تخیلی و بهخصوص داستانهای آرمانشهری و پاد آرمانشهری هستید این رمان سرگرم و راضیتان میکند.