مجموعه ۱۰ داستان کوتاه: «سپرده به زمین»؛ «استخری پر از کابوس»؛ «روز اسبریزی»؛ «تاریکی در پوتین»؛ «شب سهرابکشان»؛ «چشمهای دکمهای من»؛ «مرا بفرستید به تونل»؛ «خاطرات پارهپاره دیروز»؛ «سهشنبه خیس»؛ «گیاهی در قرنطینه»؛ چاپ اول تیر ۱۳۷۳
چرا می دویدید؟ - واسه این که صدای پاهام پشت سرم بود... خوشم می آمد...سالها بود - که اونطوری جلوی خودم راه نرفته بودم، تازه مگر چند قدم دویدم
واژه های بیژن نجدی لطیف اند بمانند شعرهای سهراب با خواندن هردو سرشار از عشق به انسانها می شوی و درد و رنجشان را لمس می کنی اما از خودت می پرسی که آیا این دو اهل یک ده یا شهرنبوده اند؟ میدانم هردو ایرانی اند ولی مگر می شود این همه نامردمان از خاک سهراب و بیژن باشند ..کاش کمی بیژن و سهراب بودیم ما آنها را فراموش کردیم و رویای زیبایشان را
این تکه مغز، دیرتر از تمام سلولها می میرد. اینجا هم لایه های فراموشی است. صداهایی که ما می شنویم به اینجا که می رسد جذب این توده لیز می شود و ما آن را فراموش می کنیم، در حالیکه هیمشه توی کله ماست. اینجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داشته ایم، بی آنکه بتوانیم به یاد آوریم که آنها چه کسانی بوده اند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاریست، خاکسپاری رویاهای ما
نمیتوان با خواندن داستان یوزپلنگهای بیژن درد رو حس نکرد همراه ملیحه برای پدری که سالها قبل تیرباران شد نمی توان باران نشد جسدش را ندادند و هنوز مرگش را باور نداشتیم. وقتی انقلاب شد و زندانی هایی را آزاد کردند کنار در زندان باز منتظرش بودیم که با شال گردنی سپید پیدایش شود
و همراه میرآقا شکست قیام جنگل را نمی توان حس نکرد می بینی ماهرخ، پیر شده ام، پیری مردها از مشت دستشان شروع می شود
و نمی توان همدرد پدری نشد که پسر سربازش را از دست داده و بعد سالها هنوز عزادارش است پوتین بند نداشت. نه بوی پایی می داد و نه صدای دویدن کسی از آن بگوش می رسید. سرد بود. پر از گِل بود. پدر آنرا مثل نعش کوچکی از طاهر گرفت
ته آب چطور می شود فهمید که امروز چند شنبه است؟ آنجا گوشهای آدم پر از مورچه نمی شود و کرم ها و مارمولکها توی دهن آدم وول نمی خورند. زیر سقفی با گچ بریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمی تواند بفهمد که دیگری دارید گریه میکند
..هزاران طاهر در این سرزمین زندگی می کنند طاهر سرباز و طاهر بیمار روی ترازو به عقربه ای نگاه کرد که زیر پاهایش تا کنار عدد 49 رفته بود. و این یعنی اگر طاهر بدنیا نیامده بود و یا همان لحظه می مرد و کسی جسدش را می سوزاند، زمین، 49 کیلو سبک تر، می توانست خورشید را دور بزند
آدم یا از چیزهایی می ترسه که اونا رو می شناسه، مثل چاقو، مثل تنهایی، یا از چیزهایی که اصلا نمی شناسه، مثل تاریکی، مثل وقتی که با هر صدای در خیال می کنی اومدن بگیرنت، مثل مرگ، ولی مرض طاهر این جور ترسها نیست، اون داءُالصدف گرفته، یه ترس ارثی... داءُالصدف ترسهاییه که نسل به نسل به آدم ارث می رسه، فکرش رو بکن یه تپه از جمجمه، از دست و پای مردم، توی محلهش درست کردهن... خیال می کنی اون چکار میکنه؟ داد میکشه چرا؟ می زنه خودشو می کُشه؟ نه، رنگش می پره، شاید هم می ره یه گوشه، شکمشو مشت می کنه و بالا می آره، چشمهاش پر از اشک می شه، اما اون اصلا نمی فهمه که مال استفراغه یا گریه س... بعد وقتی که بچه دار میشه فقط خوشگلیش نیست که به بچه ش ارث می رسه، ترسش هم هس، آره....ارث، ارثیه، ارثیه، از این بچه به اون بچه، از این نسل به نسل دیگه.... تا اینکه یهو، یه طاهری پیدا میشه که اینطوری می افته روی زمین، و زخمهاشو می خارونه... رخمهای ترس رو
گاهی اوقات فکر میکنم که تصور نویسنده های ایرانی از خواننده هاشون اینه که ما انقدر در خوشبختی ها و خوشحالی مون غرق شدیم که رسالت اونا به عنوان یک نجات غریق شجاع ، پرت کردن ریسمانی بافته شده از اشک و آه و اندوه به سمت این غرق شدگان بخت برگشته ست اینکه وظیفه ی خطیرشون ایجاب می کنه که هر وقت دست به قلم شدن تمام غم های عالم رو بریزن توی دل خواننده هاشون که مبادا ، مبادا خوشی گوشه ی دلشون جا خوش کنه ... مبادا دلشون به روزهای بهتری هم روشن باشه
امتیازی که به این کتاب میدم نه به خاطر داستان ها بلکه فقط به خاطر توصیفات سهراب گونه و لطیفی هست که نویسنده با هنرمندی به کار برده ...توصیفات زیبایی ، که اگر لا به لای داستان هایی که بویی از مرگ و تباهی نداشتند استفاده می شدند ، قطعا" این کتاب را به اثری خواندنی تر و خواستنی تر تبدیل میکردند
کسی میگفت که داستان های کوتاه خارجی را بیشتر از داستان های کوتاه فارسی دوست دارد و اصلا نمونه های خارجی جذاب ترند و فارسی ها به دل نمیشینند ؛ به او پیشنهاد خواندن این کتاب را دادم که این تفکرش مثل خودم تغییر کند و بداند که میشود مجموعه ای از داستان های کوتاه و زیبا را از یک نویسنده ی ایرانی خواند و برایش این پیش بیاید که کتاب را آرام مزه مزه کند و نگذارد زود تمام شود و برای همین , شبی یکی دوتا از ده داستان خوبش را که با قلمی زیبا نوشته شده و پر از حس های خوبیست که به آدم هدیه میدهد خواند و مست نوشته های نویسنده شد , پیشنهاد این کتاب به من در گودریدز نتیجه ی خوبی داشت و پیشنهاد دادنش به دوستانم هم نتیجه ی خوبی خواهد داشت و آن هم این هست که دیگر مرغ همسایه ! یا همان داستان های خارجی کوتاه ! غاز نخواهند بود و ما بالاخره غاز خودمان را در همین حوالی به زبان اصلی اش که زبان شیرین فارسی هست , بعد مدت ها پیدا کردیم ...
داستانهای کوتاه مدرن شاعرانه که به فکر فرو میبردتان. اگر داستان کوتاه مدرن و پست مدرن خواندهاید و با آنها ارتباط برقرار نکردهاید فکر نکنم از این کتاب هم خوشتان بیاید
به ظاهر کتاب نگاه می اندازی و برای خواندنش در 1-2 ساعت نقشه میریزی اما غافل از اینکه این کتاب را باید مزه مزه کرد و اجازه داد توصیفات بدیع و زیبایش در ذهنت جان بگیرد. پس با نقشه ای نقش بر آب شده به خواندن یکی دو داستان در هر شب قناعت می کنی و با حوصله از نثر شعرگونه، سوژه های عجیب و زاویه دید متفاوتش لذت می بری
اگر کسی این روزها گذرش به لاهیجان افتاد یک سری به قبرستان آنجا بزند. شاید دو تا مرد و یک زن میانسال را آن اطراف ببیند که بر مزار آن مرد نویسنده و شاعر و معلم ریاضی ایستادهاند (یکی از مردها احتمالا نشسته چون پایش درد میکند) و زیر لب فاتحه میخوانند. این سه نفر "طاهر" و "ملیحه" و "مرتضی" هستند.
بیژن نجدی فرصت کمی داشت برای بروز استعدادش و ابراز نگاه خاصش به اهالی ادبیات. فقط چاپ شدن یک مجموعه داستانش را دید: "یوزپلنگانی که با من دویده اند". آن مجموعه داستان دیگرش و مجموعه شعر پس از فوتش منتشر شدند.
با این همه نجدی یک حادثهء خوب بود در ادبیات داستانی ما. یک پیشنهاد ویژه بود. پیشنهادی در نگاه. او شاعر هم بود و اتفاقا به زعم من شعرهای خیلی خوبی هم دارد. شاید یک علت اینکه حجم کارهای داستانیش این قدر کم است همین پرداختن به شعر بودهباشد. الآن میگویم کاش همهء وقتش را گذاشته بود و داستان نوشته بود. هرچند گفتهاند که آدمی نبوده که حتی این قدرها در قیدوبند خلق اثر ادبی بزرگ و دیدهشدن و این حرفها و بازیها بودهباشد. مصداقش این همه داستان ناتمام در مجموعه "داستانهای ناتمام". آن هم داستانهایی که موقعیتهای جذابشان دهان هر نویسندهای را آب میاندازد که یکیشان را بردارد و تمامش کند.
داستان نویسی نجدی را من شاعرانه ترین نوع داستان نویسی ایرانی میدانم. یک نوع داستاننویسی خاص که در آن هم "موقعیت" شاعرانه است، هم "پرداخت"، هم "نگاه"، هم "توصیف"، هم "شخصیت" و البته چیزی از عناصر داستان را هم کم ندارد.
میگویند فلان نویسنده شاعرانه مینویسد و وقتی نگاه میکنی میبینی منظورشان این بوده که کلمات پر از عاطفه توی داستانهایش زیاد است. یا نهایتا موسیقی نثرش خوب است. اما شاعرانگی نجدی در داستانهایش از این سیاق نیست. او شاعرانه به جهان مینگرد!
در داستان "سپرده به زمین" طاهر و ملیحه را در هیئت یک پیرزن و پیرمرد بی اولاد میبینیم که در تشییع جنازهء ناشناختهء کودکی که رودخانه با خود آوردهاست شرکت میکنند تا احساس کنند "حالا بچهای داریم که مرده!"
در داستان "چشمهای دکمهای من" جهان را در قابی کج از چشمهای دکمهای عروسکی در یکی از شهرهای اشغال شدهء زمان جنگ تحمیلی میبینیم که یک روز با اصابت موشک به خانه، از پنجره به بیرون پرتاب میشود، روی آسفالت میافتد و شاهد شهادت مادر "فاطی" است.
در داستان "روز اسبریزی" شاهد ماجرای آتش گرفتن پردهء یک پردهخوان دورهگرد خراسانی هستیم که به یکی از روستاهای شمال آمده. و حالا تنها جوان کر و لال روستا که از فاجعه با خبر است میخواهد دیگران را مطلع کند.
بیژن نجدی اگرچه ستارهای بود که اندک زمانی در آسمان ادبیات داستانی ما درخشید ولی با آثار شاعرانهاش، که به نسبت مورد استقبال مخاطب عام هم قرار گرفت، پیشنهادهای درخور توجهی به داستاننویسی ما ارائه کرد. او فضای تازهای پیش روی داستان نویسان ما گشود و اینگونه که مشخص است چنین کاری را کاملا ناخودآگاه و بدون نظریهپردازی انجام داد. آنچه داستانهای او را این اندازه تاثیرگذار میکرد البته که رنج و غم زندگی بود که به گفتهء خودش از ۴ سالگی با مرگ پدرش در قیام افسران خراسان بار آن را به دوش کشیدهبود:"لازم نیست حتما شانههای توانایی داشتهباشید که دنیا سختیهایش را روی شانهء شما خالی کند. برای من این اتفاق در ۴ سالگی رخ داد و من از همان روز نویسنده شدم."
او در داستانهایش برای توصیف، بسیار از عناصر معانی و بیان اعم از تشبیه و استعاره و تشخیص و حس آمیزی استفاده میکرد. این گونه نبود که فقط به ظاهریترین نوع شاعرانگی، یعنی نثر شاعرانه تکیه کند.
تصاوير مبتني بر تشخيص را مي توان از زيباترين تصاوير شاعرانه ي بيژن نجدي دانست ، كه در خلال آن ها به زندگي شاعرانه ي او با اشياء و محيط پيرامونش پي مي بريم ، تصاويري نظير : يك پيراهن تور و كت و شلوار سرمه اي راه راه همديگر را بغل كرده بودند )مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان به چي مي گن گرگ) رختخواب دراز كشيده بود (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول)
آسفالت خودش را میکشاند روی زمین (مجموعهء یوزپلنگانی که با من دویدهاند / چشمهای دکمهای من)
در این مجال مجمل واقعا نمیشود به صورت جدی به بررسی سبک خاص نجدی پرداخت. این اشاره را کافی میدانم.
بیژن نجدی میگفت:"در جنگی که اتفاق افتاده، هر کس باید به نوعی دفاع کند." جنگ تحمیلی یکی از دغدغههای همیشگی او بود. بنابر همین نگاه بود که داوطلبانه برای حضور در جبهه ثبت نام کرد و با کاروان اعزامی دبیران لاهیجان راهی سنندج شد. از آنجا به سلیمانیه و خط مقدم اعزام شد. داستانهایی چون "چشمهای دکمهای من" و "زمان نه در ساعت" نشاندهندهء توجه خاص نجدی به جنگ و جبهه هستند.
با نگاهی به:
- شاعری که داستان میگفت، شهرام فرهنگی، همشهری داستان، دور اول، شماره 3
- ساختار تصاویر شاعرانه در داستانهای بیژن نجدی ، لیلا کردبچه -------------------------------------------------- بعدالتحریر به بهانه زادروز نجدی: این خلاصه ای است از گزارش جلسه نقد و برسی ساختار اسطوره ای داستان "شب سهراب کشان" از همین مجموعه که سال پیش برگزار شد:
در این بخش، مجید اسطیری شروع به ارائۀ صحبتهای خویش کرد و الگوی تکرارشوندۀ این داستان را برگرفته از کشتهشدن سهراب در شاهنامه دانست. اسطیری دربارۀ قرینهسازی شخصیتها اظهار داشت: «میان شخصیت مرتضی با سهراب چهارشباهت وجود دارد: 1ـ جوانی.2ـ پرسشگری.3ـ بیصبری و بیقراری. 4ـ ناکامی و جوانمرگشدن. میان شخصیت سیدنقال با رستم نیز شباهتهای نهچندان کاملی برقرار است: 1ـ پیری.2ـ ناتوانی در درک حقیقت طرف مقابل. در اسطوره، سهراب از شناختن رستم بهعنوان پدر و در این داستان، سیدنقال از درک حقیقت درونی کودک کرولال ناتوان است.3ـ عدم پرسشگری». اسطیری در بیان دیگر شباهتهای دو داستان افزود: «صحنۀ دعوا و درگیری سیدنقال و مرتضی با نبرد رستم و سهراب، منطبق است؛ زیرا میان دو شخصیت، سوءتفاهم وجود دارد که باعث درگیرشدن آن دو میشود. پردۀ نقالی بهمثابۀ کتاب شاهنامه است و حضور خود فردوسی در داستان، مایۀ شگفتبودن آن شده است». اسطیری به فراروی نجدی در اثر خویش اشاره کرد و گفت: «سهراب درصدد دانستن این مسئله است که آیا رستم، پدر اوست یا نه. درحقیقت در پی فهمیدن موضوعی در گذشته است، اما مرتضی خواهان فهمیدن سرانجام داستان است؛ یعنی فهمیدن چیزی در آینده را طلب میکند. فراروی بعدی نجدی دربارۀ مرگ شخصیت قرینۀ رستم یعنی سیدنقال رخ داده است؛ زیرا او به همراه مرتضی در آتش سوخته و کشته میشود». تحلیلگر داستان شب سهرابکشان خاطرنشان کرد: «در اسطورۀ غربی ادیپوس شهریار اثر سوفوکلس، فرزند، پدر خود و درواقع نمایندۀ سنت را از بین میبرد، اما در اسطورۀ ایرانی شاهنامه، پدر، فرزند خویش را که نمایندۀ تجدد است، میکشد. فراروی تراژدی بیژن نجدی در این است که در آن مرد نقال و بچۀ کرولال که نمایندۀ گذشته و آینده هستند، هردو میمیرند».
گوشه و كنار اينترنت را كه بگرديد تا دلتان بخواهد مطلب درباره اين كتاب پيدا ميكنيد كه هر كس تاويل هايي متفاوت از ديگران براي ان ارائه داده كه شايد درست باشد ولي نويسنده كوچكترين قصدي شبيه به ان نداشته يا شايد داشته..البته اين يك اصل كلي درباره هنر نقدپذير مانند ادبيات،سينما،نقاشي و..است دليل اين امر ساده است؛نثرِ گاها پيچيده به انضمام لحن كاملا شاعرانه،استفاده از ارايه و تمثيل و استعاره و نشانه و..و گنگ بودن سرنوشت برخي شخصيتها باعث ميشود هر كسي برداشت خودش را داشته باشد. اما كتاب از نظر من هم حُسن دارد و هم عيب؛از نكات مثبتش ميتوانم به لحن شاعرانه اثر،انتخاب سوژه هاي متفاوت و متنوع و انتخاب زاويه ديدهايي جسورانه،استفاده از كمي فانتزي و تخيل اشاره كنم و از نكات منفي اش باز هم به همان لحن شاعرانه كه هر چند كه نقطه مثبت است با پيشروي اثر تبديل به پاشنه اشيل ان ميشود،استفاده از شخصيتهايي همنام كه باعث بيهوده گيج شدن خواننده و ..استفاده بيش از حد از نشانه و استعاره است تا جايي كه شايد حتي چند جمله سر راست در كل كتاب نشود پيدا كرد و ديگري تم كاملا سياه داستانهاست كه از نظر ديگري ميتواند حتي حسن باشد. نكته بسيار مهم در مطالعه اين كتاب،نام اثر است كه بر خلاف عرف مجموعه داستانها از دل داستانها انتخاب نشده است.در پشت جلد كتاب و در حاشيه ان نوشته شده؛ "گونه ي زنده اي كه امروز ناپديد ميشود،فردا ديگر سر بر نخواهد داشت" پس در همين ابتدا يك كد به شما داده ميشود تا بدانيد چه كتابي را ميخواهيد شروع كنيد و بنظرم اين كار چه از طرف نويسنده بوده يا ناشر،تدبير هوشمندانه اي بوده. كتاب شامل ١٠ قصه است كه همگي در مضمونهايي مانند تقابل سنت و مدرنيته،انسان و طبيعت،ترس از تنهايي،ترس از مرگ و..شريك هستند و اكثر انها در محيطي روستايي به وقوع ميپيوندند كه كمك كرده نجدي بتواند لحن شاعرانه اش را عادي تر جلوه دهد. ٤ شخصيت در كتاب متناوبا تكرار ميشوند؛ طاهر در ٤ داستان،مليحه در ٣ داستان،مرتضي در ٣ داستان و مير اقا در ٢ داستان.. اين تكرار به نظرم همان كاري را ميكند كه برخي نويسنده ها از شخصيت هاي بي نامشان انتظار دارند..يعني تعميم دادن انها به همه..چرا؟چون در همه داستانها سرانجامشان نوعي سقوط است..اينكه مثلا طاهر يك قصه در كجاي ان ايستاده و در قصه ديگر كجاي ان،اينكه در اين،چند ساله است و در ان،چند ساله تفاوتي نميكند،چون طاهري وجود ندارد كه خالي از كابوس باشد. فكر كردم غير از اينها،نجدي احتمالا معادله اي را هم در نظر داشته و شايد طاهر و مرتضي هر قصه را با توجه به قبلي بايد ببينيمش.براي همين كتاب را ٢ بار خواندم و اتفاقا متوجه نكاتي نيز شدم.ولي سوالي برايم طرح شد؛ايا اينها به گيج كردن مخاطب مي ارزيده؟مثلا در داستان "خاطرات پاره پاره ديروز"،طاهرِ داستانْ،پدر بزرگي بنام مير اقا دارد.ميراقا كه بر عليه حكومت رضا شاه ميجنگد،پس از لو رفتن ياران،از ترس دستگيري فرار ميكند و به دليل همان ترس تا اخر عمرش به نزد خانواده اش بر نميگردد و در تنهايي ميميرد.بعد،در داستان "گياهي در قرنطينه"،طاهر داستان به بيماري ناشناخته اي ناشي از ترس مبتلا ميشود.دكتر به پدرش ميراقا ميگويد كه او به بيماري داءالصدف مبتلا شده.بيماري كه ناشي از ترسه و ارثي معرفي ميشه..يعني به طاهر ارث رسيده.يا طاهر در داستان "تاريكي در پوتين" سربازي ست كه مرده و جسدش را براي پدرش اورده اند و در داستان "گياهي در قرنطينه" باز هم سربازي ست كه زمانيكه در بيمارستان پادگان قفلي كه در كودكي اش براي شفا بخشي به تنش دوخته اند را باز ميكنند به حال قبل دچار ميشود.يا مثلا مرتضي در هر ٣ داستاني كه در ان حضور دارد به نوعي قربانيست.يا مليحه در هر ٣ داستان به دنبال چيزي ميگردد.در "سپرده به زمين"به دنبال فرزند نداشته اش،در "خاطرات پاره پاره ديروز"به دنبال حقيقت زندگي همسرش و در "سه شنبه خيس"به دنبال پدر مرده اش.نكته ديگر اينكه در هر داستاني كه مرتضي وجود دارد خبري از طاهر و مليحه و ميراقا نيست. جالب است بدانيد كه راوي تمام داستانها سوم شخص است به غير از ٢ داستاني كه قهرمانش انسان نيست و از راوي اول شخص(من راوي) بهره ميبرد. در داستان "روز اسب ريزي" راويِ داستان يك اسب است.اسبي كه به دليل جهل و غرور مالكش ارام ارام دچار استحاله ميشود و من بودنش را فراموش ميكند.اين دگرگوني بصورت تغيير ديوانه وار راوي به ما نشان داده ميشود بطوريكه در پاراگرافي از داستان راوي در حدود ١٠ بار تغيير ميكند و اخرين جمله ي داستان اين است؛ "من ديگر نميتوانستم بدون گاري راه بروم و يا بايستم.اسب ديگر نميتوانست بدون گاري بايستد يا راه برود.من ديگر نميتوانستم..اسب..من..اسب.." نكته جالب در اين ميان نوعي ابراز عشق اسب و اسيه( دختر مالك اسب) به يكديگر و سوار كاري دختر با اسب بدون زين است كه باعث ميشود اسب ديگر قصد سواري دادن به مالكش را نداشته باشد و همين باعث ميشود قالان خان(مالك اسب) از او خورده بگيرد و شروع به ازار او كند.هر چه باشد عشق در تقابل با سنت ماست.اين پاراگراف از لحاظ برانگيختگي جنسي از نگاه اسب به زيبايي نوشته شده.با توجه به تغيير مداوم راوي از من راوي به اسب ميشود اسب را استحاله اي از انسان دانست؛ "اسيه پوست سرخِ سياه شده اي داشت.دو تا گردوي زير جليقه اش به سختي ديده ميشد.موهاي بلندش را روي گوش راستش گيس كرده بود.دنباله ي گيس روي سينه اش افتاده بود.كف دستهايش را به گردنم ماليد.بعد تا جال خالي زين كشيد.كف دستهايش از روي كپلهايم گذشت و عرق رانها تا مچ پايم را خشك كرد.از جيب راستش يك حبه قند در اورد و ان را زير لبهايم گرفت. در داستان "چشم هاي دكمه اي من.." نيز راوي داستان يك عروسك است و ما اينبار به مقوله جنگ و فقدان از ديد يك عروسك نگاه ميكنيم.چشمهاي دكمه اي من داستان گل درشتي ست و به نظرم كمي از بقيه داستانها فاصله دارد. نجدي در داستان "مرا بفرستيد به تونل" كمي از تخيل استفاده كرده و زمان داستانش را به اينده منتقل كرده تا باز هم از انسان فراموشكار انتقاد كند.انساني كه زندگي اش را بر اساس فراموشي ها پايه نهاده تا مبادا خدشه اي به ان وارد شود و بتواند به هر نكبتي كه هست ان را زندگي كند.حتي اگر بداند غريبه اي به اسم خودش درونش وجود دارد كه از همه چيز اطلاع دارد؛ "دكتر گفت:دلتان نميخواهد كه بفهميد توي سرتان چه خبر است؟! خانم مهران گفت:نه! دكتر گفت:چرا؟ميترسيد كه بفهميد يك خانم مهران غريبه توي سرتان راه ميرود؟ خانم مهران گفت:نه؟ دكتر گفت:همه ما توي كله ي خودمون دفن شده ايم!" در داستان "استخري پر از كابوس" با فردي بنام مرتضي اشنا ميشويم كه ٢٠ سال پس از تلاش نافرجامش براي نجات دادن يك قو و پس از بازگشت به موطنش دستگير ميشود.اين داستان استعاره اي ست از قرباني شدن انسان و طبيعت در برابر صنعت و تكنولوژي. سپرده به زمين روايت زن و شوهر پيري بنام طاهر و مليحه ست كه عمري را در حسرت داشتن فرزندي و فرار از تنهايي سر كرده اند و كارشان به جايي ميكشد كه بچه مرده اي را (كه شايد او هم عمرش را در انتظار خانواده اي بوده) به خاك ميسپارند تا بتوانند برايش نامي انتخاب كنند و ان را فرزند مرده خودشان بدانند اما.. داستان "تاريكي در پوتين" نيز داستان مرديست كه در فقدان فرزندش طاهر كه در جنگ مرده تصميم ميگيرد هيچگاه لباس عزايش را در نياورد ولي روزي با ديدن پسري بنام طاهر در رودخانه كه معلوم نيست توهم است يا واقعيت نظرش تغيير ميكند. "شب سهراب كشان" بهترين و جاندارترين اثر اين مجموعه،روايت پسر كم سن و سال كر و لالي ست كه در ميان انسانهايي كه با او تفاوت دارند در تقلاي فهميدن و فهماندن است؛ "مرتضي بين مردهايي كه به طرف پرده(نقالي) سرك ميكشيدند راه باز كرد،خودش را از مردم كنار كشيد تا قدم زنان به ايوان خانه اش باز گردد،روي لبه ايوان بنشيند و به "سكوت پارس كشيدن سگي" كه در حياط ميدود "گوش كند"،تا به قهوه خانه برود و انجا روي نيمكتي بشيند و به "صداي اب در ليوان روبرويش نگاه كند" و از خودش بپرسد كه مردم كنار پرده چه ميكنند." بهتر از اين نميشود حسرتْ خوردنِ نداشتنِ يك نعمت خدادادي و متفاوت بودن در خيل مردم را توصيف كرد. در "سه شنبه خيس" حجم توصيفات شاعرانه و تشبيهات به قدري زياد ميشود كه كمي ازاردهنده ميشود،هر چند كه كليت داستان موضوعي سرراست دارد.دختري بنام مليحه پس از چند سال كماكان نتوانسته با مرگ پدرش كنار بيايد و عدم او را بپذيرد،پس در خاطراتش انتظار او را ميكشد. و در "گياهي در قرنطينه" كه بنظرم از خوب هاست نيز با طاهري روبرو هستيم كه به بيماري ناشناخته اي از ترس مواجه ميشود و يك رمال-شفا دهنده اي براي رفع و دفع بلا قفلي به پشت او ميزند كه تمام عمر همراهش است ولي زمانيكه قفل را از بدنش باز ميكنند او دوباره به همان بيماري كودكي اش مبتلا ميشود.باز هم همان داستان ترس از مرگ و ترس از دست دادن عزيزان و .. در واقع طاهر اين داستان به اين بيماري ارثي مبتلا ميشود چون پدر و مادرش به ان مبتلا هستند.چون انها ميترسند.طاهر رو به مرگ مي افتد چون پدر و مادرش ميترسند،ترس از دست دادن فرزندشان..
ببخشيد كه طولاني شد.تمام تلاشمو كردم كه كوتاه تر بشه..
سبک داستانسرایی و قلم نجدی رو خیلی دوست داشتم. توصیفهای خیلی خلاقانه که بسیار منحصر به فرد بودن و سبک متفاوتی به نوشتهها میبخشید و همه چیز، حتی جزئیات رو قابل تجسم میکرد. با این حال داستانها و فضایی که روایت میشد رو اصلا دوست نداشتم و نتونستم با بیشتر داستانها و تقریبا هیچ شخصیتی ارتباط برقرار کنم. داستان روز اسبریزی رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. ---------- یادگاری از کتاب: ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد. ... ته آب چطور میشود فهمید که امروز چند شنبه است؟ ... زیر سقفی با گچبریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمیتواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند. ... رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم، ساکت بود. ... همه ما توی کله خودمان دفن شدهایم. ... هزار بار به میرآقا گفته بودم یا من یا جنگل، میرآقا هم هزار بار گفته بود «هم جنگل، هم تو و هم یه چیزی که نمیدونم چیه که آدم دلش میخواد به خاطرش بمیره...» برای میرآقا زندگی مثل سال بود نمیتوانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد.
از اونجایی که من کلا نمیتونم زیاد با داستان کوتاه ارتباط برقرار کنم، عجیبه که از این خوشم اومد. خیلی نثرش قشنگ بود و خیلی هنری بود بنظرم ارزش خوندن داره.
اصلا دلم نمی خواست کتاب تموم بشه. بهترین مجموعه داستانی بود که توی عمرم خوندم. تک تک داستان هاش رو دوست داشتم و حتی از اون دست کتاب هاییه که هر چند وقت یه بار مثل یه کتاب شعر می خونمش حتما. خیلی ها می گن بیژن نجدی یه شاعره بیشتر تا داستان نویس، من می گم بیژن نجدی یه نقاشه...ذهنش مرتب تصویر خلق می کنه و به زیباترین و لطیف ترین حالت ممکن اون تصاویر رو ثبت کرده. هیچ نویسنده ی ایرانی ای رو تا به امروز انقدر نزدیک به ذهن خودم ندیده بودم. بیژن نجدی بنیان گذار شعر-داستان بوده. «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» هم اسم هیچ کدوم از داستان های کتاب نیست.
داستان اول اسمش «سپرده به زمین» ئه. زوجی که بدون فرزند موندن و سالهاست در مورد این که اگه فرزند داشتن اسمش رو چی میذاشتن بحث می کنن. و آخرش یه بچه مرده رو به فرزندخوندگی می گیرن تا بتونن دوستش داشته باشن. این داستان بیشتر حس روستایی ها رو به شهری ها یا به عبارتی حس اونا رو نسبت به صنعتی شدن نشون می ده، اونجا که جسدی زیر پل افتاده بود و علت مرگ مشخص نبود، جایی که توی داستان علت مرگ مشخص می شه، گذشتن قطاری از روی پل دهکده که صداش «هفته ای دو بار از آن بالا میآمد ؛ از پنجره میگذشت و روی تکهی شکستهای از گچبری های سقف ، تمام میشد.» عبور قطارکه نماد تمدن شهریه باعث مرگ یه روستایی شده و کسی هم دنبال جسد اون روستایی نیست. حسی که آدم از این داستان می گیره محشره
توی داستان استخری پر از کابوس مرتضی به جرم کشتن یه قو دستگیر می شه. تصاویر این داستان فوق العاده است. اینجا هم معلوم می شه که مرتضی قو رو نکشته و روغن کامیون و در واقع صنعتی شدن باعث مرگ قو بوده.
داستان روز اسب ریزی اولین داستانی بود که از این مجموعه خوندم. توی کلاس هایی که با دوستم داشتم این داستان جزو تکالیفم بود و اون تغییر راوی واقعا دلم رو آشوب می کرد. واقعا حس می کردم که من یه اسبم. حس آزادی و اسارت توی این داستان خیلی قوی حس می شه.
تاریکی در پوتین داستان پدری بود که پسرش توی جنگ کشته شده و با مرگ پسرش هیچ وقت کنار نیومده. اون تصاویر و حس های رودخونه من رو هنوزم دیوونه می کنه.
شب سهرابکشان از اون داستان هایی بود که واقعا آدم رو به فکر می نداخت. نسل جوونی که هنوز داره به خاطر بی توجهی نسل مسن تر می سوزه.
چشمهای دکمهای من یک مقدار به نظرم نسبت به بقیه داستان ها کلیشه ای بود. شایدم به خاطر بیش از حد خوروندن این جور تصاویر نتونستم خوب باهاش ارتباط برقرار کنم.
داستان مرا بفرستید به تونل به قدری علمی تخیلی بود که حس می کردم دارم یکی از داستان های آسیموف رو می خونم و واقعا از برخورد با چنین داستانی توی یه مجموعه داستان ایرانی جا خورده بودم.
خاطرات پارهپاره دیروز. این داستان کم کم برام روشن شد و ممکنه کسی که اطلاعات تاریخی خوبی نداره متوجه نشه که این داستان در واقع داستان میرزا کوچک خان و ابراهیم حشمت از سران نهضت جنگلیه. واقعا کیف کردم وقتی فهمیدم همونان.
سه شنبه خیس و گیاهی در قرنطیه هم تصاویر قوی و نثری دلنشین داشتن
من از اون دسته آدمایی هستم که وقتی آهنگی رو گوش میدم میگم چقدر چرت هست ولی وقتی حقیقت پشت اون ترانه رو میفهمم ، نظرم ۱۸۰ درجه تغییر میکنه . چون تازه پی میبرم که اون مصراع های ساده و معمولی ، چقدر حرف توشون نهفته بود و تا یه مدت رو آهنگ قفلی میزنم! درباره ی داستان کوتاه هم همین وضع رو دارم :/ راسیتش من اونی نبودم که زنگ ادبیات ، دستم رو بالا بگیرم و درک و دریافتم رو از درس توضیح بدم .با هر چیزی که کوتاه بود ارتباط خوبی برقرار نمی کردم و نمی فهمیدمش . همون طور که سریال رو به فیلم ترجیح میدادم !
خیلی گذشت تا یاد گرفتم اگه چیزی رو درک نمیکنم لاقل برای فهمیدنش تلاش کنم ؛ اگه قانعم نکرد اونوقت رو نظرم پافشاری کنم . اینطور شد که پی بردم لذت بردن در این مقوله برام ۲ جور هست . لذتی که موقع درگیر شدن با چیزی به دست میارم و لذتی که بعد از تموم شدنش نصیبم میشه . خوندن این کتاب هم در دسته ی دوم برام قرار گرفت.
این کتاب شامل ۱۰ داستان کوتاه هست . داستان هایی که از نظرم موضوعات ساده ای دارن اما نحوه ی روایت نویسنده باعث میشه یه آن یاد زنگ ادبیات بیفتی . چون میتونی درباره ی نمادهاش بحث کنی ، از تغییر زاویه ی دید " روز اسب ریزی " تعجب کنی ، با جملات شاعرانه ی داستان ها به یاد سهراب بیفتی و با آرایه های ادبیش ، لبخند محوی روی صورتت نقش ببنده .
البته این هم بگم ممکن هست با خوندنش به بعضی چیزها گیر بدی ؛مثل تشابه اسمی شخصیت ها در داستان های مختلف یا شاعرانه بودن نثر (چون امکان داره رو مخت بره و بگی گندش رو درآوردی مرد).
از نظر خودم داستان ها جا داشتن که بهشون بیشتر پرداخت بشه ؛ چون تا میخواستم درش غرق شم ، تموم میشد و احساساتم رو سرکوب میکرد .
درباره ی تحلیل ها و نقدهایی هم که بهش شده کلی مطلب میتونی پیدا کنی اما درگیر این نشو که عده ای گوز رو به شقیقه ربط میدن ! چیزهایی که شاید نویسنده هم قصد نداشته بگه .
خلاصه که درباره ی داستان کوتاه نمیتونم نظر قطعی بدم بخونیش یا نه . چون تا میای شروعش کنی ، تموم میشه 🙂
خوندن این کتاب ۸۵ صفحهای برای من یک سال (شاید کمتر، شاید بیشتر) طول کشید. اگر میتونستم بیشتر از این هم خوندنش رو کش میدادم! همیشه از این ناراحتم که چرا زودتر از اینها نجدی رو نمیشناختم، و همیشه از دوستی که یه کتاب از نجدی رو توی شهر کتاب داد دستم و گفت «بیا این جا رو بخون» ممنونم. نجدی با کلمهها جادو میکنه، انگار که با کلمهها ساز میزنه و ��دم رو میبره به جایی که معلوم نیست کجاست، جایی معلق بین زمین و هوا رهات میکنه. میشه این داستانها رو صدباره و هزارباره خوند و خسته نشد. ۵ تا ستاره برای توصیفش کمه، خیلی کمه!
خب همونطور که انتظار داشتم خوندنش جالب بود پر از تصویر سازی و جملات هنرمندانه ولی چیزی که من از یک کتاب داستان انتظار دارم داستان سرایی و قصه گوییه نمیگم نجدی قصه نمیگه ولی انگار بیشتر به شعر پردازی علاقه داره تا داستان گویی با وجود این نکته دل آزار هم، باز مجموعه ای هست که دوستش خواهم داشت و با احترام و وعده دوباره خوانی! راهی کتابخونه م میکنمش
داره بارون مياد از اون بارونا كه نياز واقعي انسان از بارون رو بر آورده مي كنن ريز ريز و بي هياهو . داره بارون مياد و توي ترافيك گير كرديم آقاي ماشين كناري داره توي موبايلش داد و فرياد مي كنه اما من صداشو نمي شنوم فقط ميبينمش و به اين فكر مي كنم كه كاش يه دكمه اي بود هر كي شروع مي كرد به جيغ و داد فشارش ميدادي و صداها قطع ميشدن .ولي كم كم صداي آقاي ماشين كناري داره به گوشم ميرسه دلم نمي خواد بشنوم چي ميگه براي همين خودم به صدا در ميام و به موجود زنده ي كنارم مي گم : مي دونستي بارون، دويست و پنجاه و نهمين آرزويي بود كه امروز از دلم عبور كرد و فقط همين برآورده شد؟ لبخند مي زنه و چيزي نميگه . صداي داد و بيداد ماشين كناري واقعني داره بيشتر ميشه انگار كه دكمه هه خراب شده يا چي بهش ميگم: مي دونستي اگه من رفتم اَمريكاز گات تَلِنت كدوم يك از هزااااران هنرمو رونمايي خواهم كرد؟ بازم لبخند ميزنه(غليظ تر و مهربونانه تر) و ادامه ميدم : يه دونه از داستانهاي "يوزپلنگاني كه با من دويده اند" رو اجرا ميكنم با موسيقي متن فيلم "ساراي"( براش توضيح ميدم كه يوزپلنگان اسم يه كتابه چون نميدونه و همچنين براش توضيح ميدم كه فيلم ساراي رو هزار سال پيش ديدم و چه قدر عزيز جون ترانه هاي آذري ساري گلين رو برام مي خوند.) بغضمو قورت ميدم و ميگم مي دوني كدوم داستانشو ؟يه دونه اَسبه كه عاشق آسيه س يا آسيه عاشق يه دونه اسبه س و باباي آسيه يه "زين پر از زخم " ميندازه روي تن اسبه و آخرشم اسبه با صورت ميره توي زمين. دلم مي خواد بقيه شم بگم اما نميگم محدودم براي گفتن ِ دلم .بعد ادامه ميدم كه اگه بنده اين اثر رو در استيج اَمريكاز گات تلنت اجرا كنم از اون خنزر پنزر هاي طلايي ميريزن روي سرمو و سايْمون ميگه :همينه ! همينه! اين برنامه براي همين نوع اجراهاست و بعد شايستي منم بين دو ابروي سايْمون رو ماچ كردم .بعد قاه قاه مي خنده و دوباره ميخنده و دوباره ميخنده (رقيق تر و خنثي تر ) .كم كم ترافيك روون تر ميشه و از اون آقاي ماشين كناري فاصله نمي گيريم چون قاعدتن براي اونم ترافيك روون تر شده اما ديگه داد و فرياد نمي كنه الان غمگينه و داره دود سيگارشو فوت ميكنه توي صورت بارون ،دلم براش ميسوزه كه حالا صداش قطع ِ قطع شده و خودش دكمه رو فشار داده. ميگه : اسب كه عاشق بشه همينه ديگه آخرش با صورت غرق زمينه . به اون شعر ماياكوفكسي اشاره مي كنم و ميگم : ما همگي اندكي اسب هستيم و هر يك از ما به گونه اي اسب است... ميگه و ميگم و هي پرت و پلا تر دور تر و مسخره تر و مهربون تر ميشيم.
+<<پوستم سفيد بود ،موهاي ريخته روي گردنم زردي گندم را داشت .دو لكه ي باريك تنباكويي لاي دستهايم بود.فكر مي كنم بوي اسب بودنم از روي همين لكه ها به دماغم مي خورد.>> براي بار دوم خوندمش گيجم كه چرا دفعه اول نفهميدمش با آسيه عرق تنشو خشك كرديم .دست كشيدم روي چشماش، قند بهش تعارف كردم و نخورد .رفت توي خودش و رفتم توي خودم .بدون زين سوارش شدم .اونم مثل يه اسب زخمي آسيه رو از روي خودش تكوند و منم سرم خورد به سنگ يه عالمه سنگ.از راه دور براش دست زدم ،پير شد و چهار ستون تن آسيه فرو ريخت ...
+ به همين بارون قسم، مغز كج و كوله ي من (اون موقع كه اينا رو نوشتم علاوه بر كج و كولگي بهش بارون و هواي لواسونم خورده بود و طي بازگشت به وطن بخشيش سانسور شد )بين كتاب مرحوم نجدي و اين چيزايي كه نوشتم ارتباط برقرار ميكنه اگه مغز شما نكرد لطفن نگيد ديوونه اينا چيه نوشتي، باشه؟ هر كي يه مغزي داره ديگه .سپاس:)
جايي خواندم در باب معني يوزپلنگ نوشته اند كه "جانوريست پستاندار كه تند مي دود، زود اهلي مي شود و پس از اهلي شدن، از او براي شكار استفاده مي كنند." انگار كه اهلي شدن سرنوشتي جز سرگشتگي ندارد. رنج جاييست كه به جبرِ طبيعت، پا در زنجيري ميكشي به اميد محبت، غافل ازينكه اين بند اسارت است كه تو را از خودت تهي مي كند. سرتاسر كتاب با يوزپلنگانت دويدم و به نفس نفس افتادم آقاي نجدي! به قول خودت كلمه به كلمه و اندوه به اندوه..
———————————————————-
** اینجاست. این تکه از مغز، دیرتر از تمام سلولها میمیرد. .... .... اینجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داشتهایم، بیآنکه بتوانیم به یاد آوریم که آنها چه کسانی بودهاند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاری است، خاکسپاری رؤیاهای ما. .... اسمها، اعتقادات، عشقهای دفنشده توی کله مرتضی حالا مثل روح او دارد از تنش جدا میشود. گوش کنید! از نرمالها صدای دویدن کسی به گوش میرسید، صدا گریه، صدای پر شدن دهان از شیر، صدای مردم، صدای باز شدن دکمههای لباس، صدای شليك، صداي سوختن..!
** وصيت نامه:
نیمی ازسنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام با دره هایش، پیاله های شیر به خاطر پسرم. نیم دگر کوهستان، وقف باران است. دریایی آبی و آرام را با فانوس روشن دریایی می بخشم به همسرم. شب های دریا را بی آرام، بی آبی با دلشوره فانوس دریایی به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند. رودخانه که میگذرد زیر پل مال تو دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور که آب پیراهنت شود تمام تابستان. هر مزرعه و درخت کشتزار و علف را به کویر بدهید،ششدانگ. به دانه های شن، زیر آفتاب از صدای سه تار من سبز سبز پاره های موسیقی که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام روی رف یک سهم به مثنوی مولانا دو سهم به “نی” بدهید. و می بخشم به پرندگان رنگها، کاشی ها،گنبدها به یوزپلنگانی که با من دویده اند غار و قندیل های آهک و تنهایی و بوی باغچه را به فصل هایی که می آیند بعد از من…
علیرغم تعریفهای فراوانی که از دوستان کتابخوان و وبسایتهای ادبی شنیده بودم، این مجموعه یکی از ناامیدکنندهترین تجربههای من در ادبیات معاصر ایران بود. برای من، کتاب نه تنها «ضعیف» بلکه عمیقاً «غیرقابل ارتباط گرفتن» بود؛ گویی بیش از آنکه چیزی برای گفتن داشته باشد، صرفاً درگیرِ نمایش زبانیست که خودش را دوست دارد.
بیژن نجدی قطعاً در خلق نثر شاعرانه استاد است، اما همین نثر، بزرگترین پاشنهی آشیل کتاب هم هست. داستانها تبدیل به واژهبازیهایی میشوند که روایت را قربانی زیبایی میکنند. قصهای نیست، شخصیت ملموسی نیست، ویرانی هست و استعاره، اما بدون جان. حس میکنی در حال خواندن مجموعهای از شعرهای منثور هستی، نه داستانهای کوتاه. و این دقیقاً جاییست که برای من، کتاب فرو میپاشد.
شاید برای مخاطبانی که در پی تجربههای فرمی و زبانمحورند، این سبک نوشتار جالب باشد. اما برای منِ داستاندوست، که به دنبال عمق انسانی، طرح روایی مشخص، و ارتباط عاطفیام، کتاب چیزی نداشت که به دلم بنشیند یا در خاطرم بماند. نه جملهای به ذهنم حک شد، نه دردی منتقل شد، نه روایتی شکل گرفت.
واقعیت تلخ این است که تجربههایی مثل این، آدم را از ادبیات معاصر فارسی، بهویژه در قالب داستان کوتاه، دلسرد میکند. گاهی فکر میکنم شاید چارهای نیست جز پناه بردن به نویسندگان اروپایی، حتی آنهایی که در حد متوسطاند؛ چون لااقل یک استخوانبندی، یک ایدهی قابلدرک، یا جملهای فراموشنشدنی دارند که حس نکنی وقتت را پای چیزی گذاشتی که جز خستگی برایت نداشت.
دکتر نوک خطکش را روی قسمتی از مغز مرتضی برد: اینجاست. این تکه از مغز دیرتر از تمام سلول های می میرد. این جا هم لایه های فراموشی است. صداهایی که ما می شنویم به این جا که می رسد جذب این توده ی لیز می شود و ما آن را فراموش می کنیم، در حالی که همیشه توی کله ماست. این جا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسم کسانی که دوست شان داشته ایم، بی آن که بتوانیم به یاد آوریم که آن ها چه کسانی بوده اند. هزاران سلول این جاست که کارشان فقط خاکسپاری است، خاکسپاری رؤیاهای ما. خانم مهران گفت: شما مرا می ترسانید دکتر. دکتر گفت: نه اصلاً ترسناک نیست، غم انگیز است. همین صداهای مغز مرتضی است که بعد از مردن او هنوز مثل نبض می زند. صداهایی که این کامپیوترهای احمق را ترسانده، اسم ها، اعتقادات، عشق های دفن شده توی کله مرتضی حالا مثل روح او دارد از تنش جدا می شود، گوش کنید! از نرمال ها صدای دویدن کسی به گوش می رسید، صدای گریه، صدای پر شدن دهان از شیر، صدای مردن، صدای باز شدن دکمه های لباس، صدای شلیک، صدای سوختن...
حقیقتش نتونستم با داستانهای کتاب ارتباط برقرار کنم و تقریبا اصلا ازشون خوشم نیومد. به جز داستان شب سهرابکشان که به نظرم یک مقدار از بقیه داستانهای کتاب زیباتر بود.
به نظرم برای رفع خستگی ذهن و فکر کتاب خوبیه. ولی برای خوندن یه اثر قوی بعد مدت ها چیزی نخوندن، نه. من این کتاب رو با تعریفای زیاد و خوندن ریویو های بقیه خریدم، شاید چون انتظارم رو برآورده نکرد گارد گرفتم در مقابلش.
به نظرم بیژن نجدی تواناییِ این رو داره که آثارِ عم��ی تر و مفهومی تر رو از خودش به جا بذاره.
با وجودی که خیلی سعی کردم اروم بخونمش تا دیرتر تموم شه ولی بالاخره به پایان رسید! فوق العاده زیبا بود.مرز بین شعر و داستان در قلم نجدی پیدا نیست. باید روی خط به خط ، کلمه به کلمش متوقف می شدم... بعضی توصیفات کتاب چنان خلاقانه اند که خواننده رو محو خودشون می کنند... گاهی چند بار حین خوندن تکرارشون می کردم...شاید تنها ایرادی که بشه از داستان های این کتاب گرفت فضای تاریک و خیلی غمناک و شخصیت های دردمندی باشه که ایجاد میکنه.
نویسنده کلمه به کلمه و اندوه به اندوه کتاب رو تقدیم کرده، پس انتظار داشتم با کتاب تلخی رو به رو بشم ک همین طور هم بود. به نظرم بیژن نجدی سرد نوشته، هر کدوم از روایت ها میتونست داستان بلندتری باشه که پخته تر و با احساس ترند. داستان هایی که اشک به چشم آدم میارن! از نظر من کتاب مجموعه ای روایت وار از تلخی های سرد و خام بود. ایده داستان اول رو بسی دوست داشتم.
اینروزها حال چندان خوبی ندارم. و در شرف یک افسردگی مقطعی هستم و خودم دارم پیشپیش از کتابهایی که توی این دوره میخونم عذرخواهی میکنم چون شاید حالم تاثیر بذاره روی نظرم. و این کتاب و تموم شدنش هم، حس کمبودِ عجیبی رو بیش از پیش به من هدیه داد که خب... این به حال بدم دامن زد. کاش آدم هیچوقت رنجِ حاصل از «فقدانِ خود» رو تجربه نکنه. بیژن نجدی و اولین تجربهی من در داستان کوتاه خوندن؟ راضی بودم. بنظرم بیشتر باید سراغ این سبک کتابها برم.
بخشی از کتاب:
_ لطفا نگه دارید! آنها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون میرفت، کلمهای بهتر از «تنهایی» پیدا کند. همانطور که مردم پیادهرو نتوانستند بفهمند که مردی بی آنکه وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان میگذرد.
« ببین میر آقا، آدم یا از چیزهایی می ترسه که اونا رو می شناسه، مثل چاقو، مثل تنهایی، یا از چیزهایی که اصلا نمی شناسه، مثل تاریکی، مثل وقتی که با هر صدای در خیال می کنی اومدن بگیرنت، مثل مرگ. ولی مرض طاهر این جور ترسها نیست ، اون داء الصدف گرفته ، یه ترس ارثی ... داءالصدف ترسهاییه که نسل به نسل به آدم ارث می رسه، فکرش رو بکن پدر پدر پدر پدر بزرگ تو یه روز از خونه ش می آد بیرون، می بینه سر گذر، یه تپه از جمجمه، از دست و پای مردم، توی محله ش درست کردن... خیال می کنی اون چیکار می کنه؟ داد می کشه چرا؟ می زنه خودشو می کشه؟ نه، رنگش می پره، شاید هم می ره یه گوشه، شکمشو مشت می کنه و بالا می آره، چشمهاش پر از اشک می شه، اما اون اصلا نمی فهمه که مال استفراغشه یا گریه س... بعد وقتی که بچه دار می شه فقط خوشگلیش نیست که به بچه ش ارث می رسه، ترسش هم هس، آره ... ارث، ارثیه، ارثیه، از این بچه به اون بچه، از این نسل به نسل دیگه ... تا این که یهو، یه طاهری پیدا می شه که اینطوری می افته روی زمین و زخمهاشو می خارونه... زخمهای ترس رو ...»
عجیب این که ماهی ها بلد نیستند جیغ بکشند. روزهای بارانی، آن ها دیر می میرند. در آخرین لحظه، رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدنِ پولک هایشان چیزی نمی فهمند (فقط ما آدم ها می دانیم که می میریم، می فهمی که). چند قطره باران، مرگ را دو سه قدمی از ماهی ها دور می کند، می شود این طوری هم گفت که مرگ، سیگاری روشن می کند و آنقدر همان طرف ها قدم می زند تا باران بند بیاید.